برچسب: فرانک سیناترا

  • برو بریم!

    راستش رو بگم من همیشه از هر کاری که پتانسیل عمومی شدن و در چشم بقیه بودن رو داشته باشه ترسیدم و فاصله گرفتم. تجربه وبلاگ تجربه جدید و ناشناخته‌ایه. اما از اون‌طرف همیشه شخصیت‌ام یک بخش شاعرمسلک و نویسنده‌منشانه داشته که سرش برای چنین کارهایی درد می‌کرده، که خب صد البته من به هر روش و راه ممکنی سرکوبش کردم. به‌همین دلیل هم ذوق و اشتیاق شدیدی برای این‌جا دارم. انگار کودکی‌ام که برای اولین بار مزه و طعم بستنی شکلاتی رو کشف کرده!‌ این ذوق و اشتیاق با همراهی تو دوچندان هم می‌شه و بسیار بابتش خوشحال و سپاس‌گزارم.
    با تمام حرف‌هات همدلی دارم. نوشتن در چنین بستری ــ‌ حضور همراه و هم‌فکر ــ خیلی برای من بامزه و بانمکه. و خیلی قبول دارم که بخش بزرگی از لذت نوشتن در چنین بسترهایی، اون تعامل‌ها، به‌اشتراک‌گذاری‌ها و زیستیه که با دوستانت و همراهانت داری.
    هرچند که هیچ ایده‌ای ندارم که دقیقا قراره چه‌‌ها بنویسم و به چه شکلی بنویسم. می‌‌خوام بسپرمش به کنجکاوی و سرک‌کشی‌های رها و آزادانه‌م1. همچنان هیچ‌کس با هیچ جمله و واژه‌ای نتونسته به‌اندازهٔ عطار این بخش از زندگی من ــ‌ و خودت! ــ رو توصیف کنه:
    «تو پای به رَه دَر نِه و هیچ مپرس | خود راه بگویدت چون باید رفت»
    بنابراین دست در دوست، سرمستانه، سبک‌سرانه و با خنده‌ای رندانه در برابر جدیت‌ها، پا به این راه جدید می‌ذارم تا ببینم این جهان و این روزگار چه‌ها برامون درنظر داره و به کجاها باید برم. مطمئنم که تجربه لذت‌بخش و پرباری2 می‌شه. دوستت دارم رفیق عزیز.

    هاها! بارنی افسانه‌ای!‌ اتفاقا چند وقت پیش‌ها بود که یاد این سکانس و این حرف بارنی رو کردم و غم زیادی به دلم نشست. واقعا در جوار دوست هر کاری افسانه‌ای و لجندری می‌شه. رفاقت و دوستی برای من هم همون موسیقی جذاب فرانک نازنینه، «وات‌اِور هپنز ویو گات آس!»


    1. Carefree wandering ↩︎
    2. Fruitful ↩︎

  • درود به روت گریپ‌فروت!

    خب خب خب. اینم از یه مدیوم دیگه. اول از همه بوس به تو که انقدر مهربون و قشنگ می‌نویسی و کلی هم لطف داری. خوشحالم که همراه خودم دارمت. همیشه خدا دوست داشتم یه بلاگ داشته باشم. بیشتر از اون دوست داشتم همراه یک یا چند دوست دیگه یه بلاگ داشته باشم. خب اینم از این. به‌نظرم باهم نوشتن باحال‌تره. خوبه که آدم تنها نباشه و حقیقتا مدت زیادیه که نمی‌تونم انکار کنم که منم دوستانی دارم. که تنها نیستم. این تنها نبودن برای من ارتباط خوبی با صراحت داره. نه صرفا خود صراحت بی‌حدوحصر. خوبه که آدما مرزهایی رو هم داشته باشن. اما چی بهتر از اینه که بتونی کم‌هزینه مرزها رو زیرپا بذاری؟ که دقیقا امکانش رو داشته باشی. که همون‌طور که به زیبایی نوشتی از اون بی‌حیاها باشیم. که بگیم چیزهایی رو که می‌خوایم بگیم رو.

    راجع‌به این‌جا دوست دارم نقش‌های دیگه‌ای رو هم بازی کنه. این مدت یادداشت‌های ارزشمندی برام فرستادی. چندتاییشون رو خوندم. چندتایی رو هنوز نه. به‌نظرم هنوز واکنش مناسبی ندادم بهشون. به‌نظرم خیلی باحال می‌شه اگه این‌جور چیزها تو چنین جایی بذاریم. خب نمی‌شه انکار کرد که با توجه به پابلیک بودن اینجا که البته می‌شه خصوصیشم کرد،‌یه وجه پررنگ ماجرا اینه که یه اثری بمونه. به عبارتی این پروژه می‌شه یه جور ثبت و انتقال تجربه. از تفریحاتم خوندن چنین بلاگ‌هایی بود. از طرفی دسترسی به نوشته‌ها هم برامون راحت‌تر می‌شه به‌نظرم. پتانسیل این‌که یه آرشیو بامزه بشه از تجربه‌های روزمره. هر چیزی. از کتاب‌هایی که می‌خونیم و یادداشت‌هایی بر اون‌ها. تا کارهای فنی و پیش بردن درس‌ها. به اشتراک گذاشتن عواطف. نمی‌دونم. راستش خیلی هم تئوریزه کردن ماجرا مثل سابق برام رنگ و بو نداره. به‌نظرم باحاله و خب بعد این‌که باهات به اشتراک گذاشتم ایده‌اش رو این‌طور فهمیدم که به‌نظر تو هم.

    توی آشنایی با مادر یه بخشی هست که بارنی به دوتا جوون می‌گه هیچ کاری افسانه‌ای و معرکه نیست مگراین‌که دوستانتون اونجا باشن که ببینش. البته شاید این لزوما به یه بلاگ دونفره ربطی نداشته باشه. به‌نظرم یه چنین چیزی حس بیشتری از دیده شدن و همراهی داره تا یه کانال یه نفره که با تعدادی بازدیدکننده. حتی اون‌جا هم اتفاق جذاب‌تر وقتی می‌افته که با کانال دوستانت در رفت‌وآمدی. از هم چیزمیز فروارد می‌کنید و این‌ها. به هر حال من عاشق پروژه‌های مشترکم و این‌که کسی پا به پام بنویسه و نوشته‌هاش کنار نوشته‌هام باشه، حس و حال بهتری داره و البته که اون آدم نمی‌تونه هر کسی باشه.

    قسمت ۱۷ فصل ۹ «آشنایی با مادر»

    به زیبایی پستت رو با مرلوپونتی دوست‌داشتنی تموم کردی. من دوست دارم یادی کنم از تصورات رمانتیکم از مسئله رفاقت. چه‌طور؟ هم‌خوانی با موسیقی جذاب «من و سایه من» از فرانک سیناترا و سمی دیویس. وات اور هپنز، ویو گات آس. امروز هر چند خیلی کم‌تر از گذشته چنین نگاهی رو دارم اما شاید بیشتر از هر موقعی تجربه نزدیک بهش رو از سر می‌گذرونم.

    «من و سایه من» از فرانک سیناترا و سمی دیویس