دسته: دسته‌بندی نشده

  • بزرگ، جسورانه و زیبا

    بزرگ، جسورانه و زیبا

    سلام. خاطرمه که جایی همیشه پیام‌هامو با سلام شروع می‌کردم و احتمالا به‌خاطر بحث‌های سئو یا اموری مشابه، ویراستاران اون فضا، طی یک ادیت دقیق، سلام ابتدای کار رو حذف می‌کردن. خوش‌بختانه این‌جا از این خبرها نیست.

    اما حالا که این رو می‌نویسم، به تازگی فیلم «سفر بزرگ جسورانه‌ی زیبا» رو تموم کردم. مرادم از اون «ی» اینه که مکث نکنیم. حالا هم دارم به پلی‌لیست اثر گوش می‌کنم. کارگردان؟ کوگونادا و با بازی مارگو رابی، کالین فارل و حضور کوتاه فوبی والر بریج دوست‌داشتنی از سریال مشهور خدای من اسمش چی بود؟ یه تئاتر هم داشت. آها! فلیبگ. بله. این‌ها اون‌هایی بودن که برام آشنا می‌اومدن. البته کالین فارل کم‌تر و اون دو بانو بیشتر. به هر نحو، ماجرا، ماجرای جالبیه. دیوید می‌خواد به بهونه عروسی دوستش یه سفر کوتاه بره. گویا عادت داره که تنها سفر کنه. در اثر تصمیم نویسنده، ماشینش از دسترس خارج کردن. یه چیزی به لاستیکش بسته بودن. گویا بهش قفل چرخ می‌گن. همون‌جا یه آگهی می‌بینه از یه آژانس اجاره خودرو و می‌ره سراغش. جایی که چیزها یکم عجیب می‌گذرن. به هر حال ماشین رو می‌گیره و شروع می‌کنه. GPS همراه ماشین نقش راهنما رو داره. القصه خانم رو می‌بینه و خوشش میاد و گویا خانم هم خوشش میاد ولی آقا جلوی خودش رو می‌گیره و همراهیش نمی‌کنه و صد البته شب پشیمون می‌شه ازش. من این‌طوری بودم که فرست تایم؟ البته نه راستش. این‌‌جور لحظات منقلب می‌شم. دلم می‌گیره. اصلا همینه که هنوز به فکر واداشتتم. البته نه صرفا اینجا که کل قصه. جلوتر می‌ریم و GPS فردای اون روز ازش می‌پرسه که می‌خوای یه ماجرایی بزرگ جسورانه‌ی زیبا رو شروع کنی؟ و بله. از خدا خواسته. چه فانتزی‌ای. حالا این جی‌پی‌اسه که آقا رو هدایت می‌کنه و می‌بره پیش خانومی. البته که بانو هم از همون آژانس اجاره خودرو ماشین و GPS گرفته و با توجه این علاقه مشترکش با آقا که تنهایی سفر می‌ره اهل ماجراجوییه بله رو گفته و ماشین اینارو هم‌مسیر می‌کنه. تو این مسیر، نوبت به نوبت، این دو رو به درهای مختلفی از زندگی می‌بره. هر در رو که باز می‌کنن، وارد یه خاطره می‌شن و وقت زیست دوباره. فرصتی که هم خودشونو بهتر بشناسن و هم‌دیگری رو. گاهی کسل‌کننده می‌شه ماجرا اما خب من دوستش داشتم. چند اثر دیگه مشابه این که شاید رئالیسم جادویی عنوان مناسبی براش باشه هم همین حس‌وحال رو بهم می‌دادن. این همه رو نوشتم که اشاره کنم بنده مرشد و مارگاریتا رو خوندم. هرچند که عملا تاحدودی فصل‌های مربوط به تایم‌لاین مسیح رو اسکیپ می‌کردم. فیلمش رو هم دیدم حتی. بد نبود ولی خب خیلی خوب هم نه. تو این مسیر به گذشته‌هاشون نگاه می‌کنن. به‌نظر من ماجرا همون همیشگیه که چیزی رو نمی‌شه تغییر داد و این‌ها. البته بد دارم می‌گم. می‌دونی؟ این‌که همه‌چی، هر چیزی که اتفاق افتاده، تموم گذشته‌ها باید اتفاق می‌افتادن. که چه‌قدر خواست‌های ما مبهمن. چه‌قدر همه‌چیز می‌تونه درهم و برهم باشه. این من کیه اصلا؟ دقیقا چی می‌خواد؟ چه وضعیت پیچیده‌ایه این وضع خواستن. آره. من این‌طور فکر می‌کنم. بعد برچسب‌هایی که از قبال اون انتخاب‌های گذشته به خودمون می‌زنیم و هویتی که می‌سازیم. هویتی که می‌تونه تغییر کنه. شایدم نه. شاید تغییر سخت و تقریبا ناممکن باشه اما شاید هویت ما چیزی نیست که فکر می‌کنیم. شاید اگه گذشته اون‌قدر بد پیش رفته، حتی اگه اون همه آدمو اذیت کردیم و اون همه آدم ما رو آزار دادن، باز هم قرار نیست لزوما همه‌چیز مثل قبل پیش بره. و حتی اگه پیش بره، این زندگیه. باید یه انتخابی باشه که ارزش ریسک کردن رو داشته باشه. باید پیدا بشه. یا چه می‌دونم؟ بسازیمش. گناهانمون چی؟ دختر قصه ما مادرش که همیشه و با آغوشی باز همراهش بوده رو هنگام مرگ تنها می‌ذاره. مردی که عاشق بوده رو به خاطر بیش از حد عاشق بودنش ترک می‌کنه. از ترس این‌که بعدتر ناامید بشه، روابطش رو نیمه‌کاره رها می‌کنه. آقا پسرمون چی؟ خب این‌جا با یه بچه‌ای طرفیم که گویا نارس به دنیا میاد و یه مشکلی قلبی تو بدو ماجرا داشته و خطر مرگ. به علاوه پدر و مادر دل‌سوزی که وقتی بزرگ می‌شه حسابی بهش توجه می‌کنن و می‌قبولونن که خیلی خاصه. خب پسرک قصه با خودش می‌گه من این کار رو نمی‌کنم با خودم اما بعد که تو یه خاطره در جایگاه پدرش قرار می‌گیره و اون شب نسخه دبیرستانیش، ابراز عشق کرده و دست رد خورده، می‌ره با خودش بازی می‌کنه و موقع خداحافظی چیزی که به خودش می‌گه همینه که اون خاصی. نمی‌دونم. چیز همیشه بهم زنجیرن. اصلا چه ربطی داره؟ همه‌چیز همان چیز است هست. هان؟ آممم… خب بله خاطره دبیرستانش رو هم زنده می‌کنه و باز هم به دختری که می‌دونه قراره ردش کنه درخواست می‌ده. حتی موقع نوشتن این‌ها بدنم مور مور می‌شه. فکر کنم کاری که دوست دارم یه اثر هنری باهام بکنه همین مور مور شدنه. همین که اشک تو چشام جمع بشه و بغض کنم بخوام زار بزنم. آره. نفس عمیق. این سوال که اگه برگردی چی کار می‌کنی؟ همون همیشگی؟ آقا پسر قصه ما جلوتر که می‌رن تو یه خاطره تو یه رستوران، با همسرش بهم می‌زنه. همسری که می‌گه فقط بگو و می‌تونیم همه اینا رو فراموش کنیم و دوباره حلقه رو بذاری تو دستم اما دیوید مصممه که باهاش خداحافظی کنه. هم‌سرش می‌پرسه چرا وقتی اون همه دنبالم می‌کردی و دیوید می‌گه وقتی به دستت آوردم فهمیدم که این وضعیتی نیست که خوشحالم کنه. دیوید نه از ترس مواجهه با ناامیدی که از پس از مواجهه و پس از دستیابی به چیزی که می‌خواست می‌فهمه که دیگه راضی نیست. می‌فهمه که هنوز هم تنهاست. خودش. تک و تنها و این‌بار خسته‌تر.

    فیلم خودش شبیه یه سفره. کلی صحنه کارت‌پستالی خوشگل داره. ریلکس و آرومه. کاش می‌شد تو سینما ببینمش. صبوری می‌طلبه. فکر کنم چنین چیزی باعث شده انقدر نمراتش کم باشه. شاید بی‌ربط و عجیب بودن ماجرا. خب من به طوری که نمی‌تونم توضیحش بدم انگار که تصویر زندگی رو درش دیدم. موسیقیش خوبه واقعا. هم‌چنان دارم به پلی‌لیستش گوش می‌دم. ساندترکش درواقع شاید.

    جایی که یکم ناامید شدم اون‌جا بود که بازم ابراز عشق کرد این دیوید جان. بله. به سارا گفت که عاشقتم و سارا هم ردش کرد. به همون بهونه‌هایی که می‌تونید تا اینجا حدسشون بزنید. هرچند آخر روز و پس از سفر، پس اون مقصد آخر که سارا می‌ره پیش مامانش و مامانشم می‌گه باید سعی کنی از زندگی راضی باشی و بهره ببری و این‌ها، سارا تصمیم می‌گیره که برگرده پیش دیوید و زندگیشون رو شروع کنن. تو اون صحنه، می‌بینیم که بله. مامان سارا هم با مردها مثل سارا کمی مشکل داشته و البته تو ابتدا هم می‌تونستیم حدس بزنیم وقتی سارا از نبودن پدرش یا چنین چیزی حرف می‌زد که خاطرم نیست. به هرحال هرچند از ابراز عشق دیوید ناراحت شدم اما خب به یک معنا همین انتظار هم ازش می‌رفت دیگه. دیوید هنوز یه کورسوی امید می‌بینه و باز بودن به اتفاقات جدید رو قدر می‌نهه. وای. ارزشمند می‌دونه. اما باور بفرمایید خیلی باحال‌تر می‌شد اگه این دوتا هر کدوم می‌رفتن پی کارشون کل این سفر مثل یه خاطره جادویی تو ذهنشون جا خوش می‌کرد. این‌جور لحظات، چنین بداومدن‌هایی برام خیلی این‌طوریه که پارساجان، داری خودتو می‌بینی انگار. بله بله. بنده شاید مثل سارا باشم بیشتر اوقات اما اصلا بعید نیست که تو یه لحظاتی همچون دیوید دل رو به دریا بزنم. نمی‌دونم. دیوید هم می‌گفت مدت‌هاست کسی رو دنبال نمی‌کنه و سارا هم این‌طوری بود یه وقت منو دنبال نکنیا. منم پدرت رو درمیارم و اینا. شاید منم اینطوریم که تابه‌حال از آدما اجتناب می‌کردم و البته که منم می‌دونستم تو اون موقعیت‌های مطلوبم هیچ شانسی ندارم، اما می‌ترسم از اون لحظه که اجتناب نکنم و بعد پس زده بشم. مزخرفه عزیز من. خیلی مزخرفه. شاید برای همینه که ازش بدم میاد. شاید همین‌قدر خودم رو شبیهش می‌بینم. منم فکر می‌کردم آدم خاصیم. روزگاری دورتر و اطراف ابتدایی و راهنمایی و بعد دیوار سخت واقعیت این‌جا بود. این‌جا که بهم بگه حقیقتا چیز زیادی برای ارائه ندارم و قرار نیست دنیا رو تکون بدم. یعنی هنوزم گاهی خودمو تو این توهم پیدا می‌کنم اما خیلی زود می‌فهمم که نه. اون‌طور پیش نمی‌ره و سخت‌تر از این حرفاست.

