نویسنده: پارسا

  • دوباره

    تمومی نداره نه؟ یه بار دیگه. هممم. این عنوان مناسب‌تریه. یه بار دیگه. بله یه بار دیگه. دوباره آروم آروم به زندگی یه نظمی بدیم نه؟ روز اول که تقریبا شکست خورد ولی دلیل نمی‌شه فردا هم شکست بخوره. یکم باید خودمون رو جمع کنیم نه؟ می‌تونه به نتیجه برسه. تا حالا رسیده؟ خب خالی از لطف نبوده. نمی‌شه انتظاری داشت. باید قانع بود. قانع بود و نبود. کلا زیستن درست زیست متناقضی باید باشه به‌نظرم. هر تیکه کوچیک یه قلقی خاص خودش داره. بله. هر کدومش رو باید جداگانه فکری به حالش کنیم. بله. یه چنین چیزهایی به نظرم می‌رسن. نمی‌دونم.

  • راه‌های نرفته

    “Footfalls echo in the memory
    Down the passage which we did not take
    Towards the door we never opened
    Into the rose-garden.
    Time present and time past
    Are both perhaps present in time future
    And time future contained in time past. (I)
    What might have been and what has been
    Point to one end, which is always present.
    Footfalls echo in the memory
    Down the passage which we did not take
    Towards the door we never opened
    Into the rose-garden. My words echo
    Thus, in your mind.
    But to what purpose
    Disturbing the dust on a bowl of rose-leaves
    I do not know. (I)
    Go, go, go, said the bird: human kind
    Cannot bear very much reality.
    What might have been and what has been
    Point to one end, which is always present.
    Go, said the bird, for the leaves were full of children,
    Hidden excitedly, containing laughter.
    Go, go, go, said the bird: human kind
    Cannot bear very much reality.
    Time past and time future
    What might have been and what has been
    Point to one end, which is always present. (I)
    At the still point of the turning world. Neither flesh nor fleshless;
    Neither from nor towards; at the still point, there the dance is…
    At the still point of the turning world. Neither flesh nor fleshless;
    Neither from nor towards; at the still point, there the dance is,
    But neither arrest nor movement.
    And do not call it fixity,
    Where past and future are gathered. Neither movement from nor towards,
    Neither ascent nor decline. Except for the point, the still point,
    There would be no dance, and there is only the dance.
    I can only say, there we have been: but I cannot say where
    And I cannot say, how long, for that is to place it in time. (II)
    All is always now.
    Time past and time future
    Allow but a little consciousness.
    To be conscious is not to be in time
    But only in time can the moment in the rose-garden,
    The moment in the arbour where the rain beat,
    The moment in the draughty church at smokefall
    Be remembered; involved with past and future.
    Only through time time is conquered. (II)
    Words move, music moves
    Only in time; but that which is only living
    Can only die. Words, after speech, reach
    Into the silence. (V)
    Or say that the end precedes the beginning,
    And the end and the beginning were always there
    Before the beginning and after the end.
    And all is always now. Words strain,
    Crack and sometimes break, under the burden,
    Under the tension, slip, slide, perish,
    Will not stay still. (V)
    Desire itself is movement
    Not in itself desirable;
    Love is itself unmoving,
    Only the cause and end of movement,
    Timeless, and undesiring
    Except in the aspect of time
    Caught in the form of limitation
    Between un-being and being. (V)”
    ― T. S. Eliot, Four Quartets

  • از این به بعد

    از این به بعد روی ویدیوهایی که می‌بینم یادداشت می‌نویسم اینجا. این ویدیو الان نه ولی بعدی.

  • یه ایده راجع‌به آثار هوش مصنوعی

    به‌نظرم ارزون‌تر شدن هوشمص که به سریع‌تر شدن توسعه می‌انجامه، ضریب نفوذ ارائه خدمات دیجیتال در کسب‌وکارهای سنتی یا کوچیک رو خیلی از قبل هم بیشتر می‌کنه. استاندارد استفاده کسب‌وکارها رو عوض می‌کنه. اینطوری می‌شه که وقتی شما مغازه می‌زنی، مشکلاتیت که بهتر با خدمات مرتبط به کامپیوتری حل می‌شن خیلی کاستومایزدتر و سریع‌تر برات اوکی می‌شن. ایده از عدد و رقم ندارم ولی حس می‌کنم کم‌وبیش یه چنین بازاری جبران می‌کنه برای مدتی دست کم. هوشمص همه پروسه‌ها از توسعه نرم‌افزار فنی تا تولید محتوا خیلی سریع‌تر و ارزون‌تر می‌کنه.

