برچسب: دجال

  • یادداشت

    مسیحیت ثمره‌ی فرهنگ باستان را از ما ستاند و بعدها نیز بار دیگر، با ثمره‌ی فرهنگ اسلامی چنین کرد. آن عالم فرهنگ شگفت‌انگیزتر اعراب اسپانیا را که با ما در اصل خویشاوند بود و حتی از روم و یونان باستان نیز مفهوم و سلیقه‌ای برتر داشت، لگدمال کردند (نمی‌خواهم بگویم که با چه پاهایی)، چرا؟ چون این فرهنگ ناب بود، چون پیدایش آنان مرهون غریزه‌های مردانه بود، چون زندگی را با همان ارزشمندی‌های نادر و بس پخته‌ی زندگی اعراب اسپانیا تأیید می‌کرد!… جنگجویان صلیبی بعدها به ستیزه با امری پرداختند که بهتر بود به پایش روی در خاک می‌کشیدند، یعنی همان فرهنگی که در برابر آن، فرهنگ قرن نوزدهم ما بس فقیرانه و بس «عقب‌مانده» بود. مسلماً آنان در فکر غنیمت بودند و مشرق زمین نیز بس ثروتمند بود… ولی هیچ‌کس به هیچ اصلی پایبند نبود! جنگ‌های صلیبی همان دزدی دریایی بود و دیگر هیچ!اشراف آلمانی، یعنی همان اشراف وایکینگ‌ها نیز در کُنه‌ وجود خویش چنین حسی داشتند و کلیسا به خوبی می‌دانست چگونه اشراف آلمانی را به خدمت خود درآورد… اشراف‌زاده‌ی آلمانی «غلام» کلیسا و پیوسته در خدمت غرایز پست کلیسا بود، اما مزدی خوب می‌گرفت… یعنی کلیسا دقیقاً به یاری شمشیرهای آلمانی، خون و دلاوری آلمانی‌ها با خصم نهایی خویش، یعنی همه‌ی امور پاک بر این کره‌ی خاک جنگید! در این زمینه پرسش‌های هراس‌برانگیز فراوانی وجود دارد. اشراف‌زاده‌ی آلمانی اصلاً در تاریخ و فرهنگ متعالی وجود ندارد و شک نیست که می‌توانیم علت آن را حدس بزنیم… مسیحیت و الکل، هر دو بزرگ‌ترین ابزار تباهی است… در اصل در مواجهه‌ی اسلام و مسیحیت و عرب و یهودی هیچ راه دیگری وجود ندارد. تصمیم را گرفته‌اند، هیچ‌کس آزادی انتخاب ندارد… یا فرد نجس است و یا نیست… «جنگ سخت با روم!» و صلح و دوستی با اسلام! این همان احساس و کردار آن جان آزاده‌ی سترگ، آن نابغه‌ی امپراتوران آلمان، یعنی فریدریش دوم بود. چه شد؟ آیا چاره‌ای جز آن نیست که هر فرد آلمانی ابتدا نابغه و آزاده‌جان باشد تا بتواند رفتاری صادقانه نشان دهد؟ برای من درک‌ناپذیر است که آلمانی‌ها چگونه توانسته‌اند احساس مسیحی را دریابند…

    ــ دجال [بخش ۶۰]، نیچه، ترجمهٔ سعید فیروزآبادی