دنبال هر چیزی میگردم تا چیزی احساس کنم. به همهچی چنگ میندازم تا چیزی احساس کنم. غم، خشم، شادی، حسرت، حسادت، تنفر؛ هر چیزی؛ فقط میخوام یه چیزی احساس کنم. دیروز خودم رو نکشتم چون باید امروز به دوستام هدیه تولدم رو میدادم. هفته پیش خودم رو نکشتم چون باید با دوستام میرفتم شمال. و هزاران بار دیگه خودم رو نکشتم بابت فلان دلیل کوچیک و بهمان کار کوچیکی که باید انجام میدادم. این رو نمینویسم که بگم دائم در خطر خودکشی قرار دارم. هر چقدر هم از ته وجودم نبودن و نیستی رو بخوام، و هر چقدر بهنظرم تنها راه باقی مونده مرگ باشه، بازم انگار جرئتش رو ندارم. به خودکشی زیاد فکر میکنم چون تنها چیزیه که باعث میشه یه احساسی داشته باشم. این کرختی و بیحسی رو کلیشهای میدونم ولی افسردگی همینه. غمت غم نیست. شادیت شادی نیست. خشم و عصبانیتت بیمعنیه. تنفرت تنفر نیست. عشقت عشق نیست. همهچی بیمعنیه. همهچی وزن خودش رو از دست داده. معلق تو یه دنیایی که نمیفهمیش. یه دنیایی که نمیتونی برای هیشکی توصیف کنی. اصلا بهتره بگم معلقی. هیچ هدف و ارزشی نیست که طبقش زندگی کنی. میخندی ولی ته دلت برات عجیبه که میخندی. نه از اون حرفهای «داداش نگا نکن میخندم ولی ته دلم خونه»! نه. این یه چیز دیگهست. خنده هست ولی خندهٔ تو نیست. زندگی هست ولی زندگی تو نیست. از زندگی جدایی. از زنده بودن جدایی. از بدنت جدایی. از ذهنت جدایی. از روحت جدایی. از همهچی بند بریدی و یه دنیای دیگه، دنیایی که نمیتونی درکش کنی، دنیایی که همهچیش ناآشناست، دنیایی که تو توش یه بیگانه محضی، به بند بستهت و زنجیرت کرده. از زمان جدایی، زمان کندتره، انگار نمیگذره، انگار زمان چیزی جز اون عقربههای ساعت نیست. میترسی، ولی از خودت. میترسی از چیزی که شدی، از مسیری که درش قرار گرفتی، ولی حتی همین ترس رو هم نمیتونی احساس کنی. از همین ترس هم جدایی. من خیلی اشتباه میکنم، من خیلی گند میزنم، من خیلیها رو ناامید میکنم و خیلیها ازم متنفر میشن، دوستام رو از دست میدم، عاشق میشم و چیزی جز یه عشق یهطرفه و غیرواقعی نیست، من حتی به رابطهم به بهترین دوستم و قهرمانم که داداشم باشه گند زدم و ناامیدش کردم و وقتی بهم نیاز داشت پی حماقتها و دیوونهبازیهای خودم بودم؛ و چیزی که هیچوقت قرار نیست بفهمن اینه که بخشی از دیوونه و خلوچل بودنم، بخشی از عجیبوغریب بودنم، بخشی از این شخصیت نادوستداشتنی و بدم، بهخاطر اینه که هر ثانیه دارم تقلا میکنم تا یه چیزی احساس کنم. فقط یه چیزی احساس کنم تا بتونم خودم رو در عرصهٔ زندگی ببینم. و نمیتونم. این چیزیه که هست، و قصد رفتن هم نداره. هفت ساله مثل بختک افتاده روم و ذرهذره از وجودم تغذیه کرده و قویتر شده و من هیچجوره زورم بهش نمیرسه. از اینکه اینجوریام متنفرم. از اینکه حتی نمیتونم به کسی نشون بدم اینجا چه خبره متنفرم. ولی خب؛ اینا چیزی جز غرغر و زِرزِر نیست. چیزی جز اراجیفبافی نیست. حتی از نوشتن این و اینجا قرار دادنش متنفرم. اما چیز دیگهای برای نوشتن ندارم. و نمیتونم ننویسم. تموم این سالها نوشتن آخرین راه نجات برای من بوده. و دیگه انگار توانایی کوچکترین نوشتنها رو هم ندارم. خب بسه دیگه مفتگویی. بهتره همینجا تمومش کنم.
دیدگاهتان را بنویسید