نویسنده: راستین

  • یادداشت

    «یکی از دانشمندان آمریکایی اعلام کرده که جهان به پایان می‌رسد، یا دست‌کم بخش عظیمی از کرهٔ زمین منهدم می‌شود، که، در نتیجه، مرگ، سرنوشت محتوم میلیون‌ها انسان خواهد بود. چنانچه این پیش‌بینی متحقق شود، به نظر شما واکنش مردم به این خبر، از لحظه‌ای که خبر فوق را می‌شنوند تا زمانی که مصیبت اتفاق بیوفتد، چه خواهد بود؟ و سرانجام این‌که اگر شما در چنین موقعیتی قرار بگیرید، در آخرین ساعات زندگی چه خواهید کرد؟»
    ــ روزنامه لانترانسیژان (L’Intransigeant)، فرانسه، تابستان ۱۹۲۲

    «به عقیدهٔ من، اگر قرار باشد آن‌گونه که شما پیش‌بینی کرده‌اید بمیریم، زندگی به‌ناگهان در نظرمان فوق‌العاده عالی جلوه خواهد کرد. فقط در نظر بگیرید زندگی چه بسیار برنامه‌ها، سفرها، روابط عاشقانه، پژوهش‌ها را از ما دریغ می‌دارد، که به سبب تنبلی و اعتمادمان به به آینده آنها را نمی‌بینیم و به تعویق می‌اندازیم.
    حال اگر خطر این تهدید بریا همیشه رفع شود، زندگی بار دیگر چه زیبا می‌نماید! آه! اگر این فاجعه رخ ندهد، بازدید از موزهٔ لوور را به تعویق نمی‌اندازیم، خودمان را در پای مادموازل ایکس می‌اندازیم و سفری به هند خواهیم کرد.
    اگر این فاجعه رخ ندهد، هیچ‌یک از کارهای فوق را انجام نمی‌دهیم، چون بار دیگر خودمان را در مسیر زندگی سابق‌مان می‌یابیم، جایی که بی‌توجهی بر نیازها فایق می‌شود. ولی ما به فاجعه‌ای از این دست نیاز نداریم که از امروز عاشق زندگی شویم. کافی‌ست بیندیشیم که ما انسانیم، و چه‌بسا دست اجل همین امشب ما را برباید.»
    ــ مارسل پروست در جواب به پرسش روزنامه لانتراسیژن


    هر دو تکه از کتاب «پروست چگونه می‌تواند زندگی شما را دگرگون کند» به نویسندگی آلن دوباتن و ترجمهٔ گلی امامی برداشته شده.
    در کتاب به قلم دوباتن از شخصیت پروست و ماجرایش در جریان پاسخش به پرسش این روزنامه، که در آن زمان محبوب دل‌های اشخاص برجسته و اینتلکچوال فرانسه بود، می‌خوانیم:

    «آخرین شخصیت برجسته‌ای که نظرش دربارهٔ آن اعمال آخرالزمانی پرسیده شد، رمان‌‌نویس سیبیلو و مردم گریزی بود، که علاقه‌ای به بازی بریج، تنیس یا گلف نداشت [البته یک بار مهره بازی کرده بود و دوبار هم به هواکردن بادبادکی کمک کرده بود]، مردی که چهارده سالِ گذشتهٔ عمرش را در تختخوابی باریک زیر انبوه پتوهای پشمی نازک دراز کشیده بود و بدون داشتن نور کافی، وقت‌اش را صرف نوشتن رمانی بیش از حدِ معمول طولانی کرده بود. در جستجوی زمان از دست رفته، از زمان انتشارش نخستین مجلدش در ۱۹۱۳، همچون شاهکاری قلمداد شده بود، یکی از منتقدان ادبی فرانسه نویسندهٔ آن را با شکسپیر مقایسه کرده بود، منتقدی ایتالیایی او را تالی استندال برشمرده بود و یک شاهزاده‌خانم اتریشی به او پیشنهاد ازدواج داده بود. هرچند او هرگز شأن خود را اَجل نمی‌دانست (‘ای کاش می‌توانستم برای خودم بیش از این‌ها ارزش ارزش قائل شوم! هیهات که امکان ندارد’)، و یک‌بار خودش را شپش و نوشته‌هایش را شیرینی‌ای غیرقابل هضم خوانده بود، اما،‌ دلایل کافی برای رضایت خاطر داشت. حتی سفیر دربار بریتانیا در فرانسه، مردی با طیف وسیعی از آشنایان و داوری‌های هوشمندانه، جایز دانسته بود که افتخاری بزرگ، هرچند نه ادبی، نصیب او کند، و در مورش گفته بود، ‘جالب‌ توجه‌ترین مردی است که تا به حال دیده‌ام ــ چون پالتویش را سر میز شام هم در نمی‌آورد.’
    پروست که مشتاق نوشتن در روزنامه‌ها بود و به هرحال اسباب تفریح و سرگرمی‌اش را هم فراهم می‌کرد، پاسخ زیر را در جواب پیشگویی مصیبت‌بار آن دانشمند آمریکایی برای روزنامهٔ لانترانسیژان فرستاد.»