    به هر حال در آخر روز، امیدوارم آژانس اجاره خودرو و به دنبالش سارای بنده هم پیدا بشه و عاقبتی خودش برای خودم و شما خواننده عزیز. همون‌طور که می‌بینید راستین هم از بس چیزی ننوشتم بنده رو این‌جا رها کرده و مختصر فعالیتی رو تو کانال تلگرامیش ادامه می‌ده.

  • کجا می‌بری؟

    دوستِ دوستی می‌میرد. همین‌قدر راحت و ساده، در ۲۰ سالگی، در آن زمانی که می‌گویند تازه باید مزه‌ی زندگی و گرم‌وسرد روزگار را بچشی. مات‌ومبهوت می‌شوم، بغض می‌کنم و گوله‌های اشک در پس چشمانم انبار می‌شوند، نمی‌دانم چه بگویم یا چه بکنم که مایهٔ تسکین دوستم باشد. جهان ناگهان بی‌معنا و ترسناک می‌نماید. یاد دوست برادرم می‌افتم، بغضم می‌ترکد و سیلاب اشک‌ها جاری می‌شود. دوباره و دوباره برایش گریه می‌کنم. او هم همه‌ی آینده‌اش را رها کرد و رفت، درست زمانی که به‌نظر می‌رسید دارد به زندگی‌ای که خواهانش است می‌رسد. نمی‌دانم غمی که از اعماق وجودم احساس کردم و همچنان می‌کنم نتیجه غم و اندوهٔ نشسته بر دل برادرم بود، یا این واقعیت که چنین جوان آینده‌داری این‌گونه و بی‌سروصدا از دنیا رفته بود، یا آن نیمچه احساس دوستی و نزدیکی‌ای که داشتم.
    عجیب‌وغریب است. بخشی از من نپایندگی همه چیز در این جهان و سراسر رنج و نارضایتی بودنش را پذیرفته، و بخش دیگری مانند خردسالی بی‌قرار چنین احساساتی می‌شود و بر جوهرهٔ دنیا کینه‌ می‌ورزد: «کجا می‌بری‌شان؟ چرا می‌بری‌شان؟ پس خانواده‌هاشان چه؟ دوستان‌شان چه؟ آینده‌هایشان چه؟ می‌بری و ما می‌مانیم و زخم‌هایمان!‌ می‌دانم که نه خوبی و نه بد، می‌دانم، می‌دانم که صرفاً هستی هر آن‌چه که هستی، ولی چه کنم که سر از کار این دل در نمی‌آورم!»
    چه فرقی دارد؟ زندگی چه معنایی دارد؟ تمام آن تلاش‌ها برای یادگیری خنده‌ی رندانه و سرمستانه در برابر جدیت‌های غمناک چه توفیقی دارد؟ نمی‌دانم، شاید معنایش این باشد: آن یکی دوستم از نگرانی حال و احوال این دوست، پیشنهاد می‌دهد که رَخْش بر جاده افکنیم و بی‌خبر برویم پیشش، گوش شنوایی برای حرف‌های دلش باشیم و فضایی امن و همدلانه برایش فراهم آوریم. شاید معنایش همین شفقت‌ها و رفاقت‌های بی‌شیله‌پیله باشد. شاید معنایش گوش سپردن به قطعه‌های ناب رِض و همخوانی زیر باران شدید بهاری باشد. شاید معنایش این باشد: ما رفته بودیم تا حال دوست‌مان را بهتر کنیم و برایش دلگرمی‌ای شویم، از مهر و محبتی که خودش و پدرومادرش داشتند ــ‌ بی‌برنامه و ناگهانی و از روی لطف بی‌انتهایی که داشتند از دیدارشان برخوردار شدیم‌ ــ و مصاحبت لذت‌بخش باهاشان، خودمان هم سبک‌سر و سرمست گشتیم. شاید معنایش همین باشد که به‌عنوان دوست، آن‌چه که می‌شد را انجام دادیم و باعث شدیم حال دوست‌مان بهتر شود و احساس سبکی کند. شاید معنایش احساس شادکامیِ دلچسبی‌ست که در اثرش تجربه کردیم؛ البته اگر راستش را گفته باشد و تعارف و این‌ها نباشد‌!
    نمی‌دانم چه می‌نویسم و چرا می‌‌نویسمش. کلمات را غلط‌وغلوط به کار می‌برم و متنم احتمالا نه معنی دارد و نه ارزش زیباشناختی. فقط می‌دانم وسط خواب‌وبیداری کمر همت بسته‌ام که بنویسمش، حتی اگر تصویر دلقکی بذله‌گو و بی‌استعداد ازم ساخته شود.
    به این‌ها که فکر می‌کنم، یاد تمام لحظات روح‌نواز و دوست‌داشتنی‌ای که با برادرم سپری شد می‌افتم. تمام لحظات شیرین و جان‌پروری که با تو و باقی دوستان‌مان سپری شد. همین لحظه‌های دلپذیری که دست‌و‌پا‌شکسته در تلاش بودم تا درباره‌ٔشان بنویسم. و چه دلنشین است آری‌گویی به این لحظه‌ها، و چه آسان!
    چه اشکالی دارد اگر زندگی سراسر رنج و نارضایتی باشد؟‌ چه اشکالی دارد اگر تن‌هایمان سراسر پوشیده از زخم‌هایی باشد که زمان کوتاه‌مان در این دنیا بر جای گذاشته؟ اگر جهان ــ‌ هر چه که هست و نیست از منظر ابدیت‌ ــ هر چه را که در چنته دارد بر سرمان بریزد تا به کین‌توزی و نفرت وادارتمان، باز هم باور دارم که باید عشق را انتخاب کنیم.


