برچسب: عشق

  • بزرگ، جسورانه و زیبا

    بزرگ، جسورانه و زیبا

    سلام. خاطرمه که جایی همیشه پیام‌هامو با سلام شروع می‌کردم و احتمالا به‌خاطر بحث‌های سئو یا اموری مشابه، ویراستاران اون فضا، طی یک ادیت دقیق، سلام ابتدای کار رو حذف می‌کردن. خوش‌بختانه این‌جا از این خبرها نیست.

    اما حالا که این رو می‌نویسم، به تازگی فیلم «سفر بزرگ جسورانه‌ی زیبا» رو تموم کردم. مرادم از اون «ی» اینه که مکث نکنیم. حالا هم دارم به پلی‌لیست اثر گوش می‌کنم. کارگردان؟ کوگونادا و با بازی مارگو رابی، کالین فارل و حضور کوتاه فوبی والر بریج دوست‌داشتنی از سریال مشهور خدای من اسمش چی بود؟ یه تئاتر هم داشت. آها! فلیبگ. بله. این‌ها اون‌هایی بودن که برام آشنا می‌اومدن. البته کالین فارل کم‌تر و اون دو بانو بیشتر. به هر نحو، ماجرا، ماجرای جالبیه. دیوید می‌خواد به بهونه عروسی دوستش یه سفر کوتاه بره. گویا عادت داره که تنها سفر کنه. در اثر تصمیم نویسنده، ماشینش از دسترس خارج کردن. یه چیزی به لاستیکش بسته بودن. گویا بهش قفل چرخ می‌گن. همون‌جا یه آگهی می‌بینه از یه آژانس اجاره خودرو و می‌ره سراغش. جایی که چیزها یکم عجیب می‌گذرن. به هر حال ماشین رو می‌گیره و شروع می‌کنه. GPS همراه ماشین نقش راهنما رو داره. القصه خانم رو می‌بینه و خوشش میاد و گویا خانم هم خوشش میاد ولی آقا جلوی خودش رو می‌گیره و همراهیش نمی‌کنه و صد البته شب پشیمون می‌شه ازش. من این‌طوری بودم که فرست تایم؟ البته نه راستش. این‌‌جور لحظات منقلب می‌شم. دلم می‌گیره. اصلا همینه که هنوز به فکر واداشتتم. البته نه صرفا اینجا که کل قصه. جلوتر می‌ریم و GPS فردای اون روز ازش می‌پرسه که می‌خوای یه ماجرایی بزرگ جسورانه‌ی زیبا رو شروع کنی؟ و بله. از خدا خواسته. چه فانتزی‌ای. حالا این جی‌پی‌اسه که آقا رو هدایت می‌کنه و می‌بره پیش خانومی. البته که بانو هم از همون آژانس اجاره خودرو ماشین و GPS گرفته و با توجه این علاقه مشترکش با آقا که تنهایی سفر می‌ره اهل ماجراجوییه بله رو گفته و ماشین اینارو هم‌مسیر می‌کنه. تو این مسیر، نوبت به نوبت، این دو رو به درهای مختلفی از زندگی می‌بره. هر در رو که باز می‌کنن، وارد یه خاطره می‌شن و وقت زیست دوباره. فرصتی که هم خودشونو بهتر بشناسن و هم‌دیگری رو. گاهی کسل‌کننده می‌شه ماجرا اما خب من دوستش داشتم. چند اثر دیگه مشابه این که شاید رئالیسم جادویی عنوان مناسبی براش باشه هم همین حس‌وحال رو بهم می‌دادن. این همه رو نوشتم که اشاره کنم بنده مرشد و مارگاریتا رو خوندم. هرچند که عملا تاحدودی فصل‌های مربوط به تایم‌لاین مسیح رو اسکیپ می‌کردم. فیلمش رو هم دیدم حتی. بد نبود ولی خب خیلی خوب هم نه. تو این مسیر به گذشته‌هاشون نگاه می‌کنن. به‌نظر من ماجرا همون همیشگیه که چیزی رو نمی‌شه تغییر داد و این‌ها. البته بد دارم می‌گم. می‌دونی؟ این‌که همه‌چی، هر چیزی که اتفاق افتاده، تموم گذشته‌ها باید اتفاق می‌افتادن. که چه‌قدر خواست‌های ما مبهمن. چه‌قدر همه‌چیز می‌تونه درهم و برهم باشه. این من کیه اصلا؟ دقیقا چی می‌خواد؟ چه وضعیت پیچیده‌ایه این وضع خواستن. آره. من این‌طور فکر می‌کنم. بعد برچسب‌هایی که از قبال اون انتخاب‌های گذشته به خودمون می‌زنیم و هویتی که می‌سازیم. هویتی که می‌تونه تغییر کنه. شایدم نه. شاید تغییر سخت و تقریبا ناممکن باشه اما شاید هویت ما چیزی نیست که فکر می‌کنیم. شاید اگه گذشته اون‌قدر بد پیش رفته، حتی اگه اون همه آدمو اذیت کردیم و اون همه آدم ما رو آزار دادن، باز هم قرار نیست لزوما همه‌چیز مثل قبل پیش بره. و حتی اگه پیش بره، این زندگیه. باید یه انتخابی باشه که ارزش ریسک کردن رو داشته باشه. باید پیدا بشه. یا چه می‌دونم؟ بسازیمش. گناهانمون چی؟ دختر قصه ما مادرش که همیشه و با آغوشی باز همراهش بوده رو هنگام مرگ تنها می‌ذاره. مردی که عاشق بوده رو به خاطر بیش از حد عاشق بودنش ترک می‌کنه. از ترس این‌که بعدتر ناامید بشه، روابطش رو نیمه‌کاره رها می‌کنه. آقا پسرمون چی؟ خب این‌جا با یه بچه‌ای طرفیم که گویا نارس به دنیا میاد و یه مشکلی قلبی تو بدو ماجرا داشته و خطر مرگ. به علاوه پدر و مادر دل‌سوزی که وقتی بزرگ می‌شه حسابی بهش توجه می‌کنن و می‌قبولونن که خیلی خاصه. خب پسرک قصه با خودش می‌گه من این کار رو نمی‌کنم با خودم اما بعد که تو یه خاطره در جایگاه پدرش قرار می‌گیره و اون شب نسخه دبیرستانیش، ابراز عشق کرده و دست رد خورده، می‌ره با خودش بازی می‌کنه و موقع خداحافظی چیزی که به خودش می‌گه همینه که اون خاصی. نمی‌دونم. چیز همیشه بهم زنجیرن. اصلا چه ربطی داره؟ همه‌چیز همان چیز است هست. هان؟ آممم… خب بله خاطره دبیرستانش رو هم زنده می‌کنه و باز هم به دختری که می‌دونه قراره ردش کنه درخواست می‌ده. حتی موقع نوشتن این‌ها بدنم مور مور می‌شه. فکر کنم کاری که دوست دارم یه اثر هنری باهام بکنه همین مور مور شدنه. همین که اشک تو چشام جمع بشه و بغض کنم بخوام زار بزنم. آره. نفس عمیق. این سوال که اگه برگردی چی کار می‌کنی؟ همون همیشگی؟ آقا پسر قصه ما جلوتر که می‌رن تو یه خاطره تو یه رستوران، با همسرش بهم می‌زنه. همسری که می‌گه فقط بگو و می‌تونیم همه اینا رو فراموش کنیم و دوباره حلقه رو بذاری تو دستم اما دیوید مصممه که باهاش خداحافظی کنه. هم‌سرش می‌پرسه چرا وقتی اون همه دنبالم می‌کردی و دیوید می‌گه وقتی به دستت آوردم فهمیدم که این وضعیتی نیست که خوشحالم کنه. دیوید نه از ترس مواجهه با ناامیدی که از پس از مواجهه و پس از دستیابی به چیزی که می‌خواست می‌فهمه که دیگه راضی نیست. می‌فهمه که هنوز هم تنهاست. خودش. تک و تنها و این‌بار خسته‌تر.