    پ.ن. پاسخ پروست برخلاف متنِ کتاب، در بالا قرار گرفته :))

  • یادداشت

    «برای حصول تعریفی از دقیق‌تر برای آگاهی، یک راه این است که سراغ موارد آسیب‌شناختی برویم. در بیماران مبتلا به صرع، که دچار حملات شدید می‌شوند، گاه متخصصان برای تخفیف رنج بیمار اقدام به دو نیم کردن مغز می‌کنند. می‌دانیم که دو نیمکرهٔ مغز را جسم پینه‌ای،‌که بافتی‌ست از رشته‌های عصبی، به بکدیگر مرتبط می‌کند. با بریدن جسم پینه‌ای می‌توان از انتقال تحریکات عصبی از نیمکرهٔ‌ مغزی به نیمکرهٔ دیگر جلوگیری کرد و در نتیجه بیمار را از حملات شدید صرع رها ساخت. درحالی که در افراد سالم آگاهی به صورت ‘حوزه‌ای یکپارچه و واحد’ عرضه می‌شود در این بیماران با آگاهی دوپاره مواجه‌ایم. آنان گاه چنان رفتار می‌کنند که گویی دارای دو مرکز آگاهی مستقل‌اند. ‘یکی از اولین مطالبی که این بیماران پس از عمل دو نیم کردن مغز می‌گویند، آن است که به‌ نظر می‌رسد دست چپشان “ذهنی از آن خودش” دارد. برای نمونه، بیمار ممکن است کتابی را که در دست چپ دارد کنار بگذارد، اگرچه علاقهٔ بسیاری به مطالعهٔ آن دارد. این تعارض به آن دلیل روی می‌دهد که نمیکرهٔ راست، که کنترل طرف چپ بدن را بر عهده دارد، نمی‌تواند بخواند و بنابراین کتاب را خسته‌کننده می‌یابد. در موارد دیگر، این بیماران از حرکات زشتی که بدون اراده و قصد خاصی (با طرف چپ بدن) انجام می‌دهند، دچار شگفتی و حیرت می‌شوند. دکتری روان‌شناس، وضعیت مردی را گزارش داده است که که مغزش دونیمه شده بود و قصد داشت همسرش را با یک دست بزند، ولی در همان حال، با دست دیگر از او مراقبت می‌کرد. آیا این مرد واقعا قصد آسیب زدن به همسرش را داشته‌ است؟’»
    ــ جان سرل، درآمدی کوتاه به ذهن (از مقدمه مترجم به ترجمهٔ محمد یوسفی)

  • یادداشت

    «صبحگاهان که از خواب برمی‌خیزی، با خود بگو: امروز با فضولی، ناسپاسی، گستاخی، بی‌وفایی، سوءنیت و خودخواهی روبرو خواهم شد ــ تمام این‌ها ناشی از آن است که خطاکاران نمی‌توانند خوب را از بد تمیز دهند. ولی من مدت‌هاست که به طبیعت خوبی و شرافتش، طبیعت بدی و رذالتش، و طبیعت شخص خطاکار پی برده‌ام، خطاکاری که برادرم است (نه به این معنی که از یک گوشت و خون هستیم، بلکه از این‌رو که هر دو از موهبت عقل1 برخورداریم و امر الهی بهره و نصیب برده‌ایم)؛ بنابراین، هیچ یک از این چیزها نمی‌توانند به من آسیب رسانند، زیرا کسی نمی‌تواند مرا در زشتی و تباهی شریک و سهیم سازد. من هم نمی‌توانم یه برادرم غضب کنم یا از او متنفر باشم؛ زیرا ما آفریده شدیم تا همچون پاها، دست‌ها، چشم‌ها و دو ردیف دندان‌های بالا و پایین با یکدیگر همکاری کنیم. ایجاد مانع در برابر یکدیگر خلاف قانون طبیعت است ــ و مگر غضب و نفرت نوعی ایجاد مانع نیست؟»
    ــ مارکوس اورلیوس، تأملات، کتاب دوم، بند ۱