    وقتی این رو می‌نوشتم خیلی به این دو تکه‌ متن از نیچه و دلوز فکر کردم:‌

    «برای سال نو، من هنوز زنده‌ام؛ هنوز می‌اندیشم: هنوز باید زنده باشم چون هنوز باید بیندیشم. هستم، پس می‌اندیشم: می‌اندیشم، پس هستم. امروزه هر کسی به خودش اجازه می‌دهد عزیزترین آرزوها و اندیشه‌هایش را به زبان آورد: پس من نیز می‌خواهم بگویم امروز از خودم چه می‌خواهم و نخست چه اندیشه‌ای از خاطرم گذر کرد ــ چه اندیشه‌ای دلیل، تضمین و شیرینی مابقی عمرم خواهد بود! می‌خواهم هر‌ چه بیشتر بیاموزم چه‌طور به آن‌چه در چیزها ضروری است به چشم آن‌چه در آن‌ها زیباست بنگرم. از این‌رو یکی از آنانی خواهم بود که چیزها را زیبا می‌کنند. عشق به سرنوشت: بگذار زین‌پس عشق من باشد! نمی‌خواهم جنگی علیه زشتی به راه اندازم. نمی‌خواهم متهم کنم؛ حتی نمی‌خواهم آنان را که متهم می‌کنند متهم کنم. بگذار روی گرداندن تنها انکار من باشد! و روی‌هم‌رفته و در کل: قصد دارم روزی صرفاً آری‌گوی باشم!»
    ــ نیچه، دانش شاد، دفتر چهارم، بند ۲۷۶

    “Either ethics makes no sense at all, or this is what it means and has nothing else to say: not to be unworthy of what happens to us.”
    – Deleuze, Logic of sense 


    این هم سه‌ قطعهٔ ناب رِض، انتخاب شده توسط دوستی عزیز:

    رِض ــ بده بره
    رِض ــ رنگی
    رِض ft نوید ــ خانه‌ به‌دوش

  • برو بریم!

