راستش رو بگم من همیشه از هر کاری که پتانسیل عمومی شدن و در چشم بقیه بودن رو داشته باشه ترسیدم و فاصله گرفتم. تجربه وبلاگ تجربه جدید و ناشناختهایه. اما از اونطرف همیشه شخصیتام یک بخش شاعرمسلک و نویسندهمنشانه داشته که سرش برای چنین کارهایی درد میکرده، که خب صد البته من به هر روش و راه ممکنی سرکوبش کردم. بههمین دلیل هم ذوق و اشتیاق شدیدی برای اینجا دارم. انگار کودکیام که برای اولین بار مزه و طعم بستنی شکلاتی رو کشف کرده! این ذوق و اشتیاق با همراهی تو دوچندان هم میشه و بسیار بابتش خوشحال و سپاسگزارم.
با تمام حرفهات همدلی دارم. نوشتن در چنین بستری ــ حضور همراه و همفکر ــ خیلی برای من بامزه و بانمکه. و خیلی قبول دارم که بخش بزرگی از لذت نوشتن در چنین بسترهایی، اون تعاملها، بهاشتراکگذاریها و زیستیه که با دوستانت و همراهانت داری.
هرچند که هیچ ایدهای ندارم که دقیقا قراره چهها بنویسم و به چه شکلی بنویسم. میخوام بسپرمش به کنجکاوی و سرککشیهای رها و آزادانهم1. همچنان هیچکس با هیچ جمله و واژهای نتونسته بهاندازهٔ عطار این بخش از زندگی من ــ و خودت! ــ رو توصیف کنه:
«تو پای به رَه دَر نِه و هیچ مپرس | خود راه بگویدت چون باید رفت»
بنابراین دست در دوست، سرمستانه، سبکسرانه و با خندهای رندانه در برابر جدیتها، پا به این راه جدید میذارم تا ببینم این جهان و این روزگار چهها برامون درنظر داره و به کجاها باید برم. مطمئنم که تجربه لذتبخش و پرباری2 میشه. دوستت دارم رفیق عزیز.
هاها! بارنی افسانهای! اتفاقا چند وقت پیشها بود که یاد این سکانس و این حرف بارنی رو کردم و غم زیادی به دلم نشست. واقعا در جوار دوست هر کاری افسانهای و لجندری میشه. رفاقت و دوستی برای من هم همون موسیقی جذاب فرانک نازنینه، «واتاِور هپنز ویو گات آس!»
دیدگاهتان را بنویسید