دسته: دسته‌بندی نشده

  • درباره «دوباره فکر کن» از آدام گرنت

    خب سلام. این مطلب کوتاهی می‌شه. یه جمع‌بندی خیلی کوچیک از معرفی این کتاب تو متمم. آدام گرنت متخصص روان‌شناسی سازمانیه. استاد دانشگاه پنسیلوانیا. با اهالی سیلیکون یا دست کم شریل سندبرگ رفت‌وآمد داشته. کتب معروفی رو نوشته این آقا. از کتاب‌های معروفش می‌شه به Give and Take و Think Again اشاره کرد. کتب دیگه‌ای هم داره البته. شعبانعلی می‌گه در انتشار کتبش همیشه یه موج اولیه‌ای داره که اونو مشکوک می‌کنه و از طرفی محتوای خیلی خاصی هم نداره کتاب و بیشتر به داستان‌سرایی و مصداق آوردن می‌پردازه. تو این کتاب دوباره فکر کن هم ایده کلی گویا همینه که دوباره فکر کن. شک کن تو ایده‌هات. آماده پذیرش ایده‌های مخالف باش. راستین مثلا توان‌مندی درجه یکی داره که در جبهه‌های مختلف، نظرات متفاوتی بده و پشتوانه فکری خوبی براشون ارائه کنه. وکیل مدافع شیطان ده از ده. راجع‌به این پذیرش ایده‌های مخالف یه نقلی از کتاب میاره که جالبه. ترجمه نشر نوین:

    آنچه ما را تحت‌تأثیر قرار ندهد می‌تواند عقایدمان را قوی‌تر کند. همان‌طور که واکسن موجب مقاوم‌سازی سیستم ایمنی بدن ما می‌شود، سیستم ایمنی روان‌شناختی ما هم با مخالفت ورزیدن مقاوم می‌شود.

    شعبانعلی همچنین فکر می‌کنه که این نشست برخاست با اهالی سیلیکون ولی که گفتیم باعث شده بیشتر از چیزی باید دیده بشه کتاباش. به هرحال در دفاع ازشم به تخصصش اشاره می‌کنه و این‌که حداقل اصولی رو کارهاش رعایت می‌کنه و شاید به خوبی تفکر سریع و آهسته کانمن نباشه اما به بدی بیندیشید و ثروتمند شوید هم نیست.

    این کنتراست نوشتار بدون اصول و حتی به تعابیری ناخوشاید یا گستاخانه خودم با کامنت شعبانعلی زیر پست معرفی کتاب اتفاق جالبیه.

    راستی شعبانعلی به شرط حوصله مخاطب کتاب Rationality استیون پینکر رو به جای این کتاب پیشنهاد می‌ده. باید بذارمش تو برنامه.

  • یک روز بعد

    امروز خیلی زودتر از این حرف‌ها بیدار شدم. یعنی هفت و نیم. تا برم بالا و صبحونه و اینا هشت و اندی شد و بعد هم اتلاف وقت و خستگی و چون قهوه تموم شده بود، پوشیدم و رفتم صد گرم پودر گرفتم که تا دو هفته کار رو راه می‌اندازه. قهوه رو زدم و حدود ساعت ۹ اومدم پایین و الان ۹ و ده دقیقه است. بله.

    ده و بیست دقیقه و هنوز حوصله نکردم و صرفا اتلاف وقت. بله.

    ده و سی و شش دقیقه و من واقعا دارم از درس خوندن فرار می‌کنم. نمی‌دونم این مدرسه و دانشگاه چی دارن که آدم انقدر ازشون می‌ترسه. با مطالعه یه دوره تو کورسرا یا یوتوب راحت‌ترم. شاید رمزش اینه که اینجا حس می‌کنم قرار به آدما جواب پس بدم ولی تو باقی نه. از طرفی تو کار هم باید به آدما جواب پس بدم ولی اونجا این‌طوری نمی‌کنم. شاید رمز اونم اینه که پول درمیارم. و البته تو کار چیزها کم‌تر جدیدن و هزینه روانی متفاوتی دارن تا خوندن یه محتوای یه ترم تو یه زمان کوتاه. خدا رحم کنه.

    ده و پنجاه و دو دقیقه است. دیگه یازده شروع می‌کنم.

    فیکس یازدهه. بریم شروع.

    یازده و سی و سه و ماژول یک تمام. بریم یه استراحت کوتاه و ادامه بدیم. رابطه من با درسام شبیه اون آهنگ دید آی دوئه. می‌ذارمش آخر این متن.

    یازده و چهل و دو. استراحت کافیه. ساعت از دیروز باتریش تموم شده. الان آوردمش پایین. تو استراحت بعدی می‌رم باتری بگیرم.

    دوازده و دو دقیقه. می‌خوام یه ویدیوی تحلیل آبسشن ببینم. خیلی زوده برای اینکه استراحت بعدی‌ای باشه که توش می‌رم سراغ باتری.

    دوازده و هجده دقیقه. بریم ادامه درس.

    نمی‌تونم. ذهنم به شدت فرار می‌کنه به ایده‌های کسب‌وکار و استخدام. آخه خنگول اول باید این درساتو بخونی تا به اونا برسی دیگه. تا این‌جا این رو یادم باشه که یه نرم‌افزار برای مدیریت استخر آماده کنم که بشه باهاش از شر کارت‌های فیزیکی خلاص شد. دوازده و سی و هشت. می‌رم دور بزنم.

    یک و سی و سه دقیقه. یه زردآلو و یه تیکه هندونه. کمی نون و پنیر. حل مشکل بازی ارمیا. کمی بداخلاقی به نیت ایجاد انگیزه جهت بررسی و مطالعه دقیق‌تر مسائل حول لپتاپش.

    یک و چهل و پنج. بریم کوتاه به ادامه درس. تا الان یه ویدیوی بیخود دیدم راجع‌به این سوال که چرا سیری فارسی پشتیبانی نمی‌کنه از کوروش چایچی.

    دو و یک دقیقه. همیشه خدا یکم شک دارم. خطای نوع یک همون فالز پازتیوه که وقتی اتفاق می‌افته که شما به اشتباه (فالزی) نتیجه می‌گیری که جواب مثبته (پازتیو). یعنی چی؟ یعنی چیزی رو جدی می‌گیری که جدی نیست. می‌گی اثر داره ولی خب اثر نداره. برعکسش فالز نگتیوه. اینجا شما به اشتباه می‌گی جواب منفیه. یعنی اثر داره ولی تو می‌گی نداره. حالا نکته چیه؟ تو شروع طراحی یه مطالعه یا آزمایش و کلا بررسی فاکتورها، به باور این آقای مونتگومری، اون خطای نوع اول اهمیت کم‌تری داره. یعنی خیلی اشکال نداره اگه چیزی که اثر نداره رو به اشتباه موثر تلقی کنیم. چون به هر حال در ادامه کار متوجه اشتباهمون می‌شیم اما چیزی که مهمه، اون خطای نوع دومه. چون اگه یه فاکتور رو به اشتباه بی‌اهمیت تلقی کنیم ولی اهمیت داشته باشه، در ادامه مسیر دیگه از دستش دادیم و کار از کار گذشته. خلاصه دور ریزمون تو اون اوایل کم باشه بهتره. همچنین زی‌تست درواقع برای مقایسه میانگین‌های دوتا جامعه است وقتی واریانس‌ها رو می‌دونیم و مشخصن. مشخص نباشن چی؟ خب اگه تعداد نمونه‌هامون سی‌تا یا بیشتر باشه، از همون واریانس نمونه‌ای برای زی‌تست استفاده می‌کنیم. اگه تعداد نمونه‌هامون کم‌تر باشه؟ تی‌تست استیودنت با ماست! حالا فرقش چیه؟ به جای توزیع نرمال، توزیع تی‌استیودنت رو به کار می‌بریم. فرق دیگه چی؟ به جای استفاده از دوتا واریانس نمونه‌ای، با فرض برابری واریانس‌ها براساس داده‌هایی که اینجا داریم کار می‌کنیم روشون، از پولد واریانس (Pooled Variance)نمونه‌ای استفاده می‌کنیم. به خاطر همین موضوع بهش پولد واریانس تی تست هم می‌گن. آماره آزمونش هم همون نسبت سیگنال به نویز معروفه. تو تی‌تست‌های تک‌نمونه‌ای، جفتی و ولش یا آنپولد اما همچین حرکتی نمی‌زنیما!

    دو و هفده دقیقه. این استراحت همونه که باید توش هم نهار بخورم و هم باتری بگیرم به‌نظرم. به‌نظر می‌رسه حوصله درس خوندنم به طور کلی نیم ساعت چهل دقیقه است. تا اینجا مباحث ساده و تکراری بودن و البته که منم به اینا نیاز دارم چون خیلی وقته با درس‌هامون کار نداشتم.

    چهار و یک دقیقه. نهار و خرید و مختصری جروبحث. آرش لطفی جدید اومده. ببینم بعد دوباره درس.

    چهار و سی و سی و الان دیگه واقعا دوباره درس.

    پنج و بیست و شش. بریم سر کار.

    شش و بیست. خب خبر بد. وامی که می‌خواستم بگیرم کنسله. احتمالا با این تفاسیر گوشی هم کنسله فعلا. پوف. بله. چیکار کردم؟ پیتزا سفارش دادم. بله. به‌نظرم استفاده من از پیتزا و شیرینی بیشتر یه شکل تنبیهی داره. نمی‌دونم. یه حس رهایی بخشی داره وقتی سلف سبوتاژ می‌کنم این‌طوری و خب خوش‌مزه هم هستن. شاید باید سیگارم امتحان کنم. مشکلم بیشتر باهاش اینه که از مدیریتش می‌ترسم. پیتزا و شیرینی مجموعا تحت کنترل به‌نظرم می‌رسن. ولی خب سیگار فکر می‌کنم پتانسیل خروج از کنترل رو داره. حجم کافی از کار رو پیش نبردم و بیشتر این یه ساعت رو غصه داشتم. پوف. بله. تا پیتزا برسه برم کارای آقایی رو جمع کنم که بعدش با پیتزا یه چیزی ببینم یا نمی‌دونم. به هرحال تا نه ده شب هم باید یه نگاهی به پروژه دیتامون با ساغر بندازم.

    الان فردای متن‌های قبلیه. ساعت دوی بعد از ظهر چهارشنبه. گویا دو سه روز بیشتر نمی‌تونم حال و احوالات مساعدی داشته باشم. بله. حالا حسابی بهم ریختم. دلم می‌خواد بمیرم. حوصله هیچ کاری رو ندارم. نمی‌خوام قدم از قدم بردارم.

  • پساتحول

    خب امروز یکم بیشتر پیشرفت نداشتم. نه نه و نیم بلند شدم. تا الان که ساعت شیشه، متنای خانومی رو تموم کردم و به چندتا سی‌جی‌آرتیست پیام دادم. یه وقت خوبی هم بابت مقایسه گلکسی اس ۲۶ اولترا و آیفون ۱۷ تلف کردم البته. نهار خوردم. ریک و مورتی جدید رو دیدم. یکم غصه. یکم به مامانم کمک کردم. قهوه صبحگاهی رو یادم رفت. تموم شده و باید یکی دیگه بگیرم. خیلی گرمه لامصب. یکم سردردم. الان باید کار آقایی رو بکنم. بعد دیگه خدا بخواد امروز رو به دانشگاه می‌پردازم. بله. ساعت شش و ده دقیقه و الان قبل کارای آقایی یه استراحت می‌طلبم.

    ده دقیقه به هفت. تازه می‌خوام شروع کنم.

    هفت و پنجاه دقیقه. کارای آقایی هنوز تموم نشده و فکر کنم یک و اندی ساعت دیگه بگیره و البته منم استراحت می‌خوام.

    نه و سی و پنج دقیقه. کارای آقایی هم تموم شد فکر کنم مثلا همون ساعت نه حدودا. باقیش اینستاگردی بود. گوشیم داره اذیت می‌کنه. راه حلش عوض کردن سیستم عامله ولی من می‌خوام گوشیمو عوض کنم.

    ده و چهارده دقیقه. مشغول صحبت با خانومی هم شدم. به‌نظر می‌رسه ۳۰ تومن تو ماه رو رد کردیم. یه هورا برای من. پروژه‌های دانشگاه هنوز مونده و درس‌ها. این‌ها که برن کنار، یا برنامه تهران رو می‌چینم یا در عین این‌که سعی می‌کنم خودمو براش آماده کنم، برنامه مشتری جدید تو زنجان رو پیگیری می‌کنم. حقیقتا هنوز که هنوزه به ادامه‌دار بودن ماجرای خانومی خیلی مطمئن نیستم. برای مشتری جدید تو زنجان هم چند تا لاین مد نظرمه. بحث تدریس. بحث توسعه وب برای یه سری کسب‌وکار محلی و اخذ مبالغ کوچیک که خب مثلا یکیشونم بگیره و طرف ده تومن حاضر باشه بده بهم، بازم تو ماه خوب جلو می‌افتم. تسک‌های اضافی محل کار اصلیمم هست که می‌تونم برای بیشتر پول درآوردنم رو اونا هم حساب باز کنم. از هزینه‌هامم اینه که ممکنه یه آیفون قسطی برای خودم بخرم و مثلا ده پونزده تومنی هر ماه بابتش پرداخت کنم. از طرف دیگه تصمیم دارم بیشتر تو هزینه‌هام صرفه‌جویی کنم هرچند شک دارم خیلی موفق بشم. اگه مهارت‌های توسعه نرم‌افزار و تحلیل داده‌ام به حدود خوبی برسه، می‌تونم رو درآمدهای بیشتری هم حساب باز کنم. فقط اگه بشه. اگه بشه چی می‌شه و حقیقت اینه که من به طور کلی آدم تنبلیم و خودمو اول از همه می‌پیچونم. این چهار هفته آتی تا پایان امتحانا هم قراره پدرمو درمیاره و خوب می‌دونم. امیدوارم از فردا وقت مناسبی برای درسام بذارم.

    ۱۲ و ۹ دقیقه فردا و از وقت خوابم گذشته. با ساغر راجع‌به دیتای پروژه حرف زدیم و قرار شد فردا شب فیکسش کنیم و آخر هفته هم کاراشو انجام بدیم. فردا دیگه باید درس بخونم. دلم به شدت یه چیز خوشمزه می‌خواد. امیدوارم که نرم ولی احتمالا قبل خواب می‌رم خرید. شب شما به خیر.

  • سرانجام یک تحول

    خب امروز حدود ۱۰ بیدار شدم. البته زودتر هم شده بودم ولی خب بازم خوابیدم تا همین ۱۰. بعد؟ تا الان که ساعت ۱۱ و ده دقیقه است رفته بودم درگیر صبحونه و قهوه و البته به برادرمم کمک کردم بازیشو نصب کنه. ببینم در ادامه چیکار می‌کنم.

    خب الان ساعت دوازده و نیمه. حدود هشتاد درصد کارهای خانمی رو انجام دادم. در حینش اپیزود بفرمایید جام قیاسی با اون دوتا بازیگر پوست شیر رو گوش دادم. الانم موشکافی قسمت اول فصل سوم سایلو رو دارم می‌بینم و بعد می‌رم دوش می‌گیرم و میام کارای خانومی رو تموم می‌کنم.

    خب الان دو و دو دقیقه است. حموم رو داشتم. یکم نون و پنیر. باید به کارها برسم. پوف. خواستم بگم که لعنت به زندگی.

    الان سه و نیمه و کلی وقت تلف کردم. تازه می‌خوام برم سر کارام. نهار خوردم ولی.

    ساعت چهار و ده دقیقه است. کارای طراحی خانومی تمومه. موند ویدیوهاش و چندتا تماس و البته کارای آقایی. می‌رم یه استراحت کنم.

    خیلی خب یه ربع به پنجه. برگردیم به کارا.

    خب شش و ربعه. بله. ویدیوی خانومی جمع نشد. گوگل فلو اذیتم می‌کنه. باید یه راه دیگه پیدا کنم. این مابین یه نوبت استراحت دیگه داشته باشیم. آممم. می‌خواستم ریک و مورتی ببینم ولی چک کردم دیدم قسمت دوم سایلو زودتر از موعد اومده. هورا! بریم سایلو!!! آیا چیپس و ماست بگیرم؟ پیتزا رو دیروز خوردم و پریروز هم چیپس و ماست. اینطوری نیست که میل داشته باشم ولی خالی خالی سریال ببینم آخه؟ آره. نه به تو ای شکم گنده من!

    هفت و ده دقیقه و پایان قسمت دوم. الان باید کارای آقایی رو انجام بدم. نکته اینه که پسر اگه فقط به موقع بیدار شم می‌تونم به درسامم برسم و البته امروز فرداست که دیگه نتونم درسا رو بذارم تو اولویت آخر.

    هشت و بیست دقیقه و کار آقایی تموم شد. ویدیوی آخر خانومی رو هم کمی پیش بردم ولی هنوز کاراش مونده. باید براش دوتا سناریو هم آماده کنم. یه مزیتی که یه گوشی موبایل می‌تونه برام داشته باشه، جدی‌تر دنبال کردن بحث تولید محتواست. ببینیم.

    هشت و سی و پنج و می‌خوام برم استخر.

    ده دقیقه به نه و در حال خروج از خونه.

    یازده و پنج دقیقه و بنده از استخر برگشتم. خانومی از کاراش آمار می‌خواد. ملاتونین و نوافن خریدم. این روزها مصارف مشخصی دارم. مستمرا کافئین و دو بزرگوار مذکور رو مصرف می‌کنم.

    به خانومی گفتم صبح براش می‌فرستم. اینم ماموریت صبح ما. خیلی خسته‌ام. البته ملاتونین ۳میل هم خوردم. مقدمات خواب رو برم فراهم کنم که برای درست شدن زندگیم فقط به یه بیداری به موقع نیاز دارم.

    البته قبلش بذار کالری‌های امروز رو مرور کنیم چون خیلی گرسنمه. یه نصفه نون‌بربری رو حداقل داشتم. حدود دو تخم مرغ املت و دو سه تا گوجه متوسط هم بگیریم. باقی اون نصفه رو هم با پنیر خوردم. بعد برای نهار دو سه تیکه رون. البته بخش‌های دیگه‌ای رو خوردم ولی به رون حساب کنیم. رون متوسط باز و مثلا دویست و پنجاه گرمم سیب زمینی سرخ کرده. دوتا آدامس داشتم. خب بذار همینارو بدم به جی‌پی‌تی. خب با توجه به اینکه دیگه یه ساعت شنا رو داشتم با قد و وزنم می‌گه مثلا ۶۰۰ ۷۰۰ کالری هم سوزونده‌ام. از طرفی زیر ۲۰۰۰ کالری هم چیز میز خوردم. حالا فرض کنیم قبل خواب یه ذره نون و پنیر هم بخورم همون ۲۰۰۰. اگه کم تحرک باشم که هستم میگه ۲۲۰۰ کالری مصرفی روزانه‌امه که با شنا می‌شه مثلا ۲۸۰۰ که یعنی ۸۰۰ تا رو دیگه منفی‌ باید باشم. بعد میگه هر ۷۷۰۰ کالری میشه یه کیلو چربی. با یه چنین سرعتی هر یکی دو هفته یه کیلو کم می‌کنم. تو ماه می‌شه دو و نیم کیلو مثلا. خب خیلی هم خوب نیست ولی خب. یعنی تا آخر تابستون پنج شش کیلو مثلا. بازم اضافه وزن خواهم داشت. حتی حدس می‌زنم وسطش بشکنم. ببینیم به کجا می‌رسیم. حالا باید دقیق‌تر حساب کنم. سایر ورزش‌ها و تنظیم پروتئین و اینا رو هم باید بیارم وسط. آره خلاصه. امروز به کتاب نمی‌رسم. شب به خیر.

  • تحولات بی‌سرانجام

    خب این استاندارد از بچگی تو ذهنمه که اول یه چیزیو بنویسم و بعد براش عنوان بذارم اما مثل همون بچگی، با عنوان شروع کردن بیشتر می‌چسبه. ساعت الان یک شبه. خیلی هم خوب. یه بار دیگه تصمیم گرفتم متحول بشم. این کانسپت تحول چیزیه که بارها بهش فکر کردم. بارها نوشتمش. و البته این راجع‌به خود نوشتن «بارها نوشتمش» هم صادقه. خیلی هم خوب. شب‌ها ساعت یک تا سه که بیرون می‌رم تا چیزی بگیرم معمولا با چیپس و ماست یا شیر و کیک یا مثلا نوشابه و شیرینی‌ای برمی‌گردم. این دفعه رفتم که یه آدامس بگیرم. اصراری نابه‌جایی دارم که در تحولاتم همه‌چیز رو باهم دگرگون کنم. یکهو الان می‌خوام هم درس بخونم. هم کارا رو برسونم. هم وزن کم کنم. آدامس تو وزن کم کردنم موثره واقعا. هرچند معضل هوس‌هام رو خیلی حل نمی‌کنه اما مشغولم نگه می‌داره. هر چند بعد از یه دوره کوتاه یکی دو هفته‌ای فکم درد می‌گیره اما امیدوارم که تا اون موقع ظرفیت و میلم برای غذاها کم‌تر شده باشه. به هر حال این وضعیتیه که می‌بینید. بحث ورزش هم هست. حالا شناهای شبانه رو دارم و دویدن‌های روزانه. برای دویدن کفش و لباس مناسب ندارم. یکی برای فوتبال گرفته بودم که خیلی خوبه اما خب چند وقت پیش به پدرم پیشنهاد کردم که با اون بره باشگاه. لباس که خودش استفاده می‌کرد رو دوست نداشتم. دیگه چی؟ خب باید سخت‌تر تلاش کنم. همین. خیلی واضحه برام که نقشه راه چیه. کار سخت پیمودن راهه. کنار اومدنم با اون حواشی. این‌که حوصله کار و درس و مطالعه رو داشته باشم. اینکه خودم رو به بازی و اینستاگرام نسپارم. این‌که غصه خواسته‌های نداشته‌ام رو نخورم. اما مگه می‌شه؟ خب تاریخچه تحولات این‌چنینی نشون داده که برای مدتی می‌شه و بعد می‌شکنه. گاهی یهو و گاهی آروم آروم. در راستای لاغری باید پیتزا خوردنم رو هم به یه بار تو هفته محدود کنم. کاش می‌شد آدم تصمیم بگیره و تموم شه بره اما هیچ وقت این‌طوری نمی‌شه. پروژه‌های دانشگاه و امتحانات پایان‌ترم هم هستن. حالا کم‌تر منو به وحشت می‌اندازن. انگار دیگه اهمیت سابق رو ندارن. هرچند این به این معنی نیست که باید رهاشون کنم. اتفاقا درس‌های به‌دردبخوری به‌نظر می‌رسن. خب جا داره یه بار دیگه بگم چه انتخاب رشته خوبی و چه حیف که درست دنبالش نمی‌کنم. حیف شد. حیف شدنش هم ادامه داره. نه فقط انتخاب رشته. همه‌چیز. پوف. قسمت تو همین بوده که بر سرت گذشته. مکن گلایه از فلک. این کار سرنوشته. سیستم عامل گوشیمم باید عوض کنم. اخیرا خیلی مشکل‌دار به‌نظر می‌رسه و امیدوارم سخت‌افزاری نباشه. خب کارها زیاده. ببینیم فردا چیکار می‌کنم. البته همین که دارم این ساعت می‌خوابم خیلی نشونه خوبی نیست. نه؟

  • الگوریتم‌های حریصانه

    خب چه الگوریتمی حریصانه است؟ الگوریتمی که تو هر مرحله دنبال بهترین راه حل مبتنی بر صرفا همون اطلاعات اون لحظه است. به طبع منظورمون بهترین راه در راستای رسیدن به خواسته مسئله است.

    مثال؟ بله. شما می‌خوای تو یه کتاب فروشی که nتا کتاب داره، با یه بودجه مشخص r ریالی کتاب بخری. می‌دونی قیمت کتاب iام هم برابره با c_i. خب یه راهکار حریصانه این‌جا چه معنی‌ای می‌ده؟ اول دنبال ارزون‌ترین کتاب بگردی. بعد از بین مابقی دوباره دنبال ارزون‌ترین کتاب بگردی و اونقدر ادامه بدی که بودجه‌ات کفاف خرید کتاب بعدی رو نده. اینجا تو هر مرحله که یه تعداد مشخصی کتاب باقی مونده بودن، دنبال بهترین راه یعنی انتخاب ارزون‌ترین موجودی گشتیم.

    به طور خلاصه پیدا کردن یه روش حریصانه و محاسبه پیچیدگی زمانیش ساده است و در مقابل اثبات درستیش دشوار.

  • در اتاق؛ تنها و گریان

    دنبال هر چیزی می‌گردم تا چیزی احساس کنم. به همه‌چی چنگ می‌ندازم تا چیزی احساس کنم. غم، خشم، شادی، حسرت، حسادت، تنفر؛ هر چیزی؛ فقط می‌خوام یه چیزی احساس کنم. دیروز خودم رو نکشتم چون باید امروز به دوستام هدیه تولدم رو می‌دادم. هفته پیش خودم رو نکشتم چون باید با دوستام می‌رفتم شمال. و هزاران بار دیگه خودم رو نکشتم بابت فلان دلیل کوچیک و بهمان کار کوچیکی که باید انجام می‌دادم. این رو نمی‌نویسم که بگم دائم در خطر خودکشی قرار دارم. هر چقدر هم از ته وجودم نبودن و نیستی رو بخوام، و هر چقدر به‌نظرم تنها راه باقی مونده مرگ باشه، بازم انگار جرئتش رو ندارم. به خودکشی زیاد فکر می‌کنم چون تنها چیزیه که باعث می‌شه یه احساسی داشته باشم. این کرختی و بی‌حسی رو کلیشه‌ای می‌دونم ولی افسردگی همینه. غمت غم نیست. شادیت شادی نیست. خشم و عصبانیتت بی‌معنیه. تنفرت تنفر نیست. عشقت عشق نیست. همه‌چی بی‌معنیه. همه‌چی وزن خودش رو از دست داده. معلق تو یه دنیایی که نمی‌فهمیش. یه دنیایی که نمی‌تونی برای هیشکی توصیف کنی. اصلا بهتره بگم معلقی. هیچ هدف و ارزشی نیست که طبقش زندگی کنی. می‌خندی ولی ته دلت برات عجیبه که می‌خندی. نه از اون حرف‌های «داداش نگا نکن می‌خندم ولی ته دلم خونه»! نه. این یه چیز دیگه‌ست. خنده هست ولی خندهٔ تو نیست. زندگی هست ولی زندگی تو نیست. از زندگی جدایی. از زنده بودن جدایی. از بدنت جدایی. از ذهنت جدایی. از روحت جدایی. از همه‌چی بند بریدی و یه دنیای دیگه، دنیایی که نمی‌تونی درکش کنی، دنیایی که همه‌چیش ناآشناست، دنیایی که تو توش یه بیگانه محضی، به بند بسته‌ت و زنجیرت کرده. از زمان جدایی، زمان کندتره، انگار نمی‌گذره، انگار زمان چیزی جز اون عقربه‌های ساعت نیست. می‌ترسی، ولی از خودت. می‌ترسی از چیزی که شدی، از مسیری که درش قرار گرفتی، ولی حتی همین ترس رو هم نمی‌تونی احساس کنی. از همین ترس هم جدایی. من خیلی اشتباه می‌کنم، من خیلی گند می‌زنم، من خیلی‌ها رو ناامید می‌کنم و خیلی‌ها ازم متنفر می‌شن، دوستام رو از دست می‌دم، عاشق می‌شم و چیزی جز یه عشق یه‌طرفه و غیرواقعی نیست، من حتی به رابطه‌م به بهترین دوستم و قهرمانم که داداشم باشه گند زدم و ناامیدش کردم و وقتی بهم نیاز داشت پی حماقت‌ها و دیوونه‌بازی‌های خودم بودم؛ و چیزی که هیچ‌وقت قرار نیست بفهمن اینه که بخشی از دیوونه و خل‌وچل بودنم، بخشی از عجیب‌وغریب بودنم، بخشی از این شخصیت نادوست‌داشتنی و بدم، به‌خاطر اینه که هر ثانیه دارم تقلا می‌کنم تا یه چیزی احساس کنم. فقط یه چیزی احساس کنم تا بتونم خودم رو در عرصهٔ‌ زندگی ببینم. و نمی‌تونم. این چیزیه که هست، و قصد رفتن هم نداره. هفت ساله مثل بختک افتاده روم و ذره‌ذره از وجودم تغذیه کرده و قوی‌تر شده و من هیچ‌جوره زورم بهش نمی‌رسه. از اینکه این‌جوری‌ام متنفرم. از اینکه حتی نمی‌تونم به کسی نشون بدم این‌جا چه خبره متنفرم. ولی خب؛ اینا چیزی جز غرغر و زِرزِر نیست. چیزی جز اراجیف‌بافی نیست. حتی از نوشتن این و این‌جا قرار دادنش متنفرم. اما چیز دیگه‌ای برای نوشتن ندارم. و نمی‌تونم ننویسم. تموم این سال‌ها نوشتن آخرین راه نجات برای من بوده. و دیگه انگار توانایی کوچک‌ترین نوشتن‌ها رو هم ندارم. خب بسه دیگه مفت‌گویی. بهتره همین‌جا تمومش کنم.

  • بزرگ، جسورانه و زیبا

    بزرگ، جسورانه و زیبا

    سلام. خاطرمه که جایی همیشه پیام‌هامو با سلام شروع می‌کردم و احتمالا به‌خاطر بحث‌های سئو یا اموری مشابه، ویراستاران اون فضا، طی یک ادیت دقیق، سلام ابتدای کار رو حذف می‌کردن. خوش‌بختانه این‌جا از این خبرها نیست.

    اما حالا که این رو می‌نویسم، به تازگی فیلم «سفر بزرگ جسورانه‌ی زیبا» رو تموم کردم. مرادم از اون «ی» اینه که مکث نکنیم. حالا هم دارم به پلی‌لیست اثر گوش می‌کنم. کارگردان؟ کوگونادا و با بازی مارگو رابی، کالین فارل و حضور کوتاه فوبی والر بریج دوست‌داشتنی از سریال مشهور خدای من اسمش چی بود؟ یه تئاتر هم داشت. آها! فلیبگ. بله. این‌ها اون‌هایی بودن که برام آشنا می‌اومدن. البته کالین فارل کم‌تر و اون دو بانو بیشتر. به هر نحو، ماجرا، ماجرای جالبیه. دیوید می‌خواد به بهونه عروسی دوستش یه سفر کوتاه بره. گویا عادت داره که تنها سفر کنه. در اثر تصمیم نویسنده، ماشینش از دسترس خارج کردن. یه چیزی به لاستیکش بسته بودن. گویا بهش قفل چرخ می‌گن. همون‌جا یه آگهی می‌بینه از یه آژانس اجاره خودرو و می‌ره سراغش. جایی که چیزها یکم عجیب می‌گذرن. به هر حال ماشین رو می‌گیره و شروع می‌کنه. GPS همراه ماشین نقش راهنما رو داره. القصه خانم رو می‌بینه و خوشش میاد و گویا خانم هم خوشش میاد ولی آقا جلوی خودش رو می‌گیره و همراهیش نمی‌کنه و صد البته شب پشیمون می‌شه ازش. من این‌طوری بودم که فرست تایم؟ البته نه راستش. این‌‌جور لحظات منقلب می‌شم. دلم می‌گیره. اصلا همینه که هنوز به فکر واداشتتم. البته نه صرفا اینجا که کل قصه. جلوتر می‌ریم و GPS فردای اون روز ازش می‌پرسه که می‌خوای یه ماجرایی بزرگ جسورانه‌ی زیبا رو شروع کنی؟ و بله. از خدا خواسته. چه فانتزی‌ای. حالا این جی‌پی‌اسه که آقا رو هدایت می‌کنه و می‌بره پیش خانومی. البته که بانو هم از همون آژانس اجاره خودرو ماشین و GPS گرفته و با توجه این علاقه مشترکش با آقا که تنهایی سفر می‌ره اهل ماجراجوییه بله رو گفته و ماشین اینارو هم‌مسیر می‌کنه. تو این مسیر، نوبت به نوبت، این دو رو به درهای مختلفی از زندگی می‌بره. هر در رو که باز می‌کنن، وارد یه خاطره می‌شن و وقت زیست دوباره. فرصتی که هم خودشونو بهتر بشناسن و هم‌دیگری رو. گاهی کسل‌کننده می‌شه ماجرا اما خب من دوستش داشتم. چند اثر دیگه مشابه این که شاید رئالیسم جادویی عنوان مناسبی براش باشه هم همین حس‌وحال رو بهم می‌دادن. این همه رو نوشتم که اشاره کنم بنده مرشد و مارگاریتا رو خوندم. هرچند که عملا تاحدودی فصل‌های مربوط به تایم‌لاین مسیح رو اسکیپ می‌کردم. فیلمش رو هم دیدم حتی. بد نبود ولی خب خیلی خوب هم نه. تو این مسیر به گذشته‌هاشون نگاه می‌کنن. به‌نظر من ماجرا همون همیشگیه که چیزی رو نمی‌شه تغییر داد و این‌ها. البته بد دارم می‌گم. می‌دونی؟ این‌که همه‌چی، هر چیزی که اتفاق افتاده، تموم گذشته‌ها باید اتفاق می‌افتادن. که چه‌قدر خواست‌های ما مبهمن. چه‌قدر همه‌چیز می‌تونه درهم و برهم باشه. این من کیه اصلا؟ دقیقا چی می‌خواد؟ چه وضعیت پیچیده‌ایه این وضع خواستن. آره. من این‌طور فکر می‌کنم. بعد برچسب‌هایی که از قبال اون انتخاب‌های گذشته به خودمون می‌زنیم و هویتی که می‌سازیم. هویتی که می‌تونه تغییر کنه. شایدم نه. شاید تغییر سخت و تقریبا ناممکن باشه اما شاید هویت ما چیزی نیست که فکر می‌کنیم. شاید اگه گذشته اون‌قدر بد پیش رفته، حتی اگه اون همه آدمو اذیت کردیم و اون همه آدم ما رو آزار دادن، باز هم قرار نیست لزوما همه‌چیز مثل قبل پیش بره. و حتی اگه پیش بره، این زندگیه. باید یه انتخابی باشه که ارزش ریسک کردن رو داشته باشه. باید پیدا بشه. یا چه می‌دونم؟ بسازیمش. گناهانمون چی؟ دختر قصه ما مادرش که همیشه و با آغوشی باز همراهش بوده رو هنگام مرگ تنها می‌ذاره. مردی که عاشق بوده رو به خاطر بیش از حد عاشق بودنش ترک می‌کنه. از ترس این‌که بعدتر ناامید بشه، روابطش رو نیمه‌کاره رها می‌کنه. آقا پسرمون چی؟ خب این‌جا با یه بچه‌ای طرفیم که گویا نارس به دنیا میاد و یه مشکلی قلبی تو بدو ماجرا داشته و خطر مرگ. به علاوه پدر و مادر دل‌سوزی که وقتی بزرگ می‌شه حسابی بهش توجه می‌کنن و می‌قبولونن که خیلی خاصه. خب پسرک قصه با خودش می‌گه من این کار رو نمی‌کنم با خودم اما بعد که تو یه خاطره در جایگاه پدرش قرار می‌گیره و اون شب نسخه دبیرستانیش، ابراز عشق کرده و دست رد خورده، می‌ره با خودش بازی می‌کنه و موقع خداحافظی چیزی که به خودش می‌گه همینه که اون خاصی. نمی‌دونم. چیز همیشه بهم زنجیرن. اصلا چه ربطی داره؟ همه‌چیز همان چیز است هست. هان؟ آممم… خب بله خاطره دبیرستانش رو هم زنده می‌کنه و باز هم به دختری که می‌دونه قراره ردش کنه درخواست می‌ده. حتی موقع نوشتن این‌ها بدنم مور مور می‌شه. فکر کنم کاری که دوست دارم یه اثر هنری باهام بکنه همین مور مور شدنه. همین که اشک تو چشام جمع بشه و بغض کنم بخوام زار بزنم. آره. نفس عمیق. این سوال که اگه برگردی چی کار می‌کنی؟ همون همیشگی؟ آقا پسر قصه ما جلوتر که می‌رن تو یه خاطره تو یه رستوران، با همسرش بهم می‌زنه. همسری که می‌گه فقط بگو و می‌تونیم همه اینا رو فراموش کنیم و دوباره حلقه رو بذاری تو دستم اما دیوید مصممه که باهاش خداحافظی کنه. هم‌سرش می‌پرسه چرا وقتی اون همه دنبالم می‌کردی و دیوید می‌گه وقتی به دستت آوردم فهمیدم که این وضعیتی نیست که خوشحالم کنه. دیوید نه از ترس مواجهه با ناامیدی که از پس از مواجهه و پس از دستیابی به چیزی که می‌خواست می‌فهمه که دیگه راضی نیست. می‌فهمه که هنوز هم تنهاست. خودش. تک و تنها و این‌بار خسته‌تر.

    فیلم خودش شبیه یه سفره. کلی صحنه کارت‌پستالی خوشگل داره. ریلکس و آرومه. کاش می‌شد تو سینما ببینمش. صبوری می‌طلبه. فکر کنم چنین چیزی باعث شده انقدر نمراتش کم باشه. شاید بی‌ربط و عجیب بودن ماجرا. خب من به طوری که نمی‌تونم توضیحش بدم انگار که تصویر زندگی رو درش دیدم. موسیقیش خوبه واقعا. هم‌چنان دارم به پلی‌لیستش گوش می‌دم. ساندترکش درواقع شاید.

    جایی که یکم ناامید شدم اون‌جا بود که بازم ابراز عشق کرد این دیوید جان. بله. به سارا گفت که عاشقتم و سارا هم ردش کرد. به همون بهونه‌هایی که می‌تونید تا اینجا حدسشون بزنید. هرچند آخر روز و پس از سفر، پس اون مقصد آخر که سارا می‌ره پیش مامانش و مامانشم می‌گه باید سعی کنی از زندگی راضی باشی و بهره ببری و این‌ها، سارا تصمیم می‌گیره که برگرده پیش دیوید و زندگیشون رو شروع کنن. تو اون صحنه، می‌بینیم که بله. مامان سارا هم با مردها مثل سارا کمی مشکل داشته و البته تو ابتدا هم می‌تونستیم حدس بزنیم وقتی سارا از نبودن پدرش یا چنین چیزی حرف می‌زد که خاطرم نیست. به هرحال هرچند از ابراز عشق دیوید ناراحت شدم اما خب به یک معنا همین انتظار هم ازش می‌رفت دیگه. دیوید هنوز یه کورسوی امید می‌بینه و باز بودن به اتفاقات جدید رو قدر می‌نهه. وای. ارزشمند می‌دونه. اما باور بفرمایید خیلی باحال‌تر می‌شد اگه این دوتا هر کدوم می‌رفتن پی کارشون کل این سفر مثل یه خاطره جادویی تو ذهنشون جا خوش می‌کرد. این‌جور لحظات، چنین بداومدن‌هایی برام خیلی این‌طوریه که پارساجان، داری خودتو می‌بینی انگار. بله بله. بنده شاید مثل سارا باشم بیشتر اوقات اما اصلا بعید نیست که تو یه لحظاتی همچون دیوید دل رو به دریا بزنم. نمی‌دونم. دیوید هم می‌گفت مدت‌هاست کسی رو دنبال نمی‌کنه و سارا هم این‌طوری بود یه وقت منو دنبال نکنیا. منم پدرت رو درمیارم و اینا. شاید منم اینطوریم که تابه‌حال از آدما اجتناب می‌کردم و البته که منم می‌دونستم تو اون موقعیت‌های مطلوبم هیچ شانسی ندارم، اما می‌ترسم از اون لحظه که اجتناب نکنم و بعد پس زده بشم. مزخرفه عزیز من. خیلی مزخرفه. شاید برای همینه که ازش بدم میاد. شاید همین‌قدر خودم رو شبیهش می‌بینم. منم فکر می‌کردم آدم خاصیم. روزگاری دورتر و اطراف ابتدایی و راهنمایی و بعد دیوار سخت واقعیت این‌جا بود. این‌جا که بهم بگه حقیقتا چیز زیادی برای ارائه ندارم و قرار نیست دنیا رو تکون بدم. یعنی هنوزم گاهی خودمو تو این توهم پیدا می‌کنم اما خیلی زود می‌فهمم که نه. اون‌طور پیش نمی‌ره و سخت‌تر از این حرفاست.

    به هر حال در آخر روز، امیدوارم آژانس اجاره خودرو و به دنبالش سارای بنده هم پیدا بشه و عاقبتی خودش برای خودم و شما خواننده عزیز. همون‌طور که می‌بینید راستین هم از بس چیزی ننوشتم بنده رو این‌جا رها کرده و مختصر فعالیتی رو تو کانال تلگرامیش ادامه می‌ده.

  • کجا می‌بری؟

    دوستِ دوستی می‌میرد. همین‌قدر راحت و ساده، در ۲۰ سالگی، در آن زمانی که می‌گویند تازه باید مزه‌ی زندگی و گرم‌وسرد روزگار را بچشی. مات‌ومبهوت می‌شوم، بغض می‌کنم و گوله‌های اشک در پس چشمانم انبار می‌شوند، نمی‌دانم چه بگویم یا چه بکنم که مایهٔ تسکین دوستم باشد. جهان ناگهان بی‌معنا و ترسناک می‌نماید. یاد دوست برادرم می‌افتم، بغضم می‌ترکد و سیلاب اشک‌ها جاری می‌شود. دوباره و دوباره برایش گریه می‌کنم. او هم همه‌ی آینده‌اش را رها کرد و رفت، درست زمانی که به‌نظر می‌رسید دارد به زندگی‌ای که خواهانش است می‌رسد. نمی‌دانم غمی که از اعماق وجودم احساس کردم و همچنان می‌کنم نتیجه غم و اندوهٔ نشسته بر دل برادرم بود، یا این واقعیت که چنین جوان آینده‌داری این‌گونه و بی‌سروصدا از دنیا رفته بود، یا آن نیمچه احساس دوستی و نزدیکی‌ای که داشتم.
    عجیب‌وغریب است. بخشی از من نپایندگی همه چیز در این جهان و سراسر رنج و نارضایتی بودنش را پذیرفته، و بخش دیگری مانند خردسالی بی‌قرار چنین احساساتی می‌شود و بر جوهرهٔ دنیا کینه‌ می‌ورزد: «کجا می‌بری‌شان؟ چرا می‌بری‌شان؟ پس خانواده‌هاشان چه؟ دوستان‌شان چه؟ آینده‌هایشان چه؟ می‌بری و ما می‌مانیم و زخم‌هایمان!‌ می‌دانم که نه خوبی و نه بد، می‌دانم، می‌دانم که صرفاً هستی هر آن‌چه که هستی، ولی چه کنم که سر از کار این دل در نمی‌آورم!»
    چه فرقی دارد؟ زندگی چه معنایی دارد؟ تمام آن تلاش‌ها برای یادگیری خنده‌ی رندانه و سرمستانه در برابر جدیت‌های غمناک چه توفیقی دارد؟ نمی‌دانم، شاید معنایش این باشد: آن یکی دوستم از نگرانی حال و احوال این دوست، پیشنهاد می‌دهد که رَخْش بر جاده افکنیم و بی‌خبر برویم پیشش، گوش شنوایی برای حرف‌های دلش باشیم و فضایی امن و همدلانه برایش فراهم آوریم. شاید معنایش همین شفقت‌ها و رفاقت‌های بی‌شیله‌پیله باشد. شاید معنایش گوش سپردن به قطعه‌های ناب رِض و همخوانی زیر باران شدید بهاری باشد. شاید معنایش این باشد: ما رفته بودیم تا حال دوست‌مان را بهتر کنیم و برایش دلگرمی‌ای شویم، از مهر و محبتی که خودش و پدرومادرش داشتند ــ‌ بی‌برنامه و ناگهانی و از روی لطف بی‌انتهایی که داشتند از دیدارشان برخوردار شدیم‌ ــ و مصاحبت لذت‌بخش باهاشان، خودمان هم سبک‌سر و سرمست گشتیم. شاید معنایش همین باشد که به‌عنوان دوست، آن‌چه که می‌شد را انجام دادیم و باعث شدیم حال دوست‌مان بهتر شود و احساس سبکی کند. شاید معنایش احساس شادکامیِ دلچسبی‌ست که در اثرش تجربه کردیم؛ البته اگر راستش را گفته باشد و تعارف و این‌ها نباشد‌!
    نمی‌دانم چه می‌نویسم و چرا می‌‌نویسمش. کلمات را غلط‌وغلوط به کار می‌برم و متنم احتمالا نه معنی دارد و نه ارزش زیباشناختی. فقط می‌دانم وسط خواب‌وبیداری کمر همت بسته‌ام که بنویسمش، حتی اگر تصویر دلقکی بذله‌گو و بی‌استعداد ازم ساخته شود.
    به این‌ها که فکر می‌کنم، یاد تمام لحظات روح‌نواز و دوست‌داشتنی‌ای که با برادرم سپری شد می‌افتم. تمام لحظات شیرین و جان‌پروری که با تو و باقی دوستان‌مان سپری شد. همین لحظه‌های دلپذیری که دست‌و‌پا‌شکسته در تلاش بودم تا درباره‌ٔشان بنویسم. و چه دلنشین است آری‌گویی به این لحظه‌ها، و چه آسان!
    چه اشکالی دارد اگر زندگی سراسر رنج و نارضایتی باشد؟‌ چه اشکالی دارد اگر تن‌هایمان سراسر پوشیده از زخم‌هایی باشد که زمان کوتاه‌مان در این دنیا بر جای گذاشته؟ اگر جهان ــ‌ هر چه که هست و نیست از منظر ابدیت‌ ــ هر چه را که در چنته دارد بر سرمان بریزد تا به کین‌توزی و نفرت وادارتمان، باز هم باور دارم که باید عشق را انتخاب کنیم.