  • پیتزا

    غصه نخور. پیتزا بخور. جیبم خالی شد. خب این یه پیتزای دیگه است که می‌خورم. ثبات خونه اونقدری نیست که پیتزا نخورم. می‌دونید رفقا؟ رفیق؟ هاها. یه خرگوش آوردن که تاب نیاوردمش و انداختمش بیرون حالا ناراحتن. خب هزار و یک غصه دیگه هم هست. از وقتی یادم میاد تمام زندگی پیتزا خوردم. یعنی وقتی پول داشتم که به این اواخر مربوط میشه. منظورم غصه است که همیشه خوردمش. بیشتر اوقات اوضاع درست نبوده. می‌دونید؟ می‌دونی؟ واسه همینه که به‌نظرم درست نمی‌شه هیچ وقت. حتی وقتی می‌گم درست می‌شه. خونه از پای‌بستش ویرونه. از اول اولش. خونه مزخرفه. خونه رو دوست ندارم. و این خوابگاه لعنتی رو هم که می‌بندن. نشد چهارسال بریم گم شیم. یه جایی. یه جای دور. خب اگه بخوام جدا بشم و پول خونه و خورد و خوراک رو حساب کنم به شکل معنادار دیگه بازم نمیتونم موقع غصه پیتزا بخورم و غصه فقط با دوری از خونه نمیره. غصه تو وجودم لونه کرده. به هرحال یه پیتزای مرغ و پستو سفارش دادم نصفه شبی و رسما ساعت دوازده میرسه اگه برسه. دوازده و هفت. می‌خوام تد لاسو ببینم. تد لاسو خیلی شاده برای الان. کلی کار عقب‌مونده دارم. جواب چند تا آدم رو باید بدم. خیلی تنبلم. خیلی. خیلی. خیلی. خیلی رفیق. اصلا یه لیگ دیگه‌ام. خسته شدم از زندگیم. از تمامش. اولین بار نیست که خسته‌ام ازش. بیشتر وقت‌ها همینه. کاش درست شه. لااقل تموم شه. خلاص شم. بسه دیگه.

  • تنهایی

    ببینید وقتی افکار ناخوشایندتون رو، به‌خصوص اون‌ها که دست کم به نظر خودتون صرفا واقع‌بینانه‌ان و گاهی از طرف دیگران یا حتی خودتون هم دیوانه‌‌وار تلقی می‌شن رو سانسور می‌کنید، شما تنهایید. دست کم من که احساس تنهایی می‌کنم. و بله سیاست ابزار انسانه که بسته به مکان و مخاطب حرف‌هاش رو تنظیم کنه. چیزی که جا موند اینه که وقتی سانسورش نمی‌کنید هم تنهایید. ناخوشایند و دیوانه‌وار و اینا بودن دیگه. کیه که بخواد از نزدیک در معرضش باشه؟ پس تنها راه خروج از تنهایی چیه؟ این‌که افکارتون رو تغییر بدید. حالا هویتتون چه قدر به اینا گره خورده؟ چه حسی داره عوض کردنشون؟ اصلا شدنیه؟

    البته آدم تو راه دوستانی هم پیدا می‌کنه که باید قدرشون رو بدونه. کاش که دوستای بیشتری به جمع دوستان قشنگمون اضافه بشن.

  • گناهان

    به ناگهان تصمیم گرفتم که کاری رو پیش نبرم. می‌دونستم که خیلی هم فرق نمی‌کنه. یعنی می‌دونستم که تاثیر و هزینه جدی‌ای نداره. به اندازه‌ای که باید کار رو پیش برده بودم و تو اون نقطه، علی‌رغم این‌که خلاف قرار قبلی عمل می‌کردم اما هزینه معناداری به دیگران تحمیل نمی‌کرد. هرچند بخشی از بقیه این‌طور فکر نمی‌کردن. دست کم تا حدی. شاید. نمی‌دونم. بعد همه‌چیز خوب پیش رفت. خب البته من هنوزم حدس می‌زنم که بیشتر این خوب پیش رفتنه بابت چیزی خارج از تلاش‌های ما بوده. اما شایدم نه. این رو بیانش کردم. حالا پتانسیل یه ارائه تصویر متفاوتی از خودم رو ایجاد کردم. تصویری که دوست ندارم. تصویری که نمی‌تونم محکم بگم مال من نیست اما نه واقعا مال من نیست. شواهد دیگه‌ای هم براش دارم. هیچ کدوم شواهد محکمی نیستن. اما چیزهایی هست که می‌گه آها این اثر منفی اون تصمیم ناگهانیه. یا شایدم چند چیز دیگه می‌تونن دلیلش باشن. چند چیز دیگه با مسئولیت من و چندتایی هم بدون اون. می‌بینی برای فرار از شرح اصل واقعه دست به چه کارهایی که نمی‌زنم؟

