برچسب: تغییر

  • یادداشت

    در زندگی روزمره، غالبا چنان در عجله هستم که ماهیت گذرای زمان حال تا حد زیادی از دستم می‌رود. در چنین وضعی، چمنی که در حیاط پشتی‌ام می‌بینم به‌لحاظ سبز بودن دقیقا همان است که همیشه بوده. من قادر نیستم آبی‌هایی را که در اطراف ریشه‌ها شناورند و محو می‌شوند ببینم، بنفش‌هایی که هنگام عصر آن را می‌پوشانند، سفید‌های خاکستری‌ای که نوک پره‌های آن را در صبحی ژاله‌پوش می‌آرایند. حیمز توضیح می‌دهد که، «در فرآیندی که دیگر به قاعده‌ای می‌ماند، ما به اینکه چطور چیزهای واحد در فواصل متفاوت و تحت شرایط متفاوت، طور دیگری به‌نظر می‌رسند، صدای متفاوت و بوی متفاوتی می‌دهند توجه نمی‌کنیم.» به جای التفات کردن به تفاوت‌های فراگیر موجود بین تجربه‌هایمان، ما ذیل فرض کلی شباهت و این‌همانی عمل می‌کنیم؛ این چمن همان است که دیروز بود؛ این کار یکنواختی که انجام می‌دهم همان است که دیروز انجام می‌دادم؛ این شخص احتمالا همان چیزی را خواهد گفت که دیروز می‌گفت. گاهی اوقات، زندگی بدین صورت آسان‌تر است. با اینحال جیمز بر این نظر است که چیز عمیقا اشتباه و گمراه‌کننده‌ای درباره این نحوه پردازش تجربه وجود دارد. ممکن است آسان‌تر باشد، اما بهتر نیست. کاری که می‌کنیم آن است که به نام انسجام و همگونی، امکان و خاص‌بودگی ــ و زیبایی‌ که آنها پیوسته در اختیار می‌گذارند ــ را فدا می‌کنیم. جریان سیال آگاهی ما در خود می‌پیچد، یکجا مجتمع می‌شود، و رفته‌رفته شور و کدر می‌گردد.

    ــ جان‌های بیمار، ذهن‌های سرحال (چگونه ویلیام جیمز می‌تواند زندگی شما را نجات دهد)|جان کاگ|ترجمهٔ مهدی نصرالله‌زاده

    آنچه جیمز را بر آن داشت که به جستجوی امر استعلایی برخیزد تراژدی‌هایی بودند که بی‌سروصدا در دهه پنجم زندگی‌اش بر سرش ریختند. در سال ۱۸۸۴، پدرش از دنیا رفت، و او بیشتر آن سال را صرف گردآوری و بررسی نوشته‌های پدرش درباره عرفان (رازورزی) و الهیات در قالب آن چیزی کرد که بعدا به بقایای هنری‌-ادبی جیمز تبدیل شد، نوشته‌هایی که، اگر بخواهیم به‌طور دقیق سخن بگوییم، نخستین کتاب هنری جیمزِ پدر بود. در فرآیند آماده‌سازی این نوشته‌ها، جیمز درباره بصیرت پدرش بازاندیشی کرد که گفته بود:

    هر آدمی که حتی به نوباوگی فکری خودش رسیده باشد رفته‌رفته به این می‌اندیشد که زندگی یک شوخی هجو نیست؛ حتی یک کمدی معقر هم نیست؛ و اینکه، برعکس، زندگی از دل ژرف‌ترین اعماق تراژیک تنگنای ذاتی‌ای می‌شکفد و بار می‌دهد که ریشه‌های اتباع و رعایایش، یا همان زیبندگانی که ما باشیم، در دل آن فرو رفته‌اند. ماترک طبیعی رسیده به هرکسی که قادر به حیات معنوی است، جنگلی رام‌ناشده است که گرگ در آن زوزه می‌کشد و مرغ وقیح شب در آن چهچهه می‌زند.

    ــ جان‌های بیمار، ذهن‌های سرحال (چگونه ویلیام جیمز می‌تواند زندگی شما را نجات دهد)|جان کاگ|ترجمهٔ مهدی نصرالله‌زاده

    یادم هست که سرانجام به انتهای اصول روان‌شناسی رسیدم و با خودم فکر کردم که هزار صفحه قبلی مرا به این نقطه در فصل «عواطف» رسانده‌ است. آنجا که جیمز می‌نویسد:

    همه روز زانوی به بغل گرفته بنیشینید و آه بکشید و به همه‌چیز با صدایی گرفته و محزون پاسخ دهید، و ببینید که چطور اندوه‌تان، سودازدگی عمیق‌تان، می‌پاید… ابرویتان را صاف کنید، در چشمانتان برق شادی بیندازید و به‌جای قوز کردن و فشار آوردن شکم‌تان به عضلات پشتتان فشار آورید و خدنگ بایستید… و آنگاه قلبتان باید خیلی یخ‌زده باشد اگر آرام‌آرام شروع به آب شدن نکند.

    ــ جان‌های بیمار، ذهن‌های سرحال (چگونه ویلیام جیمز می‌تواند زندگی شما را نجات دهد)|جان کاگ|ترجمهٔ مهدی نصرالله‌زاده