    وقتی این رو می‌نوشتم خیلی به این دو تکه‌ متن از نیچه و دلوز فکر کردم:‌

    «برای سال نو، من هنوز زنده‌ام؛ هنوز می‌اندیشم: هنوز باید زنده باشم چون هنوز باید بیندیشم. هستم، پس می‌اندیشم: می‌اندیشم، پس هستم. امروزه هر کسی به خودش اجازه می‌دهد عزیزترین آرزوها و اندیشه‌هایش را به زبان آورد: پس من نیز می‌خواهم بگویم امروز از خودم چه می‌خواهم و نخست چه اندیشه‌ای از خاطرم گذر کرد ــ چه اندیشه‌ای دلیل، تضمین و شیرینی مابقی عمرم خواهد بود! می‌خواهم هر‌ چه بیشتر بیاموزم چه‌طور به آن‌چه در چیزها ضروری است به چشم آن‌چه در آن‌ها زیباست بنگرم. از این‌رو یکی از آنانی خواهم بود که چیزها را زیبا می‌کنند. عشق به سرنوشت: بگذار زین‌پس عشق من باشد! نمی‌خواهم جنگی علیه زشتی به راه اندازم. نمی‌خواهم متهم کنم؛ حتی نمی‌خواهم آنان را که متهم می‌کنند متهم کنم. بگذار روی گرداندن تنها انکار من باشد! و روی‌هم‌رفته و در کل: قصد دارم روزی صرفاً آری‌گوی باشم!»
    ــ نیچه، دانش شاد، دفتر چهارم، بند ۲۷۶

    “Either ethics makes no sense at all, or this is what it means and has nothing else to say: not to be unworthy of what happens to us.”
    – Deleuze, Logic of sense 


    این هم سه‌ قطعهٔ ناب رِض، انتخاب شده توسط دوستی عزیز:

    رِض ــ بده بره
    رِض ــ رنگی
    رِض ft نوید ــ خانه‌ به‌دوش

  • برو بریم!

    راستش رو بگم من همیشه از هر کاری که پتانسیل عمومی شدن و در چشم بقیه بودن رو داشته باشه ترسیدم و فاصله گرفتم. تجربه وبلاگ تجربه جدید و ناشناخته‌ایه. اما از اون‌طرف همیشه شخصیت‌ام یک بخش شاعرمسلک و نویسنده‌منشانه داشته که سرش برای چنین کارهایی درد می‌کرده، که خب صد البته من به هر روش و راه ممکنی سرکوبش کردم. به‌همین دلیل هم ذوق و اشتیاق شدیدی برای این‌جا دارم. انگار کودکی‌ام که برای اولین بار مزه و طعم بستنی شکلاتی رو کشف کرده!‌ این ذوق و اشتیاق با همراهی تو دوچندان هم می‌شه و بسیار بابتش خوشحال و سپاس‌گزارم.
    با تمام حرف‌هات همدلی دارم. نوشتن در چنین بستری ــ‌ حضور همراه و هم‌فکر ــ خیلی برای من بامزه و بانمکه. و خیلی قبول دارم که بخش بزرگی از لذت نوشتن در چنین بسترهایی، اون تعامل‌ها، به‌اشتراک‌گذاری‌ها و زیستیه که با دوستانت و همراهانت داری.
    هرچند که هیچ ایده‌ای ندارم که دقیقا قراره چه‌‌ها بنویسم و به چه شکلی بنویسم. می‌‌خوام بسپرمش به کنجکاوی و سرک‌کشی‌های رها و آزادانه‌م1. همچنان هیچ‌کس با هیچ جمله و واژه‌ای نتونسته به‌اندازهٔ عطار این بخش از زندگی من ــ‌ و خودت! ــ رو توصیف کنه:
    «تو پای به رَه دَر نِه و هیچ مپرس | خود راه بگویدت چون باید رفت»
    بنابراین دست در دوست، سرمستانه، سبک‌سرانه و با خنده‌ای رندانه در برابر جدیت‌ها، پا به این راه جدید می‌ذارم تا ببینم این جهان و این روزگار چه‌ها برامون درنظر داره و به کجاها باید برم. مطمئنم که تجربه لذت‌بخش و پرباری2 می‌شه. دوستت دارم رفیق عزیز.

    هاها! بارنی افسانه‌ای!‌ اتفاقا چند وقت پیش‌ها بود که یاد این سکانس و این حرف بارنی رو کردم و غم زیادی به دلم نشست. واقعا در جوار دوست هر کاری افسانه‌ای و لجندری می‌شه. رفاقت و دوستی برای من هم همون موسیقی جذاب فرانک نازنینه، «وات‌اِور هپنز ویو گات آس!»


    1. Carefree wandering ↩︎
    2. Fruitful ↩︎