    «اگر قرار باشد که سه هزار سال، یا حتی سی هزار سال، زندگی کنی، به یاد داشته باش که تنها زندگی‌ای که انسان می‌تواند از دست بدهد همان زندگی‌ای است که در حال حاضر دارد؛ و افزون بر آن، این‌که انسان نمی‌تواند غیر از زندگی‌ای که از دست می‌دهد زندگی دیگری داشته باشد. این امر بدین معناست که طولانی‌ترین و کوتاه‌ترین زندگی با یکدیگر فرقی ندارند، زیرا زمان حال به یک اندازه به همه تعلق دارد، ولی زمان گذشته دیگر در اختیار ما نیست. بنابراین، چیزی جز همان لحظه گذرا را از دست نمی‌دهیم، چون هیچ‌کس نمی‌تواند گذشته یا آینده را از دست بدهد ــ زیرا چگونه می‌توان کسی را از چیزی که به او تعلق ندارد محروم کرد؟ پس باید دو نکته را به خاطر داشته باشیم. اول این‌که تمام ادوار خلقت از ازل شکل تکراری یکسانی داشته‌اند؛ بنابراین، تماشای منظره‌ای یکسان به مدت صد سال، یا دویست سال، یا تا ابد هیچ فرقی ندارد. دوم این‌که چون مرگ فرا رسد، زیان کسانی که طولانی‌ترین و کوتاه‌ترین عمر را داشته‌اند دقیقاً به یک اندازه است، زیرا انسان نمی‌تواند چیزی جز زمان حال را از دست بدهد، چون این تنها چیزی است که دارد، و کسی نمی‌تواند چیزی را که ندارد از دست بدهد.»
    ــ مارکوس اورلیوس، تأملات، کتاب دوم، بند ۱۴

    «‌’چیزی جز نظر ما دربارهٔ چیزها وجود ندارد’، این حرف مونیموس کلبی‌مسلک ایرادهای روشنی دارد؛ ولی ارزش حرفش هم به همان اندازه آشکار است، اگر جان کلامش را تا جایی که درست است بپذیریم.»
    ــ مارکوس اورلیوس، تأملات، کتاب دوم، بند ۱۵

    «عمر آدمی لحظه‌ای بیش نیست، وجودش جریانی گذرا، احساساتش مبهم، جسمش طعمهٔ کرم‌ها، نفسش گردبادی ناآرام، سرنوشتش نامعلوم و شهرتش ناپایدار است. مختصر این‌که آدمی از لحاظ جسمانی همچون آب جاری، و از لحاظ نفسانی همچون خواب و خیال و بخار است؛ زندگی چیزی نیست جز نبرد، اقامتی کوتاه در سرزمینی بیگانه؛ و پس از شهرت، گمنامی فرا می‌رسد. پس چه چیزی می‌تواند راهنما و پاسدار آدمی باشد؟ فقط و فقط یک چیز: فلسفه. فیلسوف بودن یعنی پاک و سالم نگه داشتن روح الهی خود، یعنی روحی فارغ از لذت و درد داشتن، یعنی هدف داشتن و از کذب و ریا مبرّا بودن، یعنی در قید کرده‌ها و نکرده‌های دیگران نبودن، یعنی تن به قضا دادن و خدایان را منشأ امور دانستن ــ و از همه مهم‌تر یعنی با متانت در انتظار مرگ بودن و مرگ را جز انحلال و انفکاک سادهٔ عناصر سازندهٔ موجودات زنده ندانستن. اگر این عناصر بنفسه از ترکیب و بازترکیب بی‌پایان خود آسیب نمی‌بینند، چرا باید به تغییر و انحلال کل ظنین باشیم؟ تغییر جزئی از راه و رسم طبیعت است؛ و در راه و رسم طبیعت هیچ شرّی وجود ندارد.»
    ــ مارکوس اورلیوس، تأملات، کتاب دوم، بند ۱۷