    فیلم خودش شبیه یه سفره. کلی صحنه کارت‌پستالی خوشگل داره. ریلکس و آرومه. کاش می‌شد تو سینما ببینمش. صبوری می‌طلبه. فکر کنم چنین چیزی باعث شده انقدر نمراتش کم باشه. شاید بی‌ربط و عجیب بودن ماجرا. خب من به طوری که نمی‌تونم توضیحش بدم انگار که تصویر زندگی رو درش دیدم. موسیقیش خوبه واقعا. هم‌چنان دارم به پلی‌لیستش گوش می‌دم. ساندترکش درواقع شاید.

    جایی که یکم ناامید شدم اون‌جا بود که بازم ابراز عشق کرد این دیوید جان. بله. به سارا گفت که عاشقتم و سارا هم ردش کرد. به همون بهونه‌هایی که می‌تونید تا اینجا حدسشون بزنید. هرچند آخر روز و پس از سفر، پس اون مقصد آخر که سارا می‌ره پیش مامانش و مامانشم می‌گه باید سعی کنی از زندگی راضی باشی و بهره ببری و این‌ها، سارا تصمیم می‌گیره که برگرده پیش دیوید و زندگیشون رو شروع کنن. تو اون صحنه، می‌بینیم که بله. مامان سارا هم با مردها مثل سارا کمی مشکل داشته و البته تو ابتدا هم می‌تونستیم حدس بزنیم وقتی سارا از نبودن پدرش یا چنین چیزی حرف می‌زد که خاطرم نیست. به هرحال هرچند از ابراز عشق دیوید ناراحت شدم اما خب به یک معنا همین انتظار هم ازش می‌رفت دیگه. دیوید هنوز یه کورسوی امید می‌بینه و باز بودن به اتفاقات جدید رو قدر می‌نهه. وای. ارزشمند می‌دونه. اما باور بفرمایید خیلی باحال‌تر می‌شد اگه این دوتا هر کدوم می‌رفتن پی کارشون کل این سفر مثل یه خاطره جادویی تو ذهنشون جا خوش می‌کرد. این‌جور لحظات، چنین بداومدن‌هایی برام خیلی این‌طوریه که پارساجان، داری خودتو می‌بینی انگار. بله بله. بنده شاید مثل سارا باشم بیشتر اوقات اما اصلا بعید نیست که تو یه لحظاتی همچون دیوید دل رو به دریا بزنم. نمی‌دونم. دیوید هم می‌گفت مدت‌هاست کسی رو دنبال نمی‌کنه و سارا هم این‌طوری بود یه وقت منو دنبال نکنیا. منم پدرت رو درمیارم و اینا. شاید منم اینطوریم که تابه‌حال از آدما اجتناب می‌کردم و البته که منم می‌دونستم تو اون موقعیت‌های مطلوبم هیچ شانسی ندارم، اما می‌ترسم از اون لحظه که اجتناب نکنم و بعد پس زده بشم. مزخرفه عزیز من. خیلی مزخرفه. شاید برای همینه که ازش بدم میاد. شاید همین‌قدر خودم رو شبیهش می‌بینم. منم فکر می‌کردم آدم خاصیم. روزگاری دورتر و اطراف ابتدایی و راهنمایی و بعد دیوار سخت واقعیت این‌جا بود. این‌جا که بهم بگه حقیقتا چیز زیادی برای ارائه ندارم و قرار نیست دنیا رو تکون بدم. یعنی هنوزم گاهی خودمو تو این توهم پیدا می‌کنم اما خیلی زود می‌فهمم که نه. اون‌طور پیش نمی‌ره و سخت‌تر از این حرفاست.

    به هر حال در آخر روز، امیدوارم آژانس اجاره خودرو و به دنبالش سارای بنده هم پیدا بشه و عاقبتی خودش برای خودم و شما خواننده عزیز. همون‌طور که می‌بینید راستین هم از بس چیزی ننوشتم بنده رو این‌جا رها کرده و مختصر فعالیتی رو تو کانال تلگرامیش ادامه می‌ده.

  • یادداشت

    در بخش پنجم کتاب «تسلی‌بخشی‌های فلسفه» به قلم دوباتن و ترجمه عرفان ثابتی، با عنوان «تسلی‌بخشی قلب شکسته»، که به شوپنهاور اختصاص دارد، چندین تکه از متون شوپنهاور را می‌خوانیم که چندتایی برای من بسیار جالب بودند:

    «در هفده سالگی، بدون هیچ‌گونه تحصیلات رسمی مناسب، توجهم به فلاکت زندگی جلب شد، درست مثل بودا که در جوانی به بیماری، پیری و مرگ پی برد. حقیقت… این بود که امکان نداشته این جهان کار موجودی رحیم بوده باشد، بلکه کار شیطانی بوده که موجودات را آفریده تا از مشاهدهٔ رنج‌های آن‌‌ها لذت ببرد؛ داده‌ها به این نکته اشاره می‌کردند، و من به این امر عقیده پیدا کردم.»

    «گاهی اوقات درست همان‌طور که دختربچه‌ای با عروسکش صحبت می‌کند، با مردان و زنان صحبت می‌کنم. البته دختربچه می‌داند که عروسک حرفش را نمی‌فهمد ولی با خودفریبی لذت‌بخش و خودآگاهانه‌ای برای خودش شادی حاصل از ارتباط را می‌آفریند.»

    «همواره باید به این واقعیت توجه داشته باشیم که هیچ انسانی هرگز چندان دور نیست از حالتی که بخواهد به سرعت شمشیر یا زهری به‌دست آورد تا به حیات خود خاتمه دهد؛ یک تصادف، یک بیماری، یک تغییر ناگوار سرنوشت ــ یا تغییر ناگوار آب‌ و هوا ــ ممکن است به آسانی مخالفان جدی این عقیده را به موافقان آن تبدیل کند.»