    راستش رو بگم من همیشه از هر کاری که پتانسیل عمومی شدن و در چشم بقیه بودن رو داشته باشه ترسیدم و فاصله گرفتم. تجربه وبلاگ تجربه جدید و ناشناخته‌ایه. اما از اون‌طرف همیشه شخصیت‌ام یک بخش شاعرمسلک و نویسنده‌منشانه داشته که سرش برای چنین کارهایی درد می‌کرده، که خب صد البته من به هر روش و راه ممکنی سرکوبش کردم. به‌همین دلیل هم ذوق و اشتیاق شدیدی برای این‌جا دارم. انگار کودکی‌ام که برای اولین بار مزه و طعم بستنی شکلاتی رو کشف کرده!‌ این ذوق و اشتیاق با همراهی تو دوچندان هم می‌شه و بسیار بابتش خوشحال و سپاس‌گزارم.
    با تمام حرف‌هات همدلی دارم. نوشتن در چنین بستری ــ‌ حضور همراه و هم‌فکر ــ خیلی برای من بامزه و بانمکه. و خیلی قبول دارم که بخش بزرگی از لذت نوشتن در چنین بسترهایی، اون تعامل‌ها، به‌اشتراک‌گذاری‌ها و زیستیه که با دوستانت و همراهانت داری.
    هرچند که هیچ ایده‌ای ندارم که دقیقا قراره چه‌‌ها بنویسم و به چه شکلی بنویسم. می‌‌خوام بسپرمش به کنجکاوی و سرک‌کشی‌های رها و آزادانه‌م1. همچنان هیچ‌کس با هیچ جمله و واژه‌ای نتونسته به‌اندازهٔ عطار این بخش از زندگی من ــ‌ و خودت! ــ رو توصیف کنه:
    «تو پای به رَه دَر نِه و هیچ مپرس | خود راه بگویدت چون باید رفت»
    بنابراین دست در دوست، سرمستانه، سبک‌سرانه و با خنده‌ای رندانه در برابر جدیت‌ها، پا به این راه جدید می‌ذارم تا ببینم این جهان و این روزگار چه‌ها برامون درنظر داره و به کجاها باید برم. مطمئنم که تجربه لذت‌بخش و پرباری2 می‌شه. دوستت دارم رفیق عزیز.

    هاها! بارنی افسانه‌ای!‌ اتفاقا چند وقت پیش‌ها بود که یاد این سکانس و این حرف بارنی رو کردم و غم زیادی به دلم نشست. واقعا در جوار دوست هر کاری افسانه‌ای و لجندری می‌شه. رفاقت و دوستی برای من هم همون موسیقی جذاب فرانک نازنینه، «وات‌اِور هپنز ویو گات آس!»


    1. Carefree wandering ↩︎
    2. Fruitful ↩︎

  • درود به روت گریپ‌فروت!

    خب خب خب. اینم از یه مدیوم دیگه. اول از همه بوس به تو که انقدر مهربون و قشنگ می‌نویسی و کلی هم لطف داری. خوشحالم که همراه خودم دارمت. همیشه خدا دوست داشتم یه بلاگ داشته باشم. بیشتر از اون دوست داشتم همراه یک یا چند دوست دیگه یه بلاگ داشته باشم. خب اینم از این. به‌نظرم باهم نوشتن باحال‌تره. خوبه که آدم تنها نباشه و حقیقتا مدت زیادیه که نمی‌تونم انکار کنم که منم دوستانی دارم. که تنها نیستم. این تنها نبودن برای من ارتباط خوبی با صراحت داره. نه صرفا خود صراحت بی‌حدوحصر. خوبه که آدما مرزهایی رو هم داشته باشن. اما چی بهتر از اینه که بتونی کم‌هزینه مرزها رو زیرپا بذاری؟ که دقیقا امکانش رو داشته باشی. که همون‌طور که به زیبایی نوشتی از اون بی‌حیاها باشیم. که بگیم چیزهایی رو که می‌خوایم بگیم رو.