    یادداشت‌های من:

    ــ بند ۱:
    این تفکر اورلیوس در باب به‌دور بودن از نفرت و غضب را مقایسه کن با مفهوم کین‌توزی در بودیسم و بینش بودایی‌ها در باب به‌دور بودن از آن. همچنین می‌توانی در برابر تفکر اسپینوزا قرارش دهی. همچنین مقایسه کن با amor fati در فلسفهٔ نیچه و تفسیر دلوز از آن.
    به چه اندازه بودیسم و ادیان و آیین‌های شرقی بر فلسفه یونایی تأثیر داشته و بالعکس؟
    نیچه با بودیسم آشنا بود و همچنین با متون رواقیان یونانی و سپس رومی. چقدر این دو بر نیچه تأثیر داشته‌اند؟

    ــ بند ۱۴:
    دوباره مقایسه کن با تفکرات و بینش بودیسم.
    دوم این‌که در برابر ‘تکرار رو به عقب’ و ‘تکرار رو به جلو’ کی‌رکگور قرارش بده.

    ــ بند ۱۵:
    مقایسه کن با این دو تفکر:

    Nietzsche: “Against that positivism which stops before phenomena, saying ‘there are only facts,’ I should say: no, it is precisely facts that do not exist, only interpretations.”

    Rorty: “Truth cannot be out there—cannot exist independently of the human mind—because sentences cannot so exist, or be out there. The world is out there, but descriptions of the world are not. Only descriptions of the world can be true or false. The world on its own unaided by the describing activities of humans cannot.”

    ــ بند ۱۷: فقط و فقط از خواندنش لذت ببر.


