من بر خلاف هابرماس فکر نمیکنم فوکو نیازی داشته باشد که به اتهام «نسبیگرایی» پاسخ گوید. او ناگزیر نیست که به پرسشهایی سقراطی از قبیل «چرا باید در برابر سلطه ایستاد؟» پاسخ دهد. اگر کسانی مثل دیویی و فوکو بخواهند امید به کلگرایی را فروگذارند، میتوانند ترس از نسبیگرایی را نیز فروگذارند. من با یان هکینگ موافقم که «دیری نخواهد پایید که نداهای موقرانهٔ روشنفکران دربارهٔ فوکو [که میپرسند «موضعات چیست؟»] به شگفتانگیزی هیاهوی عوامالنّاس اهل ادینبورو بدل گردد [که از هیوم میپرسیدند «آیا توبه کردهای و دست از الحاد برداشتهای.»] من فکر میکنم که فوکو باید به پرسشهایی از قبیل «موضعات چیست؟ ارزشهایت کدام است؟» چنین پاسخ دهد: «من به عنوان همشهری کنار شما ایستادهام اما به عنوان فیلسوف تنها هستم و طرح آفرینش و جعل خود (self-invention) را پی میگیرم که ربطی به شما ندارد. بنا نیست من بنیانهایی فلسفی برای در کنار شما بودن در امور عمومی را ارائه کنم، زیرا که طرح فلسفی من مسألهای خصوصی است که نه مهیاگر انگیزه و نه مهیاگر توجیه برای اعمال سیاسی من است.»
چنان پاسخی کمتر بهتآور خواهد بود اگر لفظ «شاعر» را جایگزین لفظ فیلسوف سازیم؛ زیرا که فیلسوفان، برخلاف شاعران، بر طبق سنت بناست که «اساسی» برای تعهدات اخلاقی ما در قِبَل دیگران ارائه کنند. فرض بر آن است که آنها دارای چیزی هستند که فریزر نامش را «دیدگاه هنجارمند کافی» گذاشته است. به همین سبب است که فیلسوفان برخلاف شاعران باید «عقلانی» باشند و فرض بر این است که عقلانیت عبارت است از توانایی برای آشکار ساختنِ «اعتبار کلی و عامِ» موضع خود. فوکو همچون نیچه فیلسوفی است که ادعا میکند که امتیاز شاعر را داراست. یکی از این امتیازات گفتن این نکته است که «اعتبار کلی و عام را با من چه کار؟» من فکر میکنم که فیلسوفان نیز مثل شاعران میتوانند صاحب این امتیاز باشند و بر آنم که این پاسخ کفایت میکند.
معهذا من فکر میکنم که توجه به این نکته مهم است که آدمی پرسش استعاری فوق را میتواند بپرسد، بدون اینکه مثل نیچه فراتر رود و بپرسد «رنج همنوعان من را با من چه کار؟» زیرا که آدمی میتواند انسانگرا باشد بدون آنکه کلگرا باشد، بدون اینکه باور داشته باشد که یا «عقلانی است» که آدمی غمخوار رنج دیگران باشد و یا «انسانیتی مشترک» وجود دارد که آدمی را به دیگران مقیّد میسازد. آدمی میتواند بخواهد که رنج دیگران را تسکین دهد بدون اینکه پاسخی جالب در برابر پرسش سقراط ارائه کند دال بر اینکه چرا چنین چیزی را میخواهد و همچنین آدمی میتواند بخواهد رنج دیگران را تسکین دهد بدون اینکه باور داشته باشد که این خواستن عمیقترین و مهمترین چیز در زندگی اوست.
فکر میکنم فوکو خود را در این موضع یافت ـ موضعی که من آن را موضع «شهسوار استقلال و خودآیینی» توصیف کردم. معنای این امر آن است که اعم از اینکه او میخواست یا نمیخواست، وی شهروند مفید کشوری دموکراتیک بود، کسی که تمام تواناییهایش را به کار بست تا نهادهای این کشور را عادلانه تر و معقول سازد. ای کاش که او قادر بود با این توصیف بیش از آنکه در واقعیت احساس میکرد، راحتتر کنار بیاید.
ــ هویت اخلاقی و استقلال شخصی [فلسفهٔ اخلاق (مجموعه مقالات)، نشر ارغنون]؛ ریچارد رورتی؛ ترجمهٔ یوسف اباذری
دیدگاهتان را بنویسید