    راجع‌به این‌جا دوست دارم نقش‌های دیگه‌ای رو هم بازی کنه. این مدت یادداشت‌های ارزشمندی برام فرستادی. چندتاییشون رو خوندم. چندتایی رو هنوز نه. به‌نظرم هنوز واکنش مناسبی ندادم بهشون. به‌نظرم خیلی باحال می‌شه اگه این‌جور چیزها تو چنین جایی بذاریم. خب نمی‌شه انکار کرد که با توجه به پابلیک بودن اینجا که البته می‌شه خصوصیشم کرد،‌یه وجه پررنگ ماجرا اینه که یه اثری بمونه. به عبارتی این پروژه می‌شه یه جور ثبت و انتقال تجربه. از تفریحاتم خوندن چنین بلاگ‌هایی بود. از طرفی دسترسی به نوشته‌ها هم برامون راحت‌تر می‌شه به‌نظرم. پتانسیل این‌که یه آرشیو بامزه بشه از تجربه‌های روزمره. هر چیزی. از کتاب‌هایی که می‌خونیم و یادداشت‌هایی بر اون‌ها. تا کارهای فنی و پیش بردن درس‌ها. به اشتراک گذاشتن عواطف. نمی‌دونم. راستش خیلی هم تئوریزه کردن ماجرا مثل سابق برام رنگ و بو نداره. به‌نظرم باحاله و خب بعد این‌که باهات به اشتراک گذاشتم ایده‌اش رو این‌طور فهمیدم که به‌نظر تو هم.

    توی آشنایی با مادر یه بخشی هست که بارنی به دوتا جوون می‌گه هیچ کاری افسانه‌ای و معرکه نیست مگراین‌که دوستانتون اونجا باشن که ببینش. البته شاید این لزوما به یه بلاگ دونفره ربطی نداشته باشه. به‌نظرم یه چنین چیزی حس بیشتری از دیده شدن و همراهی داره تا یه کانال یه نفره که با تعدادی بازدیدکننده. حتی اون‌جا هم اتفاق جذاب‌تر وقتی می‌افته که با کانال دوستانت در رفت‌وآمدی. از هم چیزمیز فروارد می‌کنید و این‌ها. به هر حال من عاشق پروژه‌های مشترکم و این‌که کسی پا به پام بنویسه و نوشته‌هاش کنار نوشته‌هام باشه، حس و حال بهتری داره و البته که اون آدم نمی‌تونه هر کسی باشه.

    قسمت ۱۷ فصل ۹ «آشنایی با مادر»

    به زیبایی پستت رو با مرلوپونتی دوست‌داشتنی تموم کردی. من دوست دارم یادی کنم از تصورات رمانتیکم از مسئله رفاقت. چه‌طور؟ هم‌خوانی با موسیقی جذاب «من و سایه من» از فرانک سیناترا و سمی دیویس. وات اور هپنز، ویو گات آس. امروز هر چند خیلی کم‌تر از گذشته چنین نگاهی رو دارم اما شاید بیشتر از هر موقعی تجربه نزدیک بهش رو از سر می‌گذرونم.

    «من و سایه من» از فرانک سیناترا و سمی دیویس
  • درود و صد درود!

    نمی‌دانم چه بنویسم.

    اول از همه از تو دوست نازنین، عزیز، خوش‌ذوق و خلاقم تشکر می‌کنم که همواره من را در رویارویی با تجربه‌های جدید و فرا رفتن از مرزها همراهی کرده‌ای و همواره در کنارم بر عرشه‌ی زندگی ایستاده‌‌ای و با هم کشتی به آب‌های ناشناخته انداخته‌ایم.

    نمی‌دانم چرا، اما دوست دارم نوشتن در این‌جا را با این جمله از موریس مرلو‌ــ‌پونتی دوست‌داشتنی آغاز کنم: «من در بازتاب چهره‌ی دیگری زندگی می‌کنم و احساسم این است که او هم در بازتاب چهره‌ی من زندگی می‌کند.»

  • سلام دنیا!

    به وردپرس خوش آمدید. این اولین نوشتهٔ شماست. این را ویرایش یا حذف کنید، سپس نوشتن را شروع نمایید!