برچسب: فلسفه

  • یادداشت

    در باب نوشته پیشین:

    آدم انگشتش را در خاک زیر پایش فرومی‌کند تا بفهمد کجا ایستاده. انگشتم را در خاک هستی فرو می‌کنم. در خاک زندگی ـــ هیچ چیز حس نمی‌کنم. من کجایم؟ «جهان» چیست؟ اصلاً معنای این کلمه چیست؟ چه کسی مرا اغفال کرده و در این دام انداخته است، و اینک مرا وانهاده و رفته است؟ من کیستم؟ چگونه پای در این جهان نهادم؛ چرا از من سوال نکردند، چرا مرا از قواعد و مقررات مطلع نکردند؟ […] آخر من چگونه درگیر این کسب‌وکار بی‌در‌وپیکری شدم که نامش را گذاشته‌اند واقعیت بالفعل؟ اصلاً چرا باید می‌بایستی درگیرش می‌شدم؟ اختیاری برای تصمیم گرفتن ندارم؟ آیا مجبورم جزئی از آن باشم؟ مدیر کجاست؟ دلم می‌خواهد شکایت کنم! مدیری در کار نیست؟ پس شکایتم را کجا ببرم؟

    ـــ کیرکگور؛ تکرار

  • یادداشت

    در بخش پنجم کتاب «تسلی‌بخشی‌های فلسفه» به قلم دوباتن و ترجمه عرفان ثابتی، با عنوان «تسلی‌بخشی قلب شکسته»، که به شوپنهاور اختصاص دارد، چندین تکه از متون شوپنهاور را می‌خوانیم که چندتایی برای من بسیار جالب بودند:

    «در هفده سالگی، بدون هیچ‌گونه تحصیلات رسمی مناسب، توجهم به فلاکت زندگی جلب شد، درست مثل بودا که در جوانی به بیماری، پیری و مرگ پی برد. حقیقت… این بود که امکان نداشته این جهان کار موجودی رحیم بوده باشد، بلکه کار شیطانی بوده که موجودات را آفریده تا از مشاهدهٔ رنج‌های آن‌‌ها لذت ببرد؛ داده‌ها به این نکته اشاره می‌کردند، و من به این امر عقیده پیدا کردم.»

    «گاهی اوقات درست همان‌طور که دختربچه‌ای با عروسکش صحبت می‌کند، با مردان و زنان صحبت می‌کنم. البته دختربچه می‌داند که عروسک حرفش را نمی‌فهمد ولی با خودفریبی لذت‌بخش و خودآگاهانه‌ای برای خودش شادی حاصل از ارتباط را می‌آفریند.»

    «همواره باید به این واقعیت توجه داشته باشیم که هیچ انسانی هرگز چندان دور نیست از حالتی که بخواهد به سرعت شمشیر یا زهری به‌دست آورد تا به حیات خود خاتمه دهد؛ یک تصادف، یک بیماری، یک تغییر ناگوار سرنوشت ــ یا تغییر ناگوار آب‌ و هوا ــ ممکن است به آسانی مخالفان جدی این عقیده را به موافقان آن تبدیل کند.»

    شوپنهاور فلسفه هگل را ارزیابی می‌کند: «آرای بنیادین آن، بیهوده‌ترین توهمات هستند، جهانی واژگون شده، لودگی فلسفی… مضامینش توخالی‌ترین و بی‌معناترین نمایش کلماتی هستند که تا کنون ابلهان با ولع به آن گوش سپرده‌اند، و نحوه ارائه آن… که نفرت انگیزترین و بی‌معناترین نوع پرت و پلا گفتن است، داد و هوار تیمارستانی‌ها را به یاد می‌آورد.»

    همچنین، آغاز دلزدگی شوپنهاور از دنیای آکادمیک: «علی‌القاعده هیچ‌کس کمتر از مدرّس فلسفه، فلسفه را جدی نگرفته، درست همان‌طور که علی‌القاعده هیچ کسی کمتر از پاپ به مسیحیت عقیده ندارد.»

    ۱۸۲۱؛ شوپنهاور عاشق کارولین مدون، خوانندهٔ نوزده ساله، می‌شود. این رابطه، به‌طور متناوب، ده سال به طول می‌انجامد، ولی شوپنهاور نمی‌خواهد ازدواج کند: «ازدواج کردن یعنی انجام دادن هر کار ممکنی برای متنفر شدن از یکدیگر.»

