بلاگ

  • کجا می‌بری؟

    دوستِ دوستی می‌میرد. همین‌قدر راحت و ساده، در ۲۰ سالگی، در آن زمانی که می‌گویند تازه باید مزه‌ی زندگی و گرم‌وسرد روزگار را بچشی. مات‌ومبهوت می‌شوم، بغض می‌کنم و گوله‌های اشک در پس چشمانم انبار می‌شوند، نمی‌دانم چه بگویم یا چه بکنم که مایهٔ تسکین دوستم باشد. جهان ناگهان بی‌معنا و ترسناک می‌نماید. یاد دوست برادرم می‌افتم، بغضم می‌ترکد و سیلاب اشک‌ها جاری می‌شود. دوباره و دوباره برایش گریه می‌کنم. او هم همه‌ی آینده‌اش را رها کرد و رفت، درست زمانی که به‌نظر می‌رسید دارد به زندگی‌ای که خواهانش است می‌رسد. نمی‌دانم غمی که از اعماق وجودم احساس کردم و همچنان می‌کنم نتیجه غم و اندوهٔ نشسته بر دل برادرم بود، یا این واقعیت که چنین جوان آینده‌داری این‌گونه و بی‌سروصدا از دنیا رفته بود، یا آن نیمچه احساس دوستی و نزدیکی‌ای که داشتم.
    عجیب‌وغریب است. بخشی از من نپایندگی همه چیز در این جهان و سراسر رنج و نارضایتی بودنش را پذیرفته، و بخش دیگری مانند خردسالی بی‌قرار چنین احساساتی می‌شود و بر جوهرهٔ دنیا کینه‌ می‌ورزد: «کجا می‌بری‌شان؟ چرا می‌بری‌شان؟ پس خانواده‌هاشان چه؟ دوستان‌شان چه؟ آینده‌هایشان چه؟ می‌بری و ما می‌مانیم و زخم‌هایمان!‌ می‌دانم که نه خوبی و نه بد، می‌دانم، می‌دانم که صرفاً هستی هر آن‌چه که هستی، ولی چه کنم که سر از کار این دل در نمی‌آورم!»
    چه فرقی دارد؟ زندگی چه معنایی دارد؟ تمام آن تلاش‌ها برای یادگیری خنده‌ی رندانه و سرمستانه در برابر جدیت‌های غمناک چه توفیقی دارد؟ نمی‌دانم، شاید معنایش این باشد: آن یکی دوستم از نگرانی حال و احوال این دوست، پیشنهاد می‌دهد که رَخْش بر جاده افکنیم و بی‌خبر برویم پیشش، گوش شنوایی برای حرف‌های دلش باشیم و فضایی امن و همدلانه برایش فراهم آوریم. شاید معنایش همین شفقت‌ها و رفاقت‌های بی‌شیله‌پیله باشد. شاید معنایش گوش سپردن به قطعه‌های ناب رِض و همخوانی زیر باران شدید بهاری باشد. شاید معنایش این باشد: ما رفته بودیم تا حال دوست‌مان را بهتر کنیم و برایش دلگرمی‌ای شویم، از مهر و محبتی که خودش و پدرومادرش داشتند ــ‌ بی‌برنامه و ناگهانی و از روی لطف بی‌انتهایی که داشتند از دیدارشان برخوردار شدیم‌ ــ و مصاحبت لذت‌بخش باهاشان، خودمان هم سبک‌سر و سرمست گشتیم. شاید معنایش همین باشد که به‌عنوان دوست، آن‌چه که می‌شد را انجام دادیم و باعث شدیم حال دوست‌مان بهتر شود و احساس سبکی کند. شاید معنایش احساس شادکامیِ دلچسبی‌ست که در اثرش تجربه کردیم؛ البته اگر راستش را گفته باشد و تعارف و این‌ها نباشد‌!
    نمی‌دانم چه می‌نویسم و چرا می‌‌نویسمش. کلمات را غلط‌وغلوط به کار می‌برم و متنم احتمالا نه معنی دارد و نه ارزش زیباشناختی. فقط می‌دانم وسط خواب‌وبیداری کمر همت بسته‌ام که بنویسمش، حتی اگر تصویر دلقکی بذله‌گو و بی‌استعداد ازم ساخته شود.
    به این‌ها که فکر می‌کنم، یاد تمام لحظات روح‌نواز و دوست‌داشتنی‌ای که با برادرم سپری شد می‌افتم. تمام لحظات شیرین و جان‌پروری که با تو و باقی دوستان‌مان سپری شد. همین لحظه‌های دلپذیری که دست‌و‌پا‌شکسته در تلاش بودم تا درباره‌ٔشان بنویسم. و چه دلنشین است آری‌گویی به این لحظه‌ها، و چه آسان!
    چه اشکالی دارد اگر زندگی سراسر رنج و نارضایتی باشد؟‌ چه اشکالی دارد اگر تن‌هایمان سراسر پوشیده از زخم‌هایی باشد که زمان کوتاه‌مان در این دنیا بر جای گذاشته؟ اگر جهان ــ‌ هر چه که هست و نیست از منظر ابدیت‌ ــ هر چه را که در چنته دارد بر سرمان بریزد تا به کین‌توزی و نفرت وادارتمان، باز هم باور دارم که باید عشق را انتخاب کنیم.


