در بخش پنجم کتاب «تسلیبخشیهای فلسفه» به قلم دوباتن و ترجمه عرفان ثابتی، با عنوان «تسلیبخشی قلب شکسته»، که به شوپنهاور اختصاص دارد، چندین تکه از متون شوپنهاور را میخوانیم که چندتایی برای من بسیار جالب بودند:
«در هفده سالگی، بدون هیچگونه تحصیلات رسمی مناسب، توجهم به فلاکت زندگی جلب شد، درست مثل بودا که در جوانی به بیماری، پیری و مرگ پی برد. حقیقت… این بود که امکان نداشته این جهان کار موجودی رحیم بوده باشد، بلکه کار شیطانی بوده که موجودات را آفریده تا از مشاهدهٔ رنجهای آنها لذت ببرد؛ دادهها به این نکته اشاره میکردند، و من به این امر عقیده پیدا کردم.»
«گاهی اوقات درست همانطور که دختربچهای با عروسکش صحبت میکند، با مردان و زنان صحبت میکنم. البته دختربچه میداند که عروسک حرفش را نمیفهمد ولی با خودفریبی لذتبخش و خودآگاهانهای برای خودش شادی حاصل از ارتباط را میآفریند.»
«همواره باید به این واقعیت توجه داشته باشیم که هیچ انسانی هرگز چندان دور نیست از حالتی که بخواهد به سرعت شمشیر یا زهری بهدست آورد تا به حیات خود خاتمه دهد؛ یک تصادف، یک بیماری، یک تغییر ناگوار سرنوشت ــ یا تغییر ناگوار آب و هوا ــ ممکن است به آسانی مخالفان جدی این عقیده را به موافقان آن تبدیل کند.»
شوپنهاور فلسفه هگل را ارزیابی میکند: «آرای بنیادین آن، بیهودهترین توهمات هستند، جهانی واژگون شده، لودگی فلسفی… مضامینش توخالیترین و بیمعناترین نمایش کلماتی هستند که تا کنون ابلهان با ولع به آن گوش سپردهاند، و نحوه ارائه آن… که نفرت انگیزترین و بیمعناترین نوع پرت و پلا گفتن است، داد و هوار تیمارستانیها را به یاد میآورد.»
همچنین، آغاز دلزدگی شوپنهاور از دنیای آکادمیک: «علیالقاعده هیچکس کمتر از مدرّس فلسفه، فلسفه را جدی نگرفته، درست همانطور که علیالقاعده هیچ کسی کمتر از پاپ به مسیحیت عقیده ندارد.»
۱۸۲۱؛ شوپنهاور عاشق کارولین مدون، خوانندهٔ نوزده ساله، میشود. این رابطه، بهطور متناوب، ده سال به طول میانجامد، ولی شوپنهاور نمیخواهد ازدواج کند: «ازدواج کردن یعنی انجام دادن هر کار ممکنی برای متنفر شدن از یکدیگر.»
۱۸۶۰؛ بیماری روزافزون نشان میدهد که پایان کار او نزدیک است: «میتوانم این فکر را تحمل کنم که به زودی کرمها بدنم را خواهند خورد؛ ولی این فکر که اساتید فلسفه به فلسفهام ناخنک میزنند بدنم را به رعشه میاندازد.»
«عشق… در هر ساعتی جدیترین اشتغالات را بر هم میزند، و گاهی برای لحظهای حتی بزرگترین اذهان را فلج میکند. عشق بدون هیچ درنگی… در مذاکرات دولتمردان و تحقیقات فضلا اختلال ایجاد میکند. عشق میداند چگونه یادداشتهای عشقی و گیسوان خود را حتی به داخل مجموعه اسناد وزارتی و دستنوشتههای فلسفی بلغزاند… عشق گاهی نیازمند قربان کردن… سلامت، ثروت، مقام و خوشبختی است.»
«چرا این همه سر و صدا و هیاهو؟ چرا این همه اضطرار، داد و قال، دلشوره و تقلا؟… چرا چنان چیز بیاهمیتی باید چنین نقش مهمی بازی کند؟… اینجا هیچ چیز بیاهمیتی وجود ندارد؛ برعکس، اهمیت این موضوع با جدی بودن و شور و شوق این کار کاملاً متناسب است. هدف غایی تمام روابط عشقی… واقعاً مهمتر از تمامی دیگر اهداف زندگی انسان است؛ و، بنابراین، کاملاً سزاوار همان جدیت شدیدی است که همگان در مورد عشق از خود نشان میدهند.»
او [شوپنهاور] نسبت به موش کور همدردی خاصی احساس میکرد، موجود زشت و بدقوارهای که در دالانهای باریک مرطوب زندگی میکند، به ندرت رنگ آفتاب را به خود میبیند و بچههایش شبیه کرمهای ژلهمانند هستند ــ ولی با وجود اینها، تمام توانش را برای بقا و تداوم نسل خود به کار میگیرد: «کل کسب و کار سراسر زندگی او حفاری سرسختانه با چنگالهای بیلمانند بزرگش است؛ اطراف او همواره شب است؛ چشمهای بسیار کوچکش فقط به درد اجتناب از نور میخورند… با این زندگی سراسر مشکل و بیلذت به چه چیزی میرسد؟… مصائب و مشکلات زندگی با ثمرات و منافع آن قابل مقایسه نیستند.»