    ۱۸۶۰؛ بیماری روزافزون نشان می‌دهد که پایان کار او نزدیک است: «می‌توانم این فکر را تحمل کنم که به زودی کرم‌ها بدنم را خواهند خورد؛ ولی این فکر که اساتید فلسفه به فلسفه‌ام ناخنک می‌زنند بدنم را به رعشه می‌اندازد.»

    «عشق… در هر ساعتی جدی‌ترین اشتغالات را بر هم می‌زند، و گاهی برای لحظه‌ای حتی بزرگ‌ترین اذهان را فلج می‌کند. عشق بدون هیچ درنگی… در مذاکرات دولتمردان و تحقیقات فضلا اختلال ایجاد می‌کند. عشق می‌داند چگونه یادداشت‌های عشقی و گیسوان خود را حتی به داخل مجموعه اسناد وزارتی و دست‌نوشته‌های فلسفی بلغزاند… عشق گاهی نیازمند قربان کردن… سلامت، ثروت، مقام و خوشبختی است.»

    «چرا این همه سر و صدا و هیاهو؟ چرا این همه اضطرار، داد و قال، دلشوره و تقلا؟… چرا چنان چیز بی‌اهمیتی باید چنین نقش مهمی بازی کند؟… این‌جا هیچ چیز بی‌اهمیتی وجود ندارد؛ برعکس، اهمیت این موضوع با جدی بودن و شور و شوق این کار کاملاً متناسب است. هدف غایی تمام روابط عشقی… واقعاً مهم‌تر از تمامی دیگر اهداف زندگی انسان است؛ و، بنابراین، کاملاً سزاوار همان جدیت شدیدی است که همگان در مورد عشق از خود نشان می‌دهند.»

    او [شوپنهاور] نسبت به موش کور همدردی خاصی احساس می‌کرد، موجود زشت و بدقواره‌ای که در دالان‌های باریک مرطوب زندگی می‌کند، به ندرت رنگ آفتاب را به خود می‌بیند و بچه‌هایش شبیه کرم‌های ژله‌مانند هستند ــ ولی با وجود این‌ها، تمام توانش را برای بقا و تداوم نسل خود به کار می‌گیرد: «کل کسب و کار سراسر زندگی او حفاری سرسختانه با چنگال‌های بیل‌مانند بزرگش است؛ اطراف او همواره شب است؛ چشم‌های بسیار کوچکش فقط به درد اجتناب از نور می‌خورند… با این زندگی سراسر مشکل و بی‌لذت به چه چیزی می‌رسد؟… مصائب و مشکلات زندگی با ثمرات و منافع آن قابل مقایسه نیستند.»
    به نظر شوپنهاور، هر موجودی بر روی زمین همان قدر به زندگیِ به همان اندازه بی‌معنایی متعهد است: «در سخت‌کوشی مداوم مورچه‌های کوچک بدبخت تأمل کنید… زندگی اکثر حشرات چیزی نیست مگر کاری بی‌وقفه به منظور تأمین غذا و مسکن برای نسل بعدی‌ای که از تخم‌های آن‌ها به وجود می‌آیند. پس از این‌که نسل بعدی غذا را مصرف کرد و به مرحلهٔ شفیره‌ای وارد شد، آن‌ها هم پا به عرصه‌ٔ حیات می‌گذارند، صرفاً برای این‌که همان کار را دوباره از سر گیرند… غیر از این‌که بپرسیم این کارها چه فایده‌ای دارد، هیچ کمکی نمی‌توانیم بکنیم… چیزی نمی‌بینیم مگر ارضای گرسنگی و شور جنسی، و… خرسندی موقتی ناچیزی… گاه و بی‌گاه میان… نیازها و تقلاهای بی‌پایان.»