    شوپنهاور فلسفه هگل را ارزیابی می‌کند: «آرای بنیادین آن، بیهوده‌ترین توهمات هستند، جهانی واژگون شده، لودگی فلسفی… مضامینش توخالی‌ترین و بی‌معناترین نمایش کلماتی هستند که تا کنون ابلهان با ولع به آن گوش سپرده‌اند، و نحوه ارائه آن… که نفرت انگیزترین و بی‌معناترین نوع پرت و پلا گفتن است، داد و هوار تیمارستانی‌ها را به یاد می‌آورد.»

    همچنین، آغاز دلزدگی شوپنهاور از دنیای آکادمیک: «علی‌القاعده هیچ‌کس کمتر از مدرّس فلسفه، فلسفه را جدی نگرفته، درست همان‌طور که علی‌القاعده هیچ کسی کمتر از پاپ به مسیحیت عقیده ندارد.»

    ۱۸۲۱؛ شوپنهاور عاشق کارولین مدون، خوانندهٔ نوزده ساله، می‌شود. این رابطه، به‌طور متناوب، ده سال به طول می‌انجامد، ولی شوپنهاور نمی‌خواهد ازدواج کند: «ازدواج کردن یعنی انجام دادن هر کار ممکنی برای متنفر شدن از یکدیگر.»

    ۱۸۶۰؛ بیماری روزافزون نشان می‌دهد که پایان کار او نزدیک است: «می‌توانم این فکر را تحمل کنم که به زودی کرم‌ها بدنم را خواهند خورد؛ ولی این فکر که اساتید فلسفه به فلسفه‌ام ناخنک می‌زنند بدنم را به رعشه می‌اندازد.»

    «عشق… در هر ساعتی جدی‌ترین اشتغالات را بر هم می‌زند، و گاهی برای لحظه‌ای حتی بزرگ‌ترین اذهان را فلج می‌کند. عشق بدون هیچ درنگی… در مذاکرات دولتمردان و تحقیقات فضلا اختلال ایجاد می‌کند. عشق می‌داند چگونه یادداشت‌های عشقی و گیسوان خود را حتی به داخل مجموعه اسناد وزارتی و دست‌نوشته‌های فلسفی بلغزاند… عشق گاهی نیازمند قربان کردن… سلامت، ثروت، مقام و خوشبختی است.»

    «چرا این همه سر و صدا و هیاهو؟ چرا این همه اضطرار، داد و قال، دلشوره و تقلا؟… چرا چنان چیز بی‌اهمیتی باید چنین نقش مهمی بازی کند؟… این‌جا هیچ چیز بی‌اهمیتی وجود ندارد؛ برعکس، اهمیت این موضوع با جدی بودن و شور و شوق این کار کاملاً متناسب است. هدف غایی تمام روابط عشقی… واقعاً مهم‌تر از تمامی دیگر اهداف زندگی انسان است؛ و، بنابراین، کاملاً سزاوار همان جدیت شدیدی است که همگان در مورد عشق از خود نشان می‌دهند.»

    او [شوپنهاور] نسبت به موش کور همدردی خاصی احساس می‌کرد، موجود زشت و بدقواره‌ای که در دالان‌های باریک مرطوب زندگی می‌کند، به ندرت رنگ آفتاب را به خود می‌بیند و بچه‌هایش شبیه کرم‌های ژله‌مانند هستند ــ ولی با وجود این‌ها، تمام توانش را برای بقا و تداوم نسل خود به کار می‌گیرد: «کل کسب و کار سراسر زندگی او حفاری سرسختانه با چنگال‌های بیل‌مانند بزرگش است؛ اطراف او همواره شب است؛ چشم‌های بسیار کوچکش فقط به درد اجتناب از نور می‌خورند… با این زندگی سراسر مشکل و بی‌لذت به چه چیزی می‌رسد؟… مصائب و مشکلات زندگی با ثمرات و منافع آن قابل مقایسه نیستند.»
    به نظر شوپنهاور، هر موجودی بر روی زمین همان قدر به زندگیِ به همان اندازه بی‌معنایی متعهد است: «در سخت‌کوشی مداوم مورچه‌های کوچک بدبخت تأمل کنید… زندگی اکثر حشرات چیزی نیست مگر کاری بی‌وقفه به منظور تأمین غذا و مسکن برای نسل بعدی‌ای که از تخم‌های آن‌ها به وجود می‌آیند. پس از این‌که نسل بعدی غذا را مصرف کرد و به مرحلهٔ شفیره‌ای وارد شد، آن‌ها هم پا به عرصه‌ٔ حیات می‌گذارند، صرفاً برای این‌که همان کار را دوباره از سر گیرند… غیر از این‌که بپرسیم این کارها چه فایده‌ای دارد، هیچ کمکی نمی‌توانیم بکنیم… چیزی نمی‌بینیم مگر ارضای گرسنگی و شور جنسی، و… خرسندی موقتی ناچیزی… گاه و بی‌گاه میان… نیازها و تقلاهای بی‌پایان.»