به ناگهان تصمیم گرفتم که کاری رو پیش نبرم. میدونستم که خیلی هم فرق نمیکنه. یعنی میدونستم که تاثیر و هزینه جدیای نداره. به اندازهای که باید کار رو پیش برده بودم و تو اون نقطه، علیرغم اینکه خلاف قرار قبلی عمل میکردم اما هزینه معناداری به دیگران تحمیل نمیکرد. هرچند بخشی از بقیه اینطور فکر نمیکردن. دست کم تا حدی. شاید. نمیدونم. بعد همهچیز خوب پیش رفت. خب البته من هنوزم حدس میزنم که بیشتر این خوب پیش رفتنه بابت چیزی خارج از تلاشهای ما بوده. اما شایدم نه. این رو بیانش کردم. حالا پتانسیل یه ارائه تصویر متفاوتی از خودم رو ایجاد کردم. تصویری که دوست ندارم. تصویری که نمیتونم محکم بگم مال من نیست اما نه واقعا مال من نیست. شواهد دیگهای هم براش دارم. هیچ کدوم شواهد محکمی نیستن. اما چیزهایی هست که میگه آها این اثر منفی اون تصمیم ناگهانیه. یا شایدم چند چیز دیگه میتونن دلیلش باشن. چند چیز دیگه با مسئولیت من و چندتایی هم بدون اون. میبینی برای فرار از شرح اصل واقعه دست به چه کارهایی که نمیزنم؟
به هر حال دردش سنگینه. مثل همیشه. هر چیزی که حس و حال طرد شدن بده سنگینه. حتی وقتی واقعا اتفاق نیافتاده باشه. حتی وقتی رسیدنی به دست نیومده که بخواد جداییای اتفاق بیفته. اما سنگینه.
تا کی خاطرهاش میمونه رو نمیدونم. تجربه نشون داده تا زمانهای خوبی میمونه. تجربه نشون داده هر بار کمی کوتاهتر میشه. تجربه نشون داده هیچ وقت اون رذلی که هستی آدم نمیشه.
دیدگاهتان را بنویسید