  • یادداشت

    «برای حصول تعریفی از دقیق‌تر برای آگاهی، یک راه این است که سراغ موارد آسیب‌شناختی برویم. در بیماران مبتلا به صرع، که دچار حملات شدید می‌شوند، گاه متخصصان برای تخفیف رنج بیمار اقدام به دو نیم کردن مغز می‌کنند. می‌دانیم که دو نیمکرهٔ مغز را جسم پینه‌ای،‌که بافتی‌ست از رشته‌های عصبی، به بکدیگر مرتبط می‌کند. با بریدن جسم پینه‌ای می‌توان از انتقال تحریکات عصبی از نیمکرهٔ‌ مغزی به نیمکرهٔ دیگر جلوگیری کرد و در نتیجه بیمار را از حملات شدید صرع رها ساخت. درحالی که در افراد سالم آگاهی به صورت ‘حوزه‌ای یکپارچه و واحد’ عرضه می‌شود در این بیماران با آگاهی دوپاره مواجه‌ایم. آنان گاه چنان رفتار می‌کنند که گویی دارای دو مرکز آگاهی مستقل‌اند. ‘یکی از اولین مطالبی که این بیماران پس از عمل دو نیم کردن مغز می‌گویند، آن است که به‌ نظر می‌رسد دست چپشان “ذهنی از آن خودش” دارد. برای نمونه، بیمار ممکن است کتابی را که در دست چپ دارد کنار بگذارد، اگرچه علاقهٔ بسیاری به مطالعهٔ آن دارد. این تعارض به آن دلیل روی می‌دهد که نمیکرهٔ راست، که کنترل طرف چپ بدن را بر عهده دارد، نمی‌تواند بخواند و بنابراین کتاب را خسته‌کننده می‌یابد. در موارد دیگر، این بیماران از حرکات زشتی که بدون اراده و قصد خاصی (با طرف چپ بدن) انجام می‌دهند، دچار شگفتی و حیرت می‌شوند. دکتری روان‌شناس، وضعیت مردی را گزارش داده است که که مغزش دونیمه شده بود و قصد داشت همسرش را با یک دست بزند، ولی در همان حال، با دست دیگر از او مراقبت می‌کرد. آیا این مرد واقعا قصد آسیب زدن به همسرش را داشته‌ است؟’»
    ــ جان سرل، درآمدی کوتاه به ذهن (از مقدمه مترجم به ترجمهٔ محمد یوسفی)

  • یادداشت

    «صبحگاهان که از خواب برمی‌خیزی، با خود بگو: امروز با فضولی، ناسپاسی، گستاخی، بی‌وفایی، سوءنیت و خودخواهی روبرو خواهم شد ــ تمام این‌ها ناشی از آن است که خطاکاران نمی‌توانند خوب را از بد تمیز دهند. ولی من مدت‌هاست که به طبیعت خوبی و شرافتش، طبیعت بدی و رذالتش، و طبیعت شخص خطاکار پی برده‌ام، خطاکاری که برادرم است (نه به این معنی که از یک گوشت و خون هستیم، بلکه از این‌رو که هر دو از موهبت عقل1 برخورداریم و امر الهی بهره و نصیب برده‌ایم)؛ بنابراین، هیچ یک از این چیزها نمی‌توانند به من آسیب رسانند، زیرا کسی نمی‌تواند مرا در زشتی و تباهی شریک و سهیم سازد. من هم نمی‌توانم یه برادرم غضب کنم یا از او متنفر باشم؛ زیرا ما آفریده شدیم تا همچون پاها، دست‌ها، چشم‌ها و دو ردیف دندان‌های بالا و پایین با یکدیگر همکاری کنیم. ایجاد مانع در برابر یکدیگر خلاف قانون طبیعت است ــ و مگر غضب و نفرت نوعی ایجاد مانع نیست؟»
    ــ مارکوس اورلیوس، تأملات، کتاب دوم، بند ۱

    «اگر قرار باشد که سه هزار سال، یا حتی سی هزار سال، زندگی کنی، به یاد داشته باش که تنها زندگی‌ای که انسان می‌تواند از دست بدهد همان زندگی‌ای است که در حال حاضر دارد؛ و افزون بر آن، این‌که انسان نمی‌تواند غیر از زندگی‌ای که از دست می‌دهد زندگی دیگری داشته باشد. این امر بدین معناست که طولانی‌ترین و کوتاه‌ترین زندگی با یکدیگر فرقی ندارند، زیرا زمان حال به یک اندازه به همه تعلق دارد، ولی زمان گذشته دیگر در اختیار ما نیست. بنابراین، چیزی جز همان لحظه گذرا را از دست نمی‌دهیم، چون هیچ‌کس نمی‌تواند گذشته یا آینده را از دست بدهد ــ زیرا چگونه می‌توان کسی را از چیزی که به او تعلق ندارد محروم کرد؟ پس باید دو نکته را به خاطر داشته باشیم. اول این‌که تمام ادوار خلقت از ازل شکل تکراری یکسانی داشته‌اند؛ بنابراین، تماشای منظره‌ای یکسان به مدت صد سال، یا دویست سال، یا تا ابد هیچ فرقی ندارد. دوم این‌که چون مرگ فرا رسد، زیان کسانی که طولانی‌ترین و کوتاه‌ترین عمر را داشته‌اند دقیقاً به یک اندازه است، زیرا انسان نمی‌تواند چیزی جز زمان حال را از دست بدهد، چون این تنها چیزی است که دارد، و کسی نمی‌تواند چیزی را که ندارد از دست بدهد.»
    ــ مارکوس اورلیوس، تأملات، کتاب دوم، بند ۱۴