    به هر حال دردش سنگینه. مثل همیشه. هر چیزی که حس و حال طرد شدن بده سنگینه. حتی وقتی واقعا اتفاق نیافتاده باشه. حتی وقتی رسیدنی به دست نیومده که بخواد جدایی‌ای اتفاق بیفته. اما سنگینه.

    تا کی خاطره‌اش می‌مونه رو نمی‌دونم. تجربه نشون داده تا زمان‌های خوبی می‌مونه. تجربه نشون داده هر بار کمی کوتاه‌تر می‌شه. تجربه نشون داده هیچ وقت اون رذلی که هستی آدم نمی‌شه.

  • درباره «دوباره فکر کن» از آدام گرنت

    خب سلام. این مطلب کوتاهی می‌شه. یه جمع‌بندی خیلی کوچیک از معرفی این کتاب تو متمم. آدام گرنت متخصص روان‌شناسی سازمانیه. استاد دانشگاه پنسیلوانیا. با اهالی سیلیکون یا دست کم شریل سندبرگ رفت‌وآمد داشته. کتب معروفی رو نوشته این آقا. از کتاب‌های معروفش می‌شه به Give and Take و Think Again اشاره کرد. کتب دیگه‌ای هم داره البته. شعبانعلی می‌گه در انتشار کتبش همیشه یه موج اولیه‌ای داره که اونو مشکوک می‌کنه و از طرفی محتوای خیلی خاصی هم نداره کتاب و بیشتر به داستان‌سرایی و مصداق آوردن می‌پردازه. تو این کتاب دوباره فکر کن هم ایده کلی گویا همینه که دوباره فکر کن. شک کن تو ایده‌هات. آماده پذیرش ایده‌های مخالف باش. راستین مثلا توان‌مندی درجه یکی داره که در جبهه‌های مختلف، نظرات متفاوتی بده و پشتوانه فکری خوبی براشون ارائه کنه. وکیل مدافع شیطان ده از ده. راجع‌به این پذیرش ایده‌های مخالف یه نقلی از کتاب میاره که جالبه. ترجمه نشر نوین:

    آنچه ما را تحت‌تأثیر قرار ندهد می‌تواند عقایدمان را قوی‌تر کند. همان‌طور که واکسن موجب مقاوم‌سازی سیستم ایمنی بدن ما می‌شود، سیستم ایمنی روان‌شناختی ما هم با مخالفت ورزیدن مقاوم می‌شود.

    شعبانعلی همچنین فکر می‌کنه که این نشست برخاست با اهالی سیلیکون ولی که گفتیم باعث شده بیشتر از چیزی باید دیده بشه کتاباش. به هرحال در دفاع ازشم به تخصصش اشاره می‌کنه و این‌که حداقل اصولی رو کارهاش رعایت می‌کنه و شاید به خوبی تفکر سریع و آهسته کانمن نباشه اما به بدی بیندیشید و ثروتمند شوید هم نیست.

    این کنتراست نوشتار بدون اصول و حتی به تعابیری ناخوشاید یا گستاخانه خودم با کامنت شعبانعلی زیر پست معرفی کتاب اتفاق جالبیه.

    راستی شعبانعلی به شرط حوصله مخاطب کتاب Rationality استیون پینکر رو به جای این کتاب پیشنهاد می‌ده. باید بذارمش تو برنامه.

  • الگوریتم‌های حریصانه

    خب چه الگوریتمی حریصانه است؟ الگوریتمی که تو هر مرحله دنبال بهترین راه حل مبتنی بر صرفا همون اطلاعات اون لحظه است. به طبع منظورمون بهترین راه در راستای رسیدن به خواسته مسئله است.