به نظر شوپنهاور، هر موجودی بر روی زمین همان قدر به زندگیِ به همان اندازه بیمعنایی متعهد است: «در سختکوشی مداوم مورچههای کوچک بدبخت تأمل کنید… زندگی اکثر حشرات چیزی نیست مگر کاری بیوقفه به منظور تأمین غذا و مسکن برای نسل بعدیای که از تخمهای آنها به وجود میآیند. پس از اینکه نسل بعدی غذا را مصرف کرد و به مرحلهٔ شفیرهای وارد شد، آنها هم پا به عرصهٔ حیات میگذارند، صرفاً برای اینکه همان کار را دوباره از سر گیرند… غیر از اینکه بپرسیم این کارها چه فایدهای دارد، هیچ کمکی نمیتوانیم بکنیم… چیزی نمیبینیم مگر ارضای گرسنگی و شور جنسی، و… خرسندی موقتی ناچیزی… گاه و بیگاه میان… نیازها و تقلاهای بیپایان.»
برچسب: آلن دوباتن
-
یادداشت
-
یادداشت
«یکی از دانشمندان آمریکایی اعلام کرده که جهان به پایان میرسد، یا دستکم بخش عظیمی از کرهٔ زمین منهدم میشود، که، در نتیجه، مرگ، سرنوشت محتوم میلیونها انسان خواهد بود. چنانچه این پیشبینی متحقق شود، به نظر شما واکنش مردم به این خبر، از لحظهای که خبر فوق را میشنوند تا زمانی که مصیبت اتفاق بیوفتد، چه خواهد بود؟ و سرانجام اینکه اگر شما در چنین موقعیتی قرار بگیرید، در آخرین ساعات زندگی چه خواهید کرد؟»
ــ روزنامه لانترانسیژان (L’Intransigeant)، فرانسه، تابستان ۱۹۲۲«به عقیدهٔ من، اگر قرار باشد آنگونه که شما پیشبینی کردهاید بمیریم، زندگی بهناگهان در نظرمان فوقالعاده عالی جلوه خواهد کرد. فقط در نظر بگیرید زندگی چه بسیار برنامهها، سفرها، روابط عاشقانه، پژوهشها را از ما دریغ میدارد، که به سبب تنبلی و اعتمادمان به به آینده آنها را نمیبینیم و به تعویق میاندازیم.
حال اگر خطر این تهدید بریا همیشه رفع شود، زندگی بار دیگر چه زیبا مینماید! آه! اگر این فاجعه رخ ندهد، بازدید از موزهٔ لوور را به تعویق نمیاندازیم، خودمان را در پای مادموازل ایکس میاندازیم و سفری به هند خواهیم کرد.
اگر این فاجعه رخ ندهد، هیچیک از کارهای فوق را انجام نمیدهیم، چون بار دیگر خودمان را در مسیر زندگی سابقمان مییابیم، جایی که بیتوجهی بر نیازها فایق میشود. ولی ما به فاجعهای از این دست نیاز نداریم که از امروز عاشق زندگی شویم. کافیست بیندیشیم که ما انسانیم، و چهبسا دست اجل همین امشب ما را برباید.»
ــ مارسل پروست در جواب به پرسش روزنامه لانتراسیژن
هر دو تکه از کتاب «پروست چگونه میتواند زندگی شما را دگرگون کند» به نویسندگی آلن دوباتن و ترجمهٔ گلی امامی برداشته شده.
در کتاب به قلم دوباتن از شخصیت پروست و ماجرایش در جریان پاسخش به پرسش این روزنامه، که در آن زمان محبوب دلهای اشخاص برجسته و اینتلکچوال فرانسه بود، میخوانیم:
«آخرین شخصیت برجستهای که نظرش دربارهٔ آن اعمال آخرالزمانی پرسیده شد، رماننویس سیبیلو و مردم گریزی بود، که علاقهای به بازی بریج، تنیس یا گلف نداشت [البته یک بار مهره بازی کرده بود و دوبار هم به هواکردن بادبادکی کمک کرده بود]، مردی که چهارده سالِ گذشتهٔ عمرش را در تختخوابی باریک زیر انبوه پتوهای پشمی نازک دراز کشیده بود و بدون داشتن نور کافی، وقتاش را صرف نوشتن رمانی بیش از حدِ معمول طولانی کرده بود. در جستجوی زمان از دست رفته، از زمان انتشارش نخستین مجلدش در ۱۹۱۳، همچون شاهکاری قلمداد شده بود، یکی از منتقدان ادبی فرانسه نویسندهٔ آن را با شکسپیر مقایسه کرده بود، منتقدی ایتالیایی او را تالی استندال برشمرده بود و یک شاهزادهخانم اتریشی به او پیشنهاد ازدواج داده بود. هرچند او هرگز شأن خود را اَجل نمیدانست (‘ای کاش میتوانستم برای خودم بیش از اینها ارزش ارزش قائل شوم! هیهات که امکان ندارد’)، و یکبار خودش را شپش و نوشتههایش را شیرینیای غیرقابل هضم خوانده بود، اما، دلایل کافی برای رضایت خاطر داشت. حتی سفیر دربار بریتانیا در فرانسه، مردی با طیف وسیعی از آشنایان و داوریهای هوشمندانه، جایز دانسته بود که افتخاری بزرگ، هرچند نه ادبی، نصیب او کند، و در مورش گفته بود، ‘جالب توجهترین مردی است که تا به حال دیدهام ــ چون پالتویش را سر میز شام هم در نمیآورد.’
پروست که مشتاق نوشتن در روزنامهها بود و به هرحال اسباب تفریح و سرگرمیاش را هم فراهم میکرد، پاسخ زیر را در جواب پیشگویی مصیبتبار آن دانشمند آمریکایی برای روزنامهٔ لانترانسیژان فرستاد.»
پ.ن. پاسخ پروست برخلاف متنِ کتاب، در بالا قرار گرفته :))