    «‌’چیزی جز نظر ما دربارهٔ چیزها وجود ندارد’، این حرف مونیموس کلبی‌مسلک ایرادهای روشنی دارد؛ ولی ارزش حرفش هم به همان اندازه آشکار است، اگر جان کلامش را تا جایی که درست است بپذیریم.»
    ــ مارکوس اورلیوس، تأملات، کتاب دوم، بند ۱۵

    «عمر آدمی لحظه‌ای بیش نیست، وجودش جریانی گذرا، احساساتش مبهم، جسمش طعمهٔ کرم‌ها، نفسش گردبادی ناآرام، سرنوشتش نامعلوم و شهرتش ناپایدار است. مختصر این‌که آدمی از لحاظ جسمانی همچون آب جاری، و از لحاظ نفسانی همچون خواب و خیال و بخار است؛ زندگی چیزی نیست جز نبرد، اقامتی کوتاه در سرزمینی بیگانه؛ و پس از شهرت، گمنامی فرا می‌رسد. پس چه چیزی می‌تواند راهنما و پاسدار آدمی باشد؟ فقط و فقط یک چیز: فلسفه. فیلسوف بودن یعنی پاک و سالم نگه داشتن روح الهی خود، یعنی روحی فارغ از لذت و درد داشتن، یعنی هدف داشتن و از کذب و ریا مبرّا بودن، یعنی در قید کرده‌ها و نکرده‌های دیگران نبودن، یعنی تن به قضا دادن و خدایان را منشأ امور دانستن ــ و از همه مهم‌تر یعنی با متانت در انتظار مرگ بودن و مرگ را جز انحلال و انفکاک سادهٔ عناصر سازندهٔ موجودات زنده ندانستن. اگر این عناصر بنفسه از ترکیب و بازترکیب بی‌پایان خود آسیب نمی‌بینند، چرا باید به تغییر و انحلال کل ظنین باشیم؟ تغییر جزئی از راه و رسم طبیعت است؛ و در راه و رسم طبیعت هیچ شرّی وجود ندارد.»
    ــ مارکوس اورلیوس، تأملات، کتاب دوم، بند ۱۷


    یادداشت‌های من:

    ــ بند ۱:
    این تفکر اورلیوس در باب به‌دور بودن از نفرت و غضب را مقایسه کن با مفهوم کین‌توزی در بودیسم و بینش بودایی‌ها در باب به‌دور بودن از آن. همچنین می‌توانی در برابر تفکر اسپینوزا قرارش دهی. همچنین مقایسه کن با amor fati در فلسفهٔ نیچه و تفسیر دلوز از آن.
    به چه اندازه بودیسم و ادیان و آیین‌های شرقی بر فلسفه یونایی تأثیر داشته و بالعکس؟
    نیچه با بودیسم آشنا بود و همچنین با متون رواقیان یونانی و سپس رومی. چقدر این دو بر نیچه تأثیر داشته‌اند؟

    ــ بند ۱۴:
    دوباره مقایسه کن با تفکرات و بینش بودیسم.
    دوم این‌که در برابر ‘تکرار رو به عقب’ و ‘تکرار رو به جلو’ کی‌رکگور قرارش بده.

    ــ بند ۱۵:
    مقایسه کن با این دو تفکر:

    Nietzsche: “Against that positivism which stops before phenomena, saying ‘there are only facts,’ I should say: no, it is precisely facts that do not exist, only interpretations.”

    Rorty: “Truth cannot be out there—cannot exist independently of the human mind—because sentences cannot so exist, or be out there. The world is out there, but descriptions of the world are not. Only descriptions of the world can be true or false. The world on its own unaided by the describing activities of humans cannot.”

    ــ بند ۱۷: فقط و فقط از خواندنش لذت ببر.


    1. Logos ↩︎