    1. Logos ↩︎

  • کجا می‌بری؟

    دوستِ دوستی می‌میرد. همین‌قدر راحت و ساده، در ۲۰ سالگی، در آن زمانی که می‌گویند تازه باید مزه‌ی زندگی و گرم‌وسرد روزگار را بچشی. مات‌ومبهوت می‌شوم، بغض می‌کنم و گوله‌های اشک در پس چشمانم انبار می‌شوند، نمی‌دانم چه بگویم یا چه بکنم که مایهٔ تسکین دوستم باشد. جهان ناگهان بی‌معنا و ترسناک می‌نماید. یاد دوست برادرم می‌افتم، بغضم می‌ترکد و سیلاب اشک‌ها جاری می‌شود. دوباره و دوباره برایش گریه می‌کنم. او هم همه‌ی آینده‌اش را رها کرد و رفت، درست زمانی که به‌نظر می‌رسید دارد به زندگی‌ای که خواهانش است می‌رسد. نمی‌دانم غمی که از اعماق وجودم احساس کردم و همچنان می‌کنم نتیجه غم و اندوهٔ نشسته بر دل برادرم بود، یا این واقعیت که چنین جوان آینده‌داری این‌گونه و بی‌سروصدا از دنیا رفته بود، یا آن نیمچه احساس دوستی و نزدیکی‌ای که داشتم.
    عجیب‌وغریب است. بخشی از من نپایندگی همه چیز در این جهان و سراسر رنج و نارضایتی بودنش را پذیرفته، و بخش دیگری مانند خردسالی بی‌قرار چنین احساساتی می‌شود و بر جوهرهٔ دنیا کینه‌ می‌ورزد: «کجا می‌بری‌شان؟ چرا می‌بری‌شان؟ پس خانواده‌هاشان چه؟ دوستان‌شان چه؟ آینده‌هایشان چه؟ می‌بری و ما می‌مانیم و زخم‌هایمان!‌ می‌دانم که نه خوبی و نه بد، می‌دانم، می‌دانم که صرفاً هستی هر آن‌چه که هستی، ولی چه کنم که سر از کار این دل در نمی‌آورم!»
    چه فرقی دارد؟ زندگی چه معنایی دارد؟ تمام آن تلاش‌ها برای یادگیری خنده‌ی رندانه و سرمستانه در برابر جدیت‌های غمناک چه توفیقی دارد؟ نمی‌دانم، شاید معنایش این باشد: آن یکی دوستم از نگرانی حال و احوال این دوست، پیشنهاد می‌دهد که رَخْش بر جاده افکنیم و بی‌خبر برویم پیشش، گوش شنوایی برای حرف‌های دلش باشیم و فضایی امن و همدلانه برایش فراهم آوریم. شاید معنایش همین شفقت‌ها و رفاقت‌های بی‌شیله‌پیله باشد. شاید معنایش گوش سپردن به قطعه‌های ناب رِض و همخوانی زیر باران شدید بهاری باشد. شاید معنایش این باشد: ما رفته بودیم تا حال دوست‌مان را بهتر کنیم و برایش دلگرمی‌ای شویم، از مهر و محبتی که خودش و پدرومادرش داشتند ــ‌ بی‌برنامه و ناگهانی و از روی لطف بی‌انتهایی که داشتند از دیدارشان برخوردار شدیم‌ ــ و مصاحبت لذت‌بخش باهاشان، خودمان هم سبک‌سر و سرمست گشتیم. شاید معنایش همین باشد که به‌عنوان دوست، آن‌چه که می‌شد را انجام دادیم و باعث شدیم حال دوست‌مان بهتر شود و احساس سبکی کند. شاید معنایش احساس شادکامیِ دلچسبی‌ست که در اثرش تجربه کردیم؛ البته اگر راستش را گفته باشد و تعارف و این‌ها نباشد‌!
    نمی‌دانم چه می‌نویسم و چرا می‌‌نویسمش. کلمات را غلط‌وغلوط به کار می‌برم و متنم احتمالا نه معنی دارد و نه ارزش زیباشناختی. فقط می‌دانم وسط خواب‌وبیداری کمر همت بسته‌ام که بنویسمش، حتی اگر تصویر دلقکی بذله‌گو و بی‌استعداد ازم ساخته شود.
    به این‌ها که فکر می‌کنم، یاد تمام لحظات روح‌نواز و دوست‌داشتنی‌ای که با برادرم سپری شد می‌افتم. تمام لحظات شیرین و جان‌پروری که با تو و باقی دوستان‌مان سپری شد. همین لحظه‌های دلپذیری که دست‌و‌پا‌شکسته در تلاش بودم تا درباره‌ٔشان بنویسم. و چه دلنشین است آری‌گویی به این لحظه‌ها، و چه آسان!
    چه اشکالی دارد اگر زندگی سراسر رنج و نارضایتی باشد؟‌ چه اشکالی دارد اگر تن‌هایمان سراسر پوشیده از زخم‌هایی باشد که زمان کوتاه‌مان در این دنیا بر جای گذاشته؟ اگر جهان ــ‌ هر چه که هست و نیست از منظر ابدیت‌ ــ هر چه را که در چنته دارد بر سرمان بریزد تا به کین‌توزی و نفرت وادارتمان، باز هم باور دارم که باید عشق را انتخاب کنیم.


    وقتی این رو می‌نوشتم خیلی به این دو تکه‌ متن از نیچه و دلوز فکر کردم:‌

    «برای سال نو، من هنوز زنده‌ام؛ هنوز می‌اندیشم: هنوز باید زنده باشم چون هنوز باید بیندیشم. هستم، پس می‌اندیشم: می‌اندیشم، پس هستم. امروزه هر کسی به خودش اجازه می‌دهد عزیزترین آرزوها و اندیشه‌هایش را به زبان آورد: پس من نیز می‌خواهم بگویم امروز از خودم چه می‌خواهم و نخست چه اندیشه‌ای از خاطرم گذر کرد ــ چه اندیشه‌ای دلیل، تضمین و شیرینی مابقی عمرم خواهد بود! می‌خواهم هر‌ چه بیشتر بیاموزم چه‌طور به آن‌چه در چیزها ضروری است به چشم آن‌چه در آن‌ها زیباست بنگرم. از این‌رو یکی از آنانی خواهم بود که چیزها را زیبا می‌کنند. عشق به سرنوشت: بگذار زین‌پس عشق من باشد! نمی‌خواهم جنگی علیه زشتی به راه اندازم. نمی‌خواهم متهم کنم؛ حتی نمی‌خواهم آنان را که متهم می‌کنند متهم کنم. بگذار روی گرداندن تنها انکار من باشد! و روی‌هم‌رفته و در کل: قصد دارم روزی صرفاً آری‌گوی باشم!»
    ــ نیچه، دانش شاد، دفتر چهارم، بند ۲۷۶

    “Either ethics makes no sense at all, or this is what it means and has nothing else to say: not to be unworthy of what happens to us.”
    – Deleuze, Logic of sense 


    این هم سه‌ قطعهٔ ناب رِض، انتخاب شده توسط دوستی عزیز:

    رِض ــ بده بره
    رِض ــ رنگی
    رِض ft نوید ــ خانه‌ به‌دوش

  • برو بریم!

