نویسنده: راستین

  • یادداشت

    من بر خلاف هابرماس فکر نمی‌کنم فوکو نیازی داشته باشد که به اتهام «نسبی‌گرایی» پاسخ گوید. او ناگزیر نیست که به پرسش‌هایی سقراطی از قبیل «چرا باید در برابر سلطه ایستاد؟» پاسخ دهد. اگر کسانی مثل دیویی و فوکو بخواهند امید به کل‌گرایی را فروگذارند، می‌توانند ترس از نسبی‌گرایی را نیز فروگذارند. من با یان هکینگ موافقم که «دیری نخواهد پایید که نداهای موقرانهٔ روشنفکران دربارهٔ فوکو [که می‌پرسند «موضع‌ات چیست؟»] به شگفت‌انگیزی هیاهوی عوام‌النّاس اهل ادینبورو بدل گردد [که از هیوم می‌پرسیدند «آیا توبه کرده‌ای و دست از الحاد برداشته‌ای.»] من فکر می‌کنم که فوکو باید به پرسش‌هایی از قبیل «موضع‌ات چیست؟ ارزش‌هایت کدام است؟» چنین پاسخ دهد: «من به عنوان همشهری کنار شما ایستاده‌ام اما به عنوان فیلسوف تنها هستم و طرح آفرینش و جعل خود (self-invention) را پی می‌گیرم که ربطی به شما ندارد. بنا نیست من بنیان‌هایی فلسفی برای در کنار شما بودن در امور عمومی را ارائه کنم، زیرا که طرح فلسفی من مسأله‌ای خصوصی است که نه مهیاگر انگیزه و نه مهیاگر توجیه برای اعمال سیاسی من است.»

    چنان پاسخی کمتر بهت‌آور خواهد بود اگر لفظ «شاعر» را جایگزین لفظ فیلسوف سازیم؛ زیرا که فیلسوفان، برخلاف شاعران، بر طبق سنت بناست که «اساسی» برای تعهدات اخلاقی ما در قِبَل دیگران ارائه کنند. فرض بر آن است که آنها دارای چیزی هستند که فریزر نامش را «دیدگاه هنجارمند کافی» گذاشته است. به همین سبب است که فیلسوفان برخلاف شاعران باید «عقلانی» باشند و فرض بر این است که عقلانیت عبارت است از توانایی برای آشکار ساختنِ «اعتبار کلی و عامِ» موضع خود. فوکو همچون نیچه فیلسوفی است که ادعا می‌کند که امتیاز شاعر را داراست. یکی از این امتیازات گفتن این نکته است که «اعتبار کلی و عام را با من چه کار؟» من فکر می‌کنم که فیلسوفان نیز مثل شاعران می‌توانند صاحب این امتیاز باشند و بر آنم که این پاسخ کفایت می‌کند.

    مع‌هذا من فکر می‌کنم که توجه به این نکته مهم است که آدمی پرسش استعاری فوق را می‌تواند بپرسد، بدون اینکه مثل نیچه فراتر رود و بپرسد «رنج هم‌نوعان من را با من چه کار؟» زیرا که آدمی می‌تواند انسان‌گرا باشد بدون آنکه کل‌گرا باشد، بدون اینکه باور داشته باشد که یا «عقلانی است» که آدمی غمخوار رنج دیگران باشد و یا «انسانیتی مشترک» وجود دارد که آدمی را به دیگران مقیّد می‌سازد. آدمی می‌تواند بخواهد که رنج دیگران را تسکین دهد بدون اینکه پاسخی جالب در برابر پرسش سقراط ارائه کند دال بر اینکه چرا چنین چیزی را می‌خواهد و همچنین آدمی می‌تواند بخواهد رنج دیگران را تسکین دهد بدون اینکه باور داشته باشد که این خواستن عمیق‌ترین و مهم‌ترین چیز در زندگی اوست.

    فکر می‌کنم فوکو خود را در این موضع یافت ـ موضعی که من آن را موضع «شهسوار استقلال و خودآیینی» توصیف کردم. معنای این امر آن است که اعم از اینکه او می‌خواست یا نمی‌خواست، وی شهروند مفید کشوری دموکراتیک بود، کسی که تمام توانایی‌هایش را به کار بست تا نهادهای این کشور را عادلانه تر و معقول سازد. ای کاش که او قادر بود با این توصیف بیش از آنکه در واقعیت احساس می‌کرد، راحت‌تر کنار بیاید.

    ــ هویت اخلاقی و استقلال شخصی [فلسفهٔ اخلاق (مجموعه مقالات)، نشر ارغنون]؛ ریچارد رورتی؛ ترجمهٔ یوسف اباذری

  • یادداشت

    [ژنو، ۲۹ ژانویه ۱۸۸۱]