    وقتی این رو می‌نوشتم خیلی به این دو تکه‌ متن از نیچه و دلوز فکر کردم:‌

    «برای سال نو، من هنوز زنده‌ام؛ هنوز می‌اندیشم: هنوز باید زنده باشم چون هنوز باید بیندیشم. هستم، پس می‌اندیشم: می‌اندیشم، پس هستم. امروزه هر کسی به خودش اجازه می‌دهد عزیزترین آرزوها و اندیشه‌هایش را به زبان آورد: پس من نیز می‌خواهم بگویم امروز از خودم چه می‌خواهم و نخست چه اندیشه‌ای از خاطرم گذر کرد ــ چه اندیشه‌ای دلیل، تضمین و شیرینی مابقی عمرم خواهد بود! می‌خواهم هر‌ چه بیشتر بیاموزم چه‌طور به آن‌چه در چیزها ضروری است به چشم آن‌چه در آن‌ها زیباست بنگرم. از این‌رو یکی از آنانی خواهم بود که چیزها را زیبا می‌کنند. عشق به سرنوشت: بگذار زین‌پس عشق من باشد! نمی‌خواهم جنگی علیه زشتی به راه اندازم. نمی‌خواهم متهم کنم؛ حتی نمی‌خواهم آنان را که متهم می‌کنند متهم کنم. بگذار روی گرداندن تنها انکار من باشد! و روی‌هم‌رفته و در کل: قصد دارم روزی صرفاً آری‌گوی باشم!»
    ــ نیچه، دانش شاد، دفتر چهارم، بند ۲۷۶

    “Either ethics makes no sense at all, or this is what it means and has nothing else to say: not to be unworthy of what happens to us.”
    – Deleuze, Logic of sense 


    این هم سه‌ قطعهٔ ناب رِض، انتخاب شده توسط دوستی عزیز:

    رِض ــ بده بره
    رِض ــ رنگی
    رِض ft نوید ــ خانه‌ به‌دوش

  • برو بریم!

    راستش رو بگم من همیشه از هر کاری که پتانسیل عمومی شدن و در چشم بقیه بودن رو داشته باشه ترسیدم و فاصله گرفتم. تجربه وبلاگ تجربه جدید و ناشناخته‌ایه. اما از اون‌طرف همیشه شخصیت‌ام یک بخش شاعرمسلک و نویسنده‌منشانه داشته که سرش برای چنین کارهایی درد می‌کرده، که خب صد البته من به هر روش و راه ممکنی سرکوبش کردم. به‌همین دلیل هم ذوق و اشتیاق شدیدی برای این‌جا دارم. انگار کودکی‌ام که برای اولین بار