    مثال؟ بله. شما می‌خوای تو یه کتاب فروشی که nتا کتاب داره، با یه بودجه مشخص r ریالی کتاب بخری. می‌دونی قیمت کتاب iام هم برابره با c_i. خب یه راهکار حریصانه این‌جا چه معنی‌ای می‌ده؟ اول دنبال ارزون‌ترین کتاب بگردی. بعد از بین مابقی دوباره دنبال ارزون‌ترین کتاب بگردی و اونقدر ادامه بدی که بودجه‌ات کفاف خرید کتاب بعدی رو نده. اینجا تو هر مرحله که یه تعداد مشخصی کتاب باقی مونده بودن، دنبال بهترین راه یعنی انتخاب ارزون‌ترین موجودی گشتیم.

    به طور خلاصه پیدا کردن یه روش حریصانه و محاسبه پیچیدگی زمانیش ساده است و در مقابل اثبات درستیش دشوار.

  • بزرگ، جسورانه و زیبا

    بزرگ، جسورانه و زیبا

    سلام. خاطرمه که جایی همیشه پیام‌هامو با سلام شروع می‌کردم و احتمالا به‌خاطر بحث‌های سئو یا اموری مشابه، ویراستاران اون فضا، طی یک ادیت دقیق، سلام ابتدای کار رو حذف می‌کردن. خوش‌بختانه این‌جا از این خبرها نیست.

    اما حالا که این رو می‌نویسم، به تازگی فیلم «سفر بزرگ جسورانه‌ی زیبا» رو تموم کردم. مرادم از اون «ی» اینه که مکث نکنیم. حالا هم دارم به پلی‌لیست اثر گوش می‌کنم. کارگردان؟ کوگونادا و با بازی مارگو رابی، کالین فارل و حضور کوتاه فوبی والر بریج دوست‌داشتنی از سریال مشهور خدای من اسمش چی بود؟ یه تئاتر هم داشت. آها! فلیبگ. بله. این‌ها اون‌هایی بودن که برام آشنا می‌اومدن. البته کالین فارل کم‌تر و اون دو بانو بیشتر. به هر نحو، ماجرا، ماجرای جالبیه. دیوید می‌خواد به بهونه عروسی دوستش یه سفر کوتاه بره. گویا عادت داره که تنها سفر کنه. در اثر تصمیم نویسنده، ماشینش از دسترس خارج کردن. یه چیزی به لاستیکش بسته بودن. گویا بهش قفل چرخ می‌گن. همون‌جا یه آگهی می‌بینه از یه آژانس اجاره خودرو و می‌ره سراغش. جایی که چیزها یکم عجیب می‌گذرن. به هر حال ماشین رو می‌گیره و شروع می‌کنه. GPS همراه ماشین نقش راهنما رو داره. القصه خانم رو می‌بینه و خوشش میاد و گویا خانم هم خوشش میاد ولی آقا جلوی خودش رو می‌گیره و همراهیش نمی‌کنه و صد البته شب پشیمون می‌شه ازش. من این‌طوری بودم که فرست تایم؟ البته نه راستش. این‌‌جور لحظات منقلب می‌شم. دلم می‌گیره. اصلا همینه که هنوز به فکر واداشتتم. البته نه صرفا اینجا که کل قصه. جلوتر می‌ریم و GPS فردای اون روز ازش می‌پرسه که می‌خوای یه ماجرایی بزرگ جسورانه‌ی زیبا رو شروع کنی؟ و بله. از خدا خواسته. چه فانتزی‌ای. حالا این جی‌پی‌اسه که آقا رو هدایت می‌کنه و می‌بره پیش خانومی. البته که بانو هم از همون آژانس اجاره خودرو ماشین و GPS گرفته و با توجه این علاقه مشترکش با آقا که تنهایی سفر می‌ره اهل ماجراجوییه بله رو گفته و ماشین اینارو هم‌مسیر می‌کنه. تو این مسیر، نوبت به نوبت، این دو رو به درهای مختلفی از زندگی می‌بره. هر در رو که باز می‌کنن، وارد یه خاطره می‌شن و وقت زیست دوباره. فرصتی که هم خودشونو بهتر بشناسن و هم‌دیگری رو. گاهی کسل‌کننده می‌شه ماجرا اما خب من دوستش داشتم. چند اثر دیگه مشابه این که شاید رئالیسم جادویی عنوان مناسبی براش باشه هم همین حس‌وحال رو بهم می‌دادن. این همه رو نوشتم که اشاره کنم بنده مرشد و مارگاریتا رو خوندم. هرچند که عملا تاحدودی فصل‌های مربوط به تایم‌لاین مسیح رو اسکیپ می‌کردم. فیلمش رو هم دیدم حتی. بد نبود ولی خب خیلی خوب هم نه. تو این مسیر به گذشته‌هاشون نگاه می‌کنن. به‌نظر من ماجرا همون همیشگیه که چیزی رو نمی‌شه تغییر داد و این‌ها. البته بد دارم می‌گم. می‌دونی؟ این‌که همه‌چی، هر چیزی که اتفاق افتاده، تموم گذشته‌ها باید اتفاق می‌افتادن. که چه‌قدر خواست‌های ما مبهمن. چه‌قدر همه‌چیز می‌تونه درهم و برهم باشه. این من کیه اصلا؟ دقیقا چی می‌خواد؟ چه وضعیت پیچیده‌ایه این وضع خواستن. آره. من این‌طور فکر می‌کنم. بعد برچسب‌هایی که از قبال اون انتخاب‌های گذشته به خودمون می‌زنیم و هویتی که می‌سازیم. هویتی که می‌تونه تغییر کنه. شایدم نه. شاید تغییر سخت و تقریبا ناممکن باشه اما شاید هویت ما چیزی نیست که فکر می‌کنیم. شاید اگه گذشته اون‌قدر بد پیش رفته، حتی اگه اون همه آدمو اذیت کردیم و اون همه آدم ما رو آزار دادن، باز هم قرار نیست لزوما همه‌چیز مثل قبل پیش بره. و حتی اگه پیش بره، این زندگیه. باید یه انتخابی باشه که ارزش ریسک کردن رو داشته باشه. باید پیدا بشه. یا چه می‌دونم؟ بسازیمش. گناهانمون چی؟ دختر قصه ما مادرش که همیشه و با آغوشی باز همراهش بوده رو هنگام مرگ تنها می‌ذاره. مردی که عاشق بوده رو به خاطر بیش از حد عاشق بودنش ترک می‌کنه. از ترس این‌که بعدتر ناامید بشه، روابطش رو نیمه‌کاره رها می‌کنه. آقا پسرمون چی؟ خب این‌جا با یه بچه‌ای طرفیم که گویا نارس به دنیا میاد و یه مشکلی قلبی تو بدو ماجرا داشته و خطر مرگ. به علاوه پدر و مادر دل‌سوزی که وقتی بزرگ می‌شه حسابی بهش توجه می‌کنن و می‌قبولونن که خیلی خاصه. خب پسرک قصه با خودش می‌گه من این کار رو نمی‌کنم با خودم اما بعد که تو یه خاطره در جایگاه پدرش قرار می‌گیره و اون شب نسخه دبیرستانیش، ابراز عشق کرده و دست رد خورده، می‌ره با خودش بازی می‌کنه و موقع خداحافظی چیزی که به خودش می‌گه همینه که اون خاصی. نمی‌دونم. چیز همیشه بهم زنجیرن. اصلا چه ربطی داره؟ همه‌چیز همان چیز است هست. هان؟ آممم… خب بله خاطره دبیرستانش رو هم زنده می‌کنه و باز هم به دختری که می‌دونه قراره ردش کنه درخواست می‌ده. حتی موقع نوشتن این‌ها بدنم مور مور می‌شه. فکر کنم کاری که دوست دارم یه اثر هنری باهام بکنه همین مور مور شدنه. همین که اشک تو چشام جمع بشه و بغض کنم بخوام زار بزنم. آره. نفس عمیق. این سوال که اگه برگردی چی کار می‌کنی؟ همون همیشگی؟ آقا پسر قصه ما جلوتر که می‌رن تو یه خاطره تو یه رستوران، با همسرش بهم می‌زنه. همسری که می‌گه فقط بگو و می‌تونیم همه اینا رو فراموش کنیم و دوباره حلقه رو بذاری تو دستم اما دیوید مصممه که باهاش خداحافظی کنه. هم‌سرش می‌پرسه چرا وقتی اون همه دنبالم می‌کردی و دیوید می‌گه وقتی به دستت آوردم فهمیدم که این وضعیتی نیست که خوشحالم کنه. دیوید نه از ترس مواجهه با ناامیدی که از پس از مواجهه و پس از دستیابی به چیزی که می‌خواست می‌فهمه که دیگه راضی نیست. می‌فهمه که هنوز هم تنهاست. خودش. تک و تنها و این‌بار خسته‌تر.

    فیلم خودش شبیه یه سفره. کلی صحنه کارت‌پستالی خوشگل داره. ریلکس و آرومه. کاش می‌شد تو سینما ببینمش. صبوری می‌طلبه. فکر کنم چنین چیزی باعث شده انقدر نمراتش کم باشه. شاید بی‌ربط و عجیب بودن ماجرا. خب من به طوری که نمی‌تونم توضیحش بدم انگار که تصویر زندگی رو درش دیدم. موسیقیش خوبه واقعا. هم‌چنان دارم به پلی‌لیستش گوش می‌دم. ساندترکش درواقع شاید.

    جایی که یکم ناامید شدم اون‌جا بود که بازم ابراز عشق کرد این دیوید جان. بله. به سارا گفت که عاشقتم و سارا هم ردش کرد. به همون بهونه‌هایی که می‌تونید تا اینجا حدسشون بزنید. هرچند آخر روز و پس از سفر، پس اون مقصد آخر که سارا می‌ره پیش مامانش و مامانشم می‌گه باید سعی کنی از زندگی راضی باشی و بهره ببری و این‌ها، سارا تصمیم می‌گیره که برگرده پیش دیوید و زندگیشون رو شروع کنن. تو اون صحنه، می‌بینیم که بله. مامان سارا هم با مردها مثل سارا کمی مشکل داشته و البته تو ابتدا هم می‌تونستیم حدس بزنیم وقتی سارا از نبودن پدرش یا چنین چیزی حرف می‌زد که خاطرم نیست. به هرحال هرچند از ابراز عشق دیوید ناراحت شدم اما خب به یک معنا همین انتظار هم ازش می‌رفت دیگه. دیوید هنوز یه کورسوی امید می‌بینه و باز بودن به اتفاقات جدید رو قدر می‌نهه. وای. ارزشمند می‌دونه. اما باور بفرمایید خیلی باحال‌تر می‌شد اگه این دوتا هر کدوم می‌رفتن پی کارشون کل این سفر مثل یه خاطره جادویی تو ذهنشون جا خوش می‌کرد. این‌جور لحظات، چنین بداومدن‌هایی برام خیلی این‌طوریه که پارساجان، داری خودتو می‌بینی انگار. بله بله. بنده شاید مثل سارا باشم بیشتر اوقات اما اصلا بعید نیست که تو یه لحظاتی همچون دیوید دل رو به دریا بزنم. نمی‌دونم. دیوید هم می‌گفت مدت‌هاست کسی رو دنبال نمی‌کنه و سارا هم این‌طوری بود یه وقت منو دنبال نکنیا. منم پدرت رو درمیارم و اینا. شاید منم اینطوریم که تابه‌حال از آدما اجتناب می‌کردم و البته که منم می‌دونستم تو اون موقعیت‌های مطلوبم هیچ شانسی ندارم، اما می‌ترسم از اون لحظه که اجتناب نکنم و بعد پس زده بشم. مزخرفه عزیز من. خیلی مزخرفه. شاید برای همینه که ازش بدم میاد. شاید همین‌قدر خودم رو شبیهش می‌بینم. منم فکر می‌کردم آدم خاصیم. روزگاری دورتر و اطراف ابتدایی و راهنمایی و بعد دیوار سخت واقعیت این‌جا بود. این‌جا که بهم بگه حقیقتا چیز زیادی برای ارائه ندارم و قرار نیست دنیا رو تکون بدم. یعنی هنوزم گاهی خودمو تو این توهم پیدا می‌کنم اما خیلی زود می‌فهمم که نه. اون‌طور پیش نمی‌ره و سخت‌تر از این حرفاست.

    به هر حال در آخر روز، امیدوارم آژانس اجاره خودرو و به دنبالش سارای بنده هم پیدا بشه و عاقبتی خودش برای خودم و شما خواننده عزیز. همون‌طور که می‌بینید راستین هم از بس چیزی ننوشتم بنده رو این‌جا رها کرده و مختصر فعالیتی رو تو کانال تلگرامیش ادامه می‌ده.