    … باری، روی خوش نشان دادن من، گشت‌وگذار پیاده‌روی است! چون نمی‌شود مدت زیادی در خانه بند شد و من هم‌ تاکنون هنوز خانه‌ای گرم نداشته‌ام و پا در چنین فضایی نگذاشته‌ام. باوجود آن‌که بعد از شروع این زمستان سخت، سلامتی‌ام به نحو تعیین‌کننده‌ای به وخامت گراییده، دلخور و رنجیده‌خاطر نیستم. امیدوارم این وضعیت، زیاد به‌طول نیانجامد. این خود نیاز به تأمل خیلی دقیق و دردناکی دارد، که کسی هر روز خدا با این وضعیت [وخیم] سلامتی از میان تک‌تک صخره‌ها و سنگلاخ‌ها بگذرد و خوشحال باشد که به تنهایی این همه را انجام می‌دهد. آن‌هم کسی که چنین ریزنقش است و حتی هیکلی غیرمردانه دارد. ولی من شجاعت، جسارت و مردانگی‌ام را در امور دیگری دارم و ناگزیرم همواره کاری کنم، تا به‌رغم همهٔ بیماری‌های وخیمی که دارم، چیزی درست و درمان و بسامان در شیوهٔ خودم، به انجام برسانم. امسال زمستان، به‌خاطر گرم کردن خودم و هضم ساده‌تر، بیشتر گوشت می‌خورم. برعکس دوباره یارا نمی‌کنم شروع کنم به خوردن تخم‌مرغ. هنوز هم از آن قندهای حبه‌ای نامبورگ دارم. صبحانه نان سفید بیات می‌خورم، با چای و قهوه. من مثل ساعت، دقیق و قانونمند هستم. شش تا هشت ساعت می‌روم بیرون و دور و اطراف می‌گردم. به هر حال زندگی خودم را دارم، درست به همان شکلی که مشتاقش بودم و رویای «روتنبورگ»، قلعه‌ای مشرف بر «تاوبر» می‌دیدم. لیزبت‌مان خوب یادش است! ــ بله، من عمیق‌تر و با پشتکارتر از آن چیزی شده‌ام که آن وقت‌ها خیالش را در سر می‌پروردم. (آن‌وقت‌ها مثل الان هنوز به‌قدر کافی از نظر روحی مستقل نشده بودم و تجربه و بیماری چنین بر من کارگر نیفتاده بود. ــ چون مادر عزیزم، چه به چشم بیاید و چه نیاید، من در ده سال اخیر خیلی چیزها را مستقلاً از سر گذرانده و تجربه کرده‌ام.)

    و باز هم از سر نو! آرامش و شادمانی نثارت! با وفاداری و مهر.

    پسرت، ف.

    ــ لطفاً کتاب‌هایم را نخوان! (نامه‌های نیچه به مادرش)|لودگر لوتکه‌هاوس|ترجمهٔ علی عبداللهی
  • یادداشت

    در زندگی روزمره، غالبا چنان در عجله هستم که ماهیت گذرای زمان حال تا حد زیادی از دستم می‌رود. در چنین وضعی، چمنی که در حیاط پشتی‌ام می‌بینم به‌لحاظ سبز بودن دقیقا همان است که همیشه بوده. من قادر نیستم آبی‌هایی را که در اطراف ریشه‌ها شناورند و محو می‌شوند ببینم، بنفش‌هایی که هنگام عصر آن را می‌پوشانند، سفید‌های خاکستری‌ای که نوک پره‌های آن را در صبحی ژاله‌پوش می‌آرایند. حیمز توضیح می‌دهد که، «در فرآیندی که دیگر به قاعده‌ای می‌ماند، ما به اینکه چطور چیزهای واحد در فواصل متفاوت و تحت شرایط متفاوت، طور دیگری به‌نظر می‌رسند، صدای متفاوت و بوی متفاوتی می‌دهند توجه نمی‌کنیم.» به جای التفات کردن به تفاوت‌های فراگیر موجود بین تجربه‌هایمان، ما ذیل فرض کلی شباهت و این‌همانی عمل می‌کنیم؛ این چمن همان است که دیروز بود؛ این کار یکنواختی که انجام می‌دهم همان است که دیروز انجام می‌دادم؛ این شخص احتمالا همان چیزی را خواهد گفت که دیروز می‌گفت. گاهی اوقات، زندگی بدین صورت آسان‌تر است. با اینحال جیمز بر این نظر است که چیز عمیقا اشتباه و گمراه‌کننده‌ای درباره این نحوه پردازش تجربه وجود دارد. ممکن است آسان‌تر باشد، اما بهتر نیست. کاری که می‌کنیم آن است که به نام انسجام و همگونی، امکان و خاص‌بودگی ــ و زیبایی‌ که آنها پیوسته در اختیار می‌گذارند ــ را فدا می‌کنیم. جریان سیال آگاهی ما در خود می‌پیچد، یکجا مجتمع می‌شود، و رفته‌رفته شور و کدر می‌گردد.

    ــ جان‌های بیمار، ذهن‌های سرحال (چگونه ویلیام جیمز می‌تواند زندگی شما را نجات دهد)|جان کاگ|ترجمهٔ مهدی نصرالله‌زاده

    آنچه جیمز را بر آن داشت که به جستجوی امر استعلایی برخیزد تراژدی‌هایی بودند که بی‌سروصدا در دهه پنجم زندگی‌اش بر سرش ریختند. در سال ۱۸۸۴، پدرش از دنیا رفت، و او بیشتر آن سال را صرف گردآوری و بررسی نوشته‌های پدرش درباره عرفان (رازورزی) و الهیات در قالب آن چیزی کرد که بعدا به بقایای هنری‌-ادبی جیمز تبدیل شد، نوشته‌هایی که، اگر بخواهیم به‌طور دقیق سخن بگوییم، نخستین کتاب هنری جیمزِ پدر بود. در فرآیند آماده‌سازی این نوشته‌ها، جیمز درباره بصیرت پدرش بازاندیشی کرد که گفته بود:

    هر آدمی که حتی به نوباوگی فکری خودش رسیده باشد رفته‌رفته به این می‌اندیشد که زندگی یک شوخی هجو نیست؛ حتی یک کمدی معقر هم نیست؛ و اینکه، برعکس، زندگی از دل ژرف‌ترین اعماق تراژیک تنگنای ذاتی‌ای می‌شکفد و بار می‌دهد که ریشه‌های اتباع و رعایایش، یا همان زیبندگانی که ما باشیم، در دل آن فرو رفته‌اند. ماترک طبیعی رسیده به هرکسی که قادر به حیات معنوی است، جنگلی رام‌ناشده است که گرگ در آن زوزه می‌کشد و مرغ وقیح شب در آن چهچهه می‌زند.

    ــ جان‌های بیمار، ذهن‌های سرحال (چگونه ویلیام جیمز می‌تواند زندگی شما را نجات دهد)|جان کاگ|ترجمهٔ مهدی نصرالله‌زاده

    یادم هست که سرانجام به انتهای اصول روان‌شناسی رسیدم و با خودم فکر کردم که هزار صفحه قبلی مرا به این نقطه در فصل «عواطف» رسانده‌ است. آنجا که جیمز می‌نویسد:

    همه روز زانوی به بغل گرفته بنیشینید و آه بکشید و به همه‌چیز با صدایی گرفته و محزون پاسخ دهید، و ببینید که چطور اندوه‌تان، سودازدگی عمیق‌تان، می‌پاید… ابرویتان را صاف کنید، در چشمانتان برق شادی بیندازید و به‌جای قوز کردن و فشار آوردن شکم‌تان به عضلات پشتتان فشار آورید و خدنگ بایستید… و آنگاه قلبتان باید خیلی یخ‌زده باشد اگر آرام‌آرام شروع به آب شدن نکند.

    ــ جان‌های بیمار، ذهن‌های سرحال (چگونه ویلیام جیمز می‌تواند زندگی شما را نجات دهد)|جان کاگ|ترجمهٔ مهدی نصرالله‌زاده
  • یادداشت

    آزادی طبیعی به‌عنوان مفروض لیبرال ــ که بر اساس آن ما آزاد زاده‌ایم ــ سبب شد لیبرال‌های اولیه مانند هابز و لاک به دنبال منبع جدیدی برای تعهد سیاسی، و دلایل جدیدی برای اطاعت از دستورات نهاد حکومت باشند. در الگوی پدرسالاری که به‌شدت به تفکر قیاسی وابسته است، اقتدار شاه مانند اقتدار پدر در خانواده و اقتدار خدای پدر [= مسیح] در جهان است: همان‌طور که بنا بر نظم طبیعی امور، باید از پدر و خدا اطاعت کرد، از شاه نیز باید اطاعت کرد. جیمز اول، پادشاه انگلستان که در اوایل قرن هفدهم می‌زیست، به پسرش چنین توصیه کرد: «بنابراین (پسرم) پیش از هر چیز یاد بگیر که خدا را بشناسی و دوست بداری، زیرا به او تعهد مضاعف داری؛ نخست از آن رو که تو را مرد آفرید، و بعد به این خاطر که تو را خدای کوچک برای تکیه زدن بر تختش و فرمان راندن بر دیگر انسان‌ها قرار داد.» رابرت فیلمر، نویسنده‌ای متعلق به میانهٔ همین قرن، به هبهٔ اصلی خدا به آدم، یعنی زمین و اقتدار، اشاره و تأکید می‌کند که هیچ‌گونه آزادی طبیعی وجود ندارد. ما در وضع تبعیت از پدران و شاهانی زاده شده‌ایم که در اصل قدرت خود را از حضرت آدم گرفته‌اند. بنابراین نمی‌دانم فرزندان آدم یا هر انسان دیگر چگونه می‌توانند از فرمان‌برداری پدر خود آزاد باشند. این فرمان‌برداری فرزندان، به‌واسطهٔ برگماری از سوی خود خداوند، منبع تمام اقتدار مشروع بوده است. به این ترتیب، قدرت مدنی نه تنها به‌طور کلی از جانب خداوند استقرار یافته، بلکه تکلیف بر پا داشتن آن بر دوش نخستین نیای بشر نهاده شده است.

    ــ زنان در تاریخ اندیشه سیاسی؛ آرلین ساکسونهاوس؛ ترجمهٔ‌ نرگس تاجیک‌نشاطیه

    سعادتی که در جامعهٔ لیبرال جستجو می‌شود، غالباً سعادت خصوصی است و با فرد به‌مثابهٔ موجودی مستقل سروکار دارد، نه مشخصاً به‌عنوان عضوی از اجتماعی سیاسی. از آن‌جا که این سعادت شخصی و سوبژکتیو است، جستجوی آن ممکن است گاه باعث نزاع ما با دیگران شود. افراد آزاد جامعهٔ لیبرال غالباً با همسایگان خود نزاع می‌کنند. از این رو، اجتماع سیاسی به یک میانجی یا مجموعه‌ای از نهادها تبدیل می‌شود. لاک استدلال می‌کند که پیش از ورود ما به جامعهٔ سیاسی، هیچ‌کس بر دیگری اقتدار طبیعی ندارد. به عبارت دیگر، در شرایط پیش از تأسیس واحد سیاسی، ما همه خودمان داور اعمالمان و اعمال دیگرانیم، اما به محض ورود به جامعهٔ سیاسی یا مدنی، آن حق داوری را به حکومت واگذار می‌کنیم که قوانینش به‌مثابهٔ رهنمودهایی است که با آن می‌توان منافع خصوصی خود را دنبال کرد. ما عضوی از اجتماع می‌شویم زیرا معتقدیم حکومتی که به‌وسیلهٔ آن اجتماع تأسیس می‌شود، منازعات ما با دیگران را وساطت می‌کند و در نتیجه پیش‌شرط لازم برای سعادتمان، یعنی امنیت را فراهم خواهد کرد. ما به‌طور طبیعی در اجتماع سیاسی زاده نمی‌شویم (آن‌گونه که در خانواده زاده می‌شویم). در همین زمینه است که نظریه‌پردازان لیبرال بنیادی‌ترین اختلاف‌نظر را با نظریه‌پردازان پدرسالاری مطرح می‌کنند.

    ــ زنان در تاریخ اندیشه سیاسی؛ آرلین ساکسونهاوس؛ ترجمهٔ‌ نرگس تاجیک‌نشاطیه

    افراد لیبرال که دولت لیبرال را تشکیل می‌دهند، یک ویژگی مهم دارند: آن‌ها برابرند. این به معنای آن نیست که ما همگی موهای بور و چشمان آبی داریم (واضح است که چنین نیست) بلکه به آن معناست که هیچ گواه روشن و انکارناپذیری وجود ندارد که بتواند تعیین کند چه کسی به‌طور طبیعی برای فرمان راندن بر دیگری اقتدار دارد یا می‌تواند دعاوی دیگری را داوری کند. برابری طبیعی ما ناشی از حق طبیعی هر فرد ــ اعم از زن و مرد ــ برای فرمان راندن بر خود است؛ حقی که جز به‌واسطهٔ رضایت، به دیگری واگذار نمی‌شود. توماس هابز دلایل برابری ما را چنین توضیح می‌دهد:

    طبیعت انسان‌ها را از نظر قوای جسمی و ذهنی برابر ساخته است؛ آن‌چنان که بعضی اوقات کسی را می‌توان یافت که از نظر جسمی قوی‌تر و از نظر ذهنی تیزتر از دیگری باشد، اما وقتی همهٔ انسان‌ها با هم در نظر گرفته شوند، تفاوت بینشان آن‌قدر برجسته نیست که بر اساس آن کسی بتواند مدعی امتیازی برای خودش شود ولی دیگری نتواند به همان اندازه امتیازی را طلب کند. دلیل این امر آن است که از نظر قدرت جسمی، ضعیف‌ترین فرد قدرت کافی برای کشتن قوی‌ترین شخص را دارد؛ خواه از طریق توطئهٔ پنهانی باشد، یا از طریق متحد شدن با افراد دیگری که مانند او در معرض خطر واحدی قرار دارند.

    هر کدام از ما ظرفیت کشتن همسایهٔ خود را داریم و هابز اصلی‌ترین برابری ما را در این نکته می‌بیند. از این رو او اظهار می‌دارد که ما نمی‌توانیم هیچ مبنای روشنی را بیابیم (از جمله پدر بودن) که به‌وسیلهٔ آن شخصی را از شخص دیگر متمایز، و فرمانروایی او را توجیه کنیم. نه قوت، نه ذکاوت و نه خردمندی، هیچ‌یک کافی نیستند. در واقع، در الگوی هابز، حتی جنسیت اقتدار یک فرد بر دیگری را توجیه نمی‌کند.

    در حالی که برخی سلطه را صرفاً به مرد به‌عنوان جنس برتر نسبت داده‌اند، در اشتباه‌اند، زیرا همواره آن مقدار تفاوت در قدرت یا حزم بین مرد و زن وجود ندارد که بتوان حق را بدون جنگ تعیین کرد. در دولت‌ها این جدال به‌وسیلهٔ قانون مدنی فیصله داده می‌شود و عمدتاً (اما نه همیشه) حکم به نفع پدر است، زیرا اکثر دولت‌ها به‌وسیلهٔ پدران بنیان نهاده شده‌اند، نه به‌وسیلهٔ مادران خانواده‌ها.

    هیچ ملاکی وجود ندارد که ما را قادر به انتخاب فردی کند که اطاعت ما را طلب می‌کند و از ما انتظار تعهد دارد. برای نظریه‌پردازان لیبرال (دست‌کم برای هابز) نه پدر بودن چنین ملاکی است و نه مرد بودن.

    جان لاک در رسالهٔ دوم در باب حکومت مدنی، مانند هابز، هر چند ملایم‌تر و بدون پیش بردن استدلالی در مورد برابری جنسی، بر برابری طبیعی تأکید می‌کند:

    هیچ چیز بدیهی‌تر از این نیست که مخلوقاتی که به نوع و جایگاه یکسان تعلق دارند و به طور اتفاقی با همه امتیازات طبیعی یکسان و قوای یکسان زاده شده‌اند، برابر باشند و هیچ‌یک تابع و فرمان‌بردار دیگری نباشند؛ مگر آنکه آقا و سرور همهٔ آن‌ها [خدا]، با بیان آشکار اراده‌اش، یکی را بالاتر از دیگری قرار دهد و با منصبی بدیهی و آشکار، حقی مسلم برای سلطه و حاکمیت به او اعطا کند.

    لاک اشاره می‌کند که خدا به هیچ‌کس این «منصب بدیهی و آشکار» را اعطا نکرده است و نخواهد کرد. از این رو ما باید از برابری بنیادین‌مان آغاز کنیم و کسانی را که بر ما حاکم خواهند شد، با رأی اکثریت برگزینیم. تعداد بیشتر افرادِ برابر است که اقتدار می‌بخشد، نه نسبت و شأن بالاتر در اجتماع. در اعلامیهٔ استقلال، وقتی توماس جفرسون تأکید می‌کند که برابری ما بر اساس آن حقایق بدیهی است که به هر فرد حقوق انتقال‌ناپذیرش (به ویژه حق تبعیت نکردن از فرمانروای مستبد) را می‌دهد، بر موضوع اصلی لیبرالیسم انگشت می‌گذارد. همچنین او با مفروض بنیادین برابری آغاز می‌کند و نتیجه می‌گیرد که اقتدار یک شخص بر دیگری، نه در طبیعت، بلکه در «رضایت حکومت‌شوندگان» ریشه دارد.

    ــ زنان در تاریخ اندیشه سیاسی؛ آرلین ساکسونهاوس؛ ترجمهٔ‌ نرگس تاجیک‌نشاطیه

  • یادداشت

    در ژوئن سال ۱۸۶۶، جیمز برای دوست جوان‌ترش، توماس وارْد، که اخیراً دچار موجی از ناخوشی و بدحالی شده بود، نامه‌ای نوشت. با تشویق او به اینکه سراغ مارکوس اورلیوس برود، جیمز چنین اندرز می‌دهد:

    چنین به نظر می‌رسد که اگر بتوانی، همچون او، شور عشق یک «زندگی مطابق با طبیعت» را عمیقاً دریابی، و این یعنی آن زندگی‌ای که در آن فردیت تو چنان با ارادهٔ طبیعت هماهنگ شود که با رضا و رغبت به هرچه که طبیعت برایت مقرر کند گردن بنهی، خواهی دانست که در سازوارهٔ عظیم او (she)، هدف و کارکردی داری که هیچ‌گاه بر تو آشکار نخواهد شد ــ بگذار بگویم که هرکس بتواند چنین کند، بدون توجه به اینکه تقدیر او در زندگی چه بوده، خود بدل به منظره‌ای دلنواز خواهد شد.

    ـــ جان‌های بیمار، ذهن‌های سرحال (چگونه ویلیام جیمز می‌تواند زندگی شما را نجات دهد)، جان کاگ، ترجمهٔ مهدی نصراله‌زاده

    از همان آغاز، جیمز سخت تحت تأثیر آلیس قرار گرفت، به‌نحوی که کمتر از یک سال بعد، در سپتامبر ۱۸۷۶، عشقش را به او آشکارا اظهار کرد:

    خانم گیبِنز عزیزم
    بیراه نیست اگر بگویم جنایتی است اینکه ضمیر ناخودآگاهتان را، به شیوه‌ای که هم‌اکنون قصد انجامش را دارم، غافلگیر سازم؛ اما هفت هفته‌ بی‌خوابی بر تردیدها و ملاحظه‌کاری‌های بسیار غلبه می‌کند. و حال، پس از تأمل شایسته و حزم‌اندیشانه دربارهٔ این موضوع آن‌قدری که توانم بوده، چنان است که گویی این اعلانِ پیش از موقع در نظرم کمتر از هر طریقهٔ ممکن دیگری آلوده به آفات و شوائب است. باری، اگر بخواهم کل مطلب را به‌یکباره بگویم:
    ببخشاییدم، من عاشق شمایم.

    ـــ جان‌های بیمار، ذهن‌های سرحال (چگونه ویلیام جیمز می‌تواند زندگی شما را نجات دهد)، جان کاگ، ترجمهٔ مهدی نصراله‌زاده

    آن‌طور که جیمز خود می‌گوید، «فلذا عادت چرخ‌لنگر عظیم جامعه است، گران‌بها‌ترین عامل نگه‌دارنده‌ آن.» جیمز چنین نتیجه‌گیری می‌کند:

    عادت به‌تنهایی آن چیزی است که همهٔ ما را درون محدودهٔ مجاز نگاه می‌دارد، و زادگان و بهره‌مندان از یروت خانوادگی را از قیام‌های رشک‌نشان فقرا نجات می‌دهد. عادت به‌تنهایی مانع از آن می‌شود که آنان که درون سخت‌ترین و منزجرکننده‌ترین مشاغل روزگار می‌گذرانند آنها را ترک کنند. عادت است که ماهیگیر و جاشو را در سرتاسر زمستان در دریا نگاه می‌دارد؛ عادت است که معدنچی را در تاریکی و ظِلامش نگه می‌دارد و دهقان را، در سرتاسر ماه‌های برف و یخ، به کلبهٔ چوبی‌اش و به مزرعهٔ تک‌افتاده‌اش پرچ می‌کند؛ عادت است که ما را از هجوم بومیان ساکن در صحاری داغ و مناطق یخ‌زده محافظت می‌کند. عادت همهٔ ما را محکوم می‌دارد که نبرد زندگی را در جبهه‌های گشوده‌شده با انتخاب آغازینمان، تا به آخر بجنگیم، و بهترین بهره‌ای را که می‌توانیم از این طلب و تکاپویی که باب میل نیست [ولی همین است که هست] ببریم، چون هیچ انتخاب دیگری در کار نیست که ما برایش سازگار شده و آماده باشیم، و برای آغاز دوباره هم دیگر خیلی دیر است.

    ـــ جان‌های بیمار، ذهن‌های سرحال (چگونه ویلیام جیمز می‌تواند زندگی شما را نجات دهد)، جان کاگ، ترجمهٔ مهدی نصراله‌زاده

  • یادداشت

    مسیحیت ثمره‌ی فرهنگ باستان را از ما ستاند و بعدها نیز بار دیگر، با ثمره‌ی فرهنگ اسلامی چنین کرد. آن عالم فرهنگ شگفت‌انگیزتر اعراب اسپانیا را که با ما در اصل خویشاوند بود و حتی از روم و یونان باستان نیز مفهوم و سلیقه‌ای برتر داشت، لگدمال کردند (نمی‌خواهم بگویم که با چه پاهایی)، چرا؟ چون این فرهنگ ناب بود، چون پیدایش آنان مرهون غریزه‌های مردانه بود، چون زندگی را با همان ارزشمندی‌های نادر و بس پخته‌ی زندگی اعراب اسپانیا تأیید می‌کرد!… جنگجویان صلیبی بعدها به ستیزه با امری پرداختند که بهتر بود به پایش روی در خاک می‌کشیدند، یعنی همان فرهنگی که در برابر آن، فرهنگ قرن نوزدهم ما بس فقیرانه و بس «عقب‌مانده» بود. مسلماً آنان در فکر غنیمت بودند و مشرق زمین نیز بس ثروتمند بود… ولی هیچ‌کس به هیچ اصلی پایبند نبود! جنگ‌های صلیبی همان دزدی دریایی بود و دیگر هیچ!اشراف آلمانی، یعنی همان اشراف وایکینگ‌ها نیز در کُنه‌ وجود خویش چنین حسی داشتند و کلیسا به خوبی می‌دانست چگونه اشراف آلمانی را به خدمت خود درآورد… اشراف‌زاده‌ی آلمانی «غلام» کلیسا و پیوسته در خدمت غرایز پست کلیسا بود، اما مزدی خوب می‌گرفت… یعنی کلیسا دقیقاً به یاری شمشیرهای آلمانی، خون و دلاوری آلمانی‌ها با خصم نهایی خویش، یعنی همه‌ی امور پاک بر این کره‌ی خاک جنگید! در این زمینه پرسش‌های هراس‌برانگیز فراوانی وجود دارد. اشراف‌زاده‌ی آلمانی اصلاً در تاریخ و فرهنگ متعالی وجود ندارد و شک نیست که می‌توانیم علت آن را حدس بزنیم… مسیحیت و الکل، هر دو بزرگ‌ترین ابزار تباهی است… در اصل در مواجهه‌ی اسلام و مسیحیت و عرب و یهودی هیچ راه دیگری وجود ندارد. تصمیم را گرفته‌اند، هیچ‌کس آزادی انتخاب ندارد… یا فرد نجس است و یا نیست… «جنگ سخت با روم!» و صلح و دوستی با اسلام! این همان احساس و کردار آن جان آزاده‌ی سترگ، آن نابغه‌ی امپراتوران آلمان، یعنی فریدریش دوم بود. چه شد؟ آیا چاره‌ای جز آن نیست که هر فرد آلمانی ابتدا نابغه و آزاده‌جان باشد تا بتواند رفتاری صادقانه نشان دهد؟ برای من درک‌ناپذیر است که آلمانی‌ها چگونه توانسته‌اند احساس مسیحی را دریابند…

    ــ دجال [بخش ۶۰]، نیچه، ترجمهٔ سعید فیروزآبادی

  • برای پارسا-و-راستین

    یه چنل دارم، مدام توش می‌نویسم و بعد پاک می‌کنم. گاهی خوب می‌نویسم و‌ گاهی بد. خودم هم نمی‌دونم چرا می‌نویسم و چی دارم می‌نویسم.‌ دو سه روز بعد سعی می‌کنم بخونم و حس می‌کنم آبروم پیش هر کس که اون‌ متن رو خونده رفته. خل‌وچلم دیگه. اما موضوع اینه که اون چنل اهمیت زیادی نداره.‌ کسی جدیش نمی‌گیره. منم جدیش نمی‌گیرم. اما باز‌ گاهی حس می‌کنم اینکه یه فضایی فراهم شده که همه می‌تونن کامل ببینن چقدر خل‌و‌چلم خوب نیست. نمی‌دونم. اشکالی نداره.
    چند وقته که این‌جا ننوشتم. راستش چون اینجا رو جدی می‌گیرم. البته نه به این معنا که فکر می‌کنم باید رساله‌ سیاسی-فلسفی بنویسم؛ برام اهمیت داره، همون‌طور که چت برادرم برام اهمیت داره و سعی می‌کنم چیزهای الکی و بی‌خود و بی‌معنی ننویسم. اینم شاید از همون نوشته بی‌معنی‌ و بی‌خودها باشه. اشکالی نداره. اصلا گاهی باید همین‌جور الکی نوشت.
    با پارسا صحبتی داشتیم سر اینکه «من همونی‌ام که که اون سوال آیا همیشه منتظرید ملت ازتون ناامید بشن رو بسیار موافقم می‌زنه» چه‌ معنایی داره؟
    ۱. می‌دونم بالاخره‌ یه چیزی می‌شه و باعث می‌شه‌ که آدما ازم ناامید بشن و این یه اتفاق ناخوشاینده.
    ۲. دلم می‌خواد آدما ازم ناامید بشن و ولم کنن و راحتم بذارن.
    من نمی‌دونم. پارسا هم نمی‌دونه. کی می‌دونه؟ اینکه «کی می‌دونه» رو فقط خود خدا می‌دونه.
    داییم چند سال پیش برای خاله‌م یه لپتاپ لنوو شبیه کروم‌بوک‌ها آورده بود. [خدا این دایی من رو هم بیامرزه؛ دلم براش تنگ شده.] البته کروم‌بوکه. اما این خوبیش این بود که با ویندوز ۱۰ عرضه شده بود. کوچک بود و سبک، لمسی و تا-شو، با قدرت پردازشی کم –پردازنده سلرون و ۴ گیگ رم و ۳۲ گیگ حافظه!– اما عجب لپتاپ خوبی برای کارهای روزمره. و بسیار بسیار سگ جون. همه ویژگی‌هایی که از یک کروم‌بوک انتظار نمی‌ره. خاله‌م معلم بود. بازنشسته که شد دیگه سمت لپتاپ نرفت. برادر ازش به عنوان تبلت+کیبورد برای یوتوب و آبسیدین و چت و فیلم و کتاب استفاده می‌کرد. اما این ویندوزه اذیت می‌کرد. خلاصه مدتی خاک می‌خورد. به‌م گفت برو لینوکس بریز. منم امروز رفتم لینوکس مینت نسخه‌ی ایکس‌اف‌سی‌ای ریختم و همه‌ چی رو آماده کردم و بردم دادم به‌ش. خوشحال شد. منم از خوشحالیش خوشحال. امیدوارم چشم نزنم و لپ‌تاپه یه مدت خوبی براش کار بده.
    هدفونه اومد راستی. خیلی خوبه. البته به‌شون نمی‌گن هدفون. می‌گن earbuds. اما من با گفتن همون هدفون راحت‌ترم. راستش از قبلیه که مال هوآوی بود بهتر نیست. البته هست، مثلا برنامه داره و کلی راه برای شخصی‌سازی.‌ کیفیت صدا هم خیلی خوبه. الان دارم باهاش پلی‌لیست light academia گوش می‌دم با پروفایلی که مخصوص موسیقی کلاسیکه و خیلی گوش‌نواز و لذت‌بخشه. اما می‌خواستم اشاره کنم که ببین اون هوآویه عجب چیزی بوده. عید سال کنکور خریدمش. گرونم بود اون زمان. ۲ ۳ تومن فکر کنم. اما واقعا کیفیت صداش محشر بود. خب پز هدفون هوآوی رو دادم. این انکره هم عالیه. قیمتش‌ هم فکر می‌کنم تو این وضع اقتصادی خیلی خوب بود. اما دیجیکالا واقعا باعث شد بدبین بشم به‌ش. دو روز من رو معطل کرد، یه بارم نشد یه توضیحی بده که چه خبره، و پشتیبانی هم یه جواب درست‌‌‌-و-حسابی به من نداد. ۱۰۰ هزار تومنم اضافه‌تر گرفت که همون محصولی که دو روز پیش باید به‌م می‌رسوند رو امروز به‌م برسونه.
    از لحاظ بدنی و فیزیولوژیک شرایط هنوز خوب نیست. اما امروز بهتر شدم.‌ آره. ای کاش پول داشتم یه‌دونه هم از این هدفونا برای بابام می‌خریدم.‌ امروز خیلی براش جالب بود. ذخیره‌شده دارم یه مقدار. این هفته پول جمع‌ کنم، نصفش رو از ذخیره برمی‌دارم‌ می‌گیرم.‌ احتمالا. آره.
    یه دلتنگی‌ای برای تو و امید و حسن هست. یه دلتنگی‌ای برای برادرم. دلتنگی‌های بزرگی‌ان. دلم گاهی می‌گیره سرش. هر چند حس می‌کنم از همه‌تون فراری‌ام. چرا؟ چون حس می‌کنم قراره طرد بشم و تنها بمونم. شاید منطقم اینه که اگه به اندازه کافی دور بمونم و زیاد نزدیک نشم احتمال اینکه کاری ازم سر بزنه که موجب دلخوری و آزردگی بشه خیلی کمتره. پوف.
    فردا صبح باید برم دانشگاه و چاپلوسی کنم نرم‌افزار ۲ رو برام حذف کنن، وگرنه نمره‌ی صفر می‌گیرم. جونش که نیست. و اهمیتی هم نمی‌دم. و از همه بدتر اینکه‌ آموزش پررو-پررو زنگ زده می‌گه «ما تو رو تو کلاسی که ظرفیتش به حد‌ نصاب نرسیده ثبت نام کردیم تقصیر توئه و باید خودت حذف می‌کردی! تازه دو قورتو نیمش هم باقی بود که چرا پیگیری نکردی! کار من‌ و آریا یک ماه همین بود به‌شون‌ زنگ‌ بزنیم. جواب نمی‌دادن. ولی صفر بگیرم مامانم ناراحت می‌شه. به نظر بهتره هر جور شده خودم رو برسونم به‌ش. صبح بیدار می‌شم یعنی؟ جونشو دارم برم دانشگاه؟ جون اینکه تو موقعیت اجتماعی قرار بگیرم و حرف بزنم رو چطور پیدا‌ کنم! پوف. یه کاریش می‌کنم دیگه. پوف. می‌بینیم چه می‌شه حالا. آره. اینم از این.

  • یادداشت

    Never has a man had a deeper, more passionate need for independence than he had. In his youth, when he was still poor and struggling to earn his bread, he preferred to starve and go about in ragged clothing, if that meant that he could salvage a bit of independence. He never sold himself for money or for luxury, to women or to the powerful, and a hundred times over he cast aside and rejected those things that clearly promised him advantage and good fortune in the eyes of the world, just in order to retain his freedom. He could imagine nothing more abhorrent and atrocious than the obligation to carry out official duties, adhere to a regular daily and yearly schedule, obey the orders of others. An office, a law chamber, the halls of bureaucracy were as abhorrent to him as death, and the most horrible thing he could experience in a dream was to be imprisoned in an army barracks. He knew how to extricate himself from all of these circumstances, often at great cost to himself. Herein lay his strength and virtue, in this he was unshakable and incorruptible, in this his character was firm and straight. But this virtue, in turn, was very closely tied to his suffering and his fate. He fared as everyone fares: he obtained what he most stubbornly sought and strove for, compelled by his own innermost drives, but he obtained more than is good for any man. At first it was his dream and his delight, but later it became his bitter fate. Men of power are brought low by power, men of money by money, the subservient by serving, the slave to passion by passion. And so it was that the Steppenwolf was brought low by his independence.

    Steppenwolf; Hermann Hesse; Kurt Beals (trans.) —

    Another was his status as a suicide. It must be said here that it is incorrect to apply the term “suicide” only to those who actually kill themselves. In fact, the latter group includes many people who only become suicides incidentally, so to speak, who are not suicides of necessity, in their very nature. Among those without a personality, without a strong stamp, without a strong fate, among the dime-a-dozen men of the herd, there are many who die by suicide, though they are not suicides through and through, it is not their whole signature and stamp, while on the other hand, among those who are suicides in their very nature, there are very many, perhaps the majority, who never actually lay hands upon themselves. The “suicide”—and Harry was one—does not necessarily need to live in a particularly close relationship to death—and one can also do that without being a suicide. But it is a peculiar trait of the suicide that he, rightly or wrongly, experiences his own self as a particularly dangerous, dubious, and endangered spawn of nature, that he always perceives himself as extraordinarily exposed and imperiled, as if he were standing on the narrowest ledge of a precipice, where a little push from without or the slightest weakness from within would suffice to send him plunging into the abyss. People of this sort are distinguished in their lines of fate by the fact that suicide is the most likely cause of death for them, at least in their own imagination. The precondition of this disposition, which almost always manifests itself by early youth and accompanies these men throughout their lives, is by no means a particular lack of vitality, on the contrary, some extraordinarily tenacious, passionate, and bold constitutions can be found among the “suicides.” But just as there are certain constitutions that tend toward fever at the slightest sign of illness, these constitutions, whom we dub “suicides,” and who are always very delicate and sensitive, begin intensely to dwell upon the prospect of suicide at the slightest shock. If we had a science with the courage to assume the great responsibility of studying human beings as such, rather than only the mechanisms of living organisms—if we had something like an anthropology, a psychology—these facts would be known to everyone.

    Steppenwolf; Hermann Hesse; Kurt Beals (trans.) —

    Just as every strength can also become a weakness (indeed, under certain circumstances it must become one), so, conversely, the typical suicide can often make of his apparent weakness a form of strength and support, indeed, he does this extraordinarily often. This was likewise the case for Harry, the Steppenwolf. Like thousands of his kind, he did not use the notion that the path to death stood open to him at every moment merely as the basis for a youthful, melancholy play of fantasy; rather, he made of this very thought a source of consolation and support. True, every shock, every pain, every bitter circumstance in life immediately awakened in him the wish to take refuge in death, as is the case for every man of his ilk. But he gradually transformed this inclination into a philosophy that was positively conducive to life. His intimate acquaintance with the thought that that emergency exit perpetually stood open to him gave him strength, made him curious to savor pains and bitter circumstances, and when he was particularly miserable, he could at times feel with a grim joy, with a sort of schadenfreude: “I’m curious to see how much a man can really endure after all! Whenever I reach the limits of what is bearable, I need only open the door, and I can escape.” There are many suicides who derive unusual strength from this thought.

    Steppenwolf; Hermann Hesse; Kurt Beals (trans.) —

  • یادداشت

    Affecting high spirits, I trotted along the damp, foggy asphalt of the narrow streets, the lanterns cast their tearful, misty gaze down through the cool, damp gloom, drawing sluggish reflections from the sodden ground. The forgotten years of my youth flooded back to me—how I used to love such dark and gloomy evenings in the late fall and winter, with what eager intoxication I used to soak up the moods of loneliness and melancholy, when I would spend half the night trudging through hostile, leafless nature, through rain and storms, wrapped in my coat, already lonely even then, but filled with a deep satisfaction, and filled with verses that I would later write down by candlelight in my room, perched on the edge of my bed! Now that was all in the past, I had drained that cup and it would not be filled again. Was that a shame? No, it was not a shame. What lay behind was not a shame at all. What was a shame was in the here and now, these countless hours and days that I lost, that I merely suffered through, that brought me neither gifts nor shocks of any kind. But thank God there were also exceptions—sometimes, rarely, there were those other hours, hours that brought shocks, brought gifts, broke down walls and brought me, errant that I am, back again to the living heart of the world. Sad and yet profoundly agitated, I sought to remember my most recent experience of that sort. It had happened at a concert, it was a program of magnificent old music, and just as the woodwinds were playing a quiet passage, suddenly, between two beats, the door to the beyond had swung open to me again, I had flown through the heavens and seen God at work, I had suffered blissful pains and ceased to defend myself against anything in the world, ceased to fear anything in the world, I had affirmed everything, had given my heart to everything. It had not lasted long, perhaps a quarter of an hour, but it returned to me that night in a dream, and since then, throughout all the bleak days, it had secretly shone for me from time to time, sometimes I saw it clearly for minutes on end, leading like a golden, godly path through my life, almost always deeply buried beneath dung and dust, but then shining forth again in golden sparks, seeming as if it could never be lost again, and yet soon it was deeply lost indeed. On one occasion, when I was lying awake at night, I suddenly began reciting verses, verses so beautiful and so bizarre that it never could have occurred to me to write them down, by morning I had forgotten them, and yet they lay concealed within me like a heavy nut in an old and fragile shell. On other occasions it happened when I was reading a poet, when I was reflecting on an idea from Descartes, from Pascal, or again it shone forth and led me onward along the golden path into the heavens when I was with my lover. Oh, it is hard to find that godly path in the midst of this life that we lead, in the midst of such a very contented, very bourgeois, very mindless age, when we are confronted with this architecture, these businesses, these politics, these people! How could I be anything but a Steppenwolf and a surly hermit in the midst of a world full of goals none of which I share, and pleasures none of which I desire! I can’t bear to sit too long in a theater or cinema, I can barely read a newspaper, rarely a modern book, I can’t understand what pleasure and joy it is that people seek in the overfilled trains and hotels, in the overfilled cafés with their oppressive, overbearing music, in the bars and cabarets of the elegant cities of luxury, in the world’s fairs, on the promenades, in the lectures for the intellectually curious, at the great athletic fields—I cannot understand all of these joys, I cannot share them, though surely they would be within my reach, while thousands of others must toil and push to attain them. And, on the other hand, those things that bring me my few hours of joy, that bring me bliss, adventure, ecstasy, and exaltation, those are things that the world knows and seeks and loves only in literature, if at all, in life the world considers them insane. And indeed, if the world is right—if all this music in the cafés, all these mass entertainments, all these Americanized people who are content with so little, if all of them are right—then I really am the Steppenwolf that I have often called myself, an animal that has strayed into a foreign world it does not understand, where it no longer finds its home, its air, its nourishment.

    Steppenwolf; Hermann Hesse; kurt Beals (trans.) —

  • یادداشت

    He led me into his room, which smelled strongly of tobacco, pulled a book from a pile, and leafed through it, looking for something—
    “That’s good, too, very good,” he said, “just listen to this sentence: ‘One should be proud of pain—all pain is a remembrance of our lofty rank.’ Excellent! Eighty years before Nietzsche! But that’s not the saying I was thinking of—wait—there I have it. So: ‘The majority of people do not want to swim, until they are already able to.’ Isn’t that funny? Of course they don’t want to swim! They were born for the land, not for the water. And of course they don’t want to think; they were made for living, not for thinking! Yes, and whoever thinks, whoever makes thinking his primary aim, can make great progress in it, but he’s just exchanged the land for the water, and one day he will drown.”

    Steppenwolf; Hermann Hesse; kurt Beals (trans.) —

    Something Haller once said gave me the key to understanding this. He said to me, when we had been talking about the so-called barbarities of the Middle Ages: “In reality, these are not barbarities at all. A man of the Middle Ages would find the entire lifestyle of our present day cruel, horrible, and barbaric in a completely different way! Every epoch, every culture, every custom and tradition has its style, has its own characteristic forms of tenderness and cruelty, beauty and barbarity, takes certain forms of suffering for granted, patiently tolerates certain evils. Human life only becomes true suffering, true hell, where two epochs, two cultures and religions overlap. A man of classical antiquity who had to live in the Middle Ages would have been miserably suffocated by it, just as a savage would suffocate in the midst of our civilization. There are times when a whole generation is caught between two epochs, between two lifestyles, in such a way that it loses all of its self-evidence, all of its customs, its sense of security and innocence. Of course, not everyone experiences this equally strongly. Nietzsche’s nature was such that he had to suffer the misery of our day more than a generation ahead of time—and what he had to endure, alone and misunderstood, is suffered today by thousands.”

    Steppenwolf; Herman Hesse; Kurt Beals (trans.) —