    راستش رو بگم من همیشه از هر کاری که پتانسیل عمومی شدن و در چشم بقیه بودن رو داشته باشه ترسیدم و فاصله گرفتم. تجربه وبلاگ تجربه جدید و ناشناخته‌ایه. اما از اون‌طرف همیشه شخصیت‌ام یک بخش شاعرمسلک و نویسنده‌منشانه داشته که سرش برای چنین کارهایی درد می‌کرده، که خب صد البته من به هر روش و راه ممکنی سرکوبش کردم. به‌همین دلیل هم ذوق و اشتیاق شدیدی برای این‌جا دارم. انگار کودکی‌ام که برای اولین بار مزه و طعم بستنی شکلاتی رو کشف کرده!‌ این ذوق و اشتیاق با همراهی تو دوچندان هم می‌شه و بسیار بابتش خوشحال و سپاس‌گزارم.
    با تمام حرف‌هات همدلی دارم. نوشتن در چنین بستری ــ‌ حضور همراه و هم‌فکر ــ خیلی برای من بامزه و بانمکه. و خیلی قبول دارم که بخش بزرگی از لذت نوشتن در چنین بسترهایی، اون تعامل‌ها، به‌اشتراک‌گذاری‌ها و زیستیه که با دوستانت و همراهانت داری.
    هرچند که هیچ ایده‌ای ندارم که دقیقا قراره چه‌‌ها بنویسم و به چه شکلی بنویسم. می‌‌خوام بسپرمش به کنجکاوی و سرک‌کشی‌های رها و آزادانه‌م1. همچنان هیچ‌کس با هیچ جمله و واژه‌ای نتونسته به‌اندازهٔ عطار این بخش از زندگی من ــ‌ و خودت! ــ رو توصیف کنه:
    «تو پای به رَه دَر نِه و هیچ مپرس | خود راه بگویدت چون باید رفت»
    بنابراین دست در دوست، سرمستانه، سبک‌سرانه و با خنده‌ای رندانه در برابر جدیت‌ها، پا به این راه جدید می‌ذارم تا ببینم این جهان و این روزگار چه‌ها برامون درنظر داره و به کجاها باید برم. مطمئنم که تجربه لذت‌بخش و پرباری2 می‌شه. دوستت دارم رفیق عزیز.

    هاها! بارنی افسانه‌ای!‌ اتفاقا چند وقت پیش‌ها بود که یاد این سکانس و این حرف بارنی رو کردم و غم زیادی به دلم نشست. واقعا در جوار دوست هر کاری افسانه‌ای و لجندری می‌شه. رفاقت و دوستی برای من هم همون موسیقی جذاب فرانک نازنینه، «وات‌اِور هپنز ویو گات آس!»


    1. Carefree wandering ↩︎
    2. Fruitful ↩︎

  • درود و صد درود! [بِنِدیکْت]

    نمی‌دانم چه بنویسم.

    اول از همه از تو دوست نازنین، عزیز، خوش‌ذوق و خلاقم تشکر می‌کنم که همواره من را در رویارویی با تجربه‌های جدید و فرا رفتن از مرزها همراهی کرده‌ای و همواره در کنارم بر عرشه‌ی زندگی ایستاده‌‌ای و با هم کشتی به آب‌های ناشناخته انداخته‌ایم.

    نمی‌دانم چرا، اما دوست دارم نوشتن در این‌جا را با این جمله از موریس مرلو‌ــ‌پونتی دوست‌داشتنی آغاز کنم: «من در بازتاب چهره‌ی دیگری زندگی می‌کنم و احساسم این است که او هم در بازتاب چهره‌ی من زندگی می‌کند.»