یادداشت

آزادی طبیعی به‌عنوان مفروض لیبرال ــ که بر اساس آن ما آزاد زاده‌ایم ــ سبب شد لیبرال‌های اولیه مانند هابز و لاک به دنبال منبع جدیدی برای تعهد سیاسی، و دلایل جدیدی برای اطاعت از دستورات نهاد حکومت باشند. در الگوی پدرسالاری که به‌شدت به تفکر قیاسی وابسته است، اقتدار شاه مانند اقتدار پدر در خانواده و اقتدار خدای پدر [= مسیح] در جهان است: همان‌طور که بنا بر نظم طبیعی امور، باید از پدر و خدا اطاعت کرد، از شاه نیز باید اطاعت کرد. جیمز اول، پادشاه انگلستان که در اوایل قرن هفدهم می‌زیست، به پسرش چنین توصیه کرد: «بنابراین (پسرم) پیش از هر چیز یاد بگیر که خدا را بشناسی و دوست بداری، زیرا به او تعهد مضاعف داری؛ نخست از آن رو که تو را مرد آفرید، و بعد به این خاطر که تو را خدای کوچک برای تکیه زدن بر تختش و فرمان راندن بر دیگر انسان‌ها قرار داد.» رابرت فیلمر، نویسنده‌ای متعلق به میانهٔ همین قرن، به هبهٔ اصلی خدا به آدم، یعنی زمین و اقتدار، اشاره و تأکید می‌کند که هیچ‌گونه آزادی طبیعی وجود ندارد. ما در وضع تبعیت از پدران و شاهانی زاده شده‌ایم که در اصل قدرت خود را از حضرت آدم گرفته‌اند. بنابراین نمی‌دانم فرزندان آدم یا هر انسان دیگر چگونه می‌توانند از فرمان‌برداری پدر خود آزاد باشند. این فرمان‌برداری فرزندان، به‌واسطهٔ برگماری از سوی خود خداوند، منبع تمام اقتدار مشروع بوده است. به این ترتیب، قدرت مدنی نه تنها به‌طور کلی از جانب خداوند استقرار یافته، بلکه تکلیف بر پا داشتن آن بر دوش نخستین نیای بشر نهاده شده است.

ــ زنان در تاریخ اندیشه سیاسی؛ آرلین ساکسونهاوس؛ ترجمهٔ‌ نرگس تاجیک‌نشاطیه

سعادتی که در جامعهٔ لیبرال جستجو می‌شود، غالباً سعادت خصوصی است و با فرد به‌مثابهٔ موجودی مستقل سروکار دارد، نه مشخصاً به‌عنوان عضوی از اجتماعی سیاسی. از آن‌جا که این سعادت شخصی و سوبژکتیو است، جستجوی آن ممکن است گاه باعث نزاع ما با دیگران شود. افراد آزاد جامعهٔ لیبرال غالباً با همسایگان خود نزاع می‌کنند. از این رو، اجتماع سیاسی به یک میانجی یا مجموعه‌ای از نهادها تبدیل می‌شود. لاک استدلال می‌کند که پیش از ورود ما به جامعهٔ سیاسی، هیچ‌کس بر دیگری اقتدار طبیعی ندارد. به عبارت دیگر، در شرایط پیش از تأسیس واحد سیاسی، ما همه خودمان داور اعمالمان و اعمال دیگرانیم، اما به محض ورود به جامعهٔ سیاسی یا مدنی، آن حق داوری را به حکومت واگذار می‌کنیم که قوانینش به‌مثابهٔ رهنمودهایی است که با آن می‌توان منافع خصوصی خود را دنبال کرد. ما عضوی از اجتماع می‌شویم زیرا معتقدیم حکومتی که به‌وسیلهٔ آن اجتماع تأسیس می‌شود، منازعات ما با دیگران را وساطت می‌کند و در نتیجه پیش‌شرط لازم برای سعادتمان، یعنی امنیت را فراهم خواهد کرد. ما به‌طور طبیعی در اجتماع سیاسی زاده نمی‌شویم (آن‌گونه که در خانواده زاده می‌شویم). در همین زمینه است که نظریه‌پردازان لیبرال بنیادی‌ترین اختلاف‌نظر را با نظریه‌پردازان پدرسالاری مطرح می‌کنند.

ــ زنان در تاریخ اندیشه سیاسی؛ آرلین ساکسونهاوس؛ ترجمهٔ‌ نرگس تاجیک‌نشاطیه

افراد لیبرال که دولت لیبرال را تشکیل می‌دهند، یک ویژگی مهم دارند: آن‌ها برابرند. این به معنای آن نیست که ما همگی موهای بور و چشمان آبی داریم (واضح است که چنین نیست) بلکه به آن معناست که هیچ گواه روشن و انکارناپذیری وجود ندارد که بتواند تعیین کند چه کسی به‌طور طبیعی برای فرمان راندن بر دیگری اقتدار دارد یا می‌تواند دعاوی دیگری را داوری کند. برابری طبیعی ما ناشی از حق طبیعی هر فرد ــ اعم از زن و مرد ــ برای فرمان راندن بر خود است؛ حقی که جز به‌واسطهٔ رضایت، به دیگری واگذار نمی‌شود. توماس هابز دلایل برابری ما را چنین توضیح می‌دهد:

طبیعت انسان‌ها را از نظر قوای جسمی و ذهنی برابر ساخته است؛ آن‌چنان که بعضی اوقات کسی را می‌توان یافت که از نظر جسمی قوی‌تر و از نظر ذهنی تیزتر از دیگری باشد، اما وقتی همهٔ انسان‌ها با هم در نظر گرفته شوند، تفاوت بینشان آن‌قدر برجسته نیست که بر اساس آن کسی بتواند مدعی امتیازی برای خودش شود ولی دیگری نتواند به همان اندازه امتیازی را طلب کند. دلیل این امر آن است که از نظر قدرت جسمی، ضعیف‌ترین فرد قدرت کافی برای کشتن قوی‌ترین شخص را دارد؛ خواه از طریق توطئهٔ پنهانی باشد، یا از طریق متحد شدن با افراد دیگری که مانند او در معرض خطر واحدی قرار دارند.

هر کدام از ما ظرفیت کشتن همسایهٔ خود را داریم و هابز اصلی‌ترین برابری ما را در این نکته می‌بیند. از این رو او اظهار می‌دارد که ما نمی‌توانیم هیچ مبنای روشنی را بیابیم (از جمله پدر بودن) که به‌وسیلهٔ آن شخصی را از شخص دیگر متمایز، و فرمانروایی او را توجیه کنیم. نه قوت، نه ذکاوت و نه خردمندی، هیچ‌یک کافی نیستند. در واقع، در الگوی هابز، حتی جنسیت اقتدار یک فرد بر دیگری را توجیه نمی‌کند.

در حالی که برخی سلطه را صرفاً به مرد به‌عنوان جنس برتر نسبت داده‌اند، در اشتباه‌اند، زیرا همواره آن مقدار تفاوت در قدرت یا حزم بین مرد و زن وجود ندارد که بتوان حق را بدون جنگ تعیین کرد. در دولت‌ها این جدال به‌وسیلهٔ قانون مدنی فیصله داده می‌شود و عمدتاً (اما نه همیشه) حکم به نفع پدر است، زیرا اکثر دولت‌ها به‌وسیلهٔ پدران بنیان نهاده شده‌اند، نه به‌وسیلهٔ مادران خانواده‌ها.

هیچ ملاکی وجود ندارد که ما را قادر به انتخاب فردی کند که اطاعت ما را طلب می‌کند و از ما انتظار تعهد دارد. برای نظریه‌پردازان لیبرال (دست‌کم برای هابز) نه پدر بودن چنین ملاکی است و نه مرد بودن.

جان لاک در رسالهٔ دوم در باب حکومت مدنی، مانند هابز، هر چند ملایم‌تر و بدون پیش بردن استدلالی در مورد برابری جنسی، بر برابری طبیعی تأکید می‌کند:

هیچ چیز بدیهی‌تر از این نیست که مخلوقاتی که به نوع و جایگاه یکسان تعلق دارند و به طور اتفاقی با همه امتیازات طبیعی یکسان و قوای یکسان زاده شده‌اند، برابر باشند و هیچ‌یک تابع و فرمان‌بردار دیگری نباشند؛ مگر آنکه آقا و سرور همهٔ آن‌ها [خدا]، با بیان آشکار اراده‌اش، یکی را بالاتر از دیگری قرار دهد و با منصبی بدیهی و آشکار، حقی مسلم برای سلطه و حاکمیت به او اعطا کند.

لاک اشاره می‌کند که خدا به هیچ‌کس این «منصب بدیهی و آشکار» را اعطا نکرده است و نخواهد کرد. از این رو ما باید از برابری بنیادین‌مان آغاز کنیم و کسانی را که بر ما حاکم خواهند شد، با رأی اکثریت برگزینیم. تعداد بیشتر افرادِ برابر است که اقتدار می‌بخشد، نه نسبت و شأن بالاتر در اجتماع. در اعلامیهٔ استقلال، وقتی توماس جفرسون تأکید می‌کند که برابری ما بر اساس آن حقایق بدیهی است که به هر فرد حقوق انتقال‌ناپذیرش (به ویژه حق تبعیت نکردن از فرمانروای مستبد) را می‌دهد، بر موضوع اصلی لیبرالیسم انگشت می‌گذارد. همچنین او با مفروض بنیادین برابری آغاز می‌کند و نتیجه می‌گیرد که اقتدار یک شخص بر دیگری، نه در طبیعت، بلکه در «رضایت حکومت‌شوندگان» ریشه دارد.

ــ زنان در تاریخ اندیشه سیاسی؛ آرلین ساکسونهاوس؛ ترجمهٔ‌ نرگس تاجیک‌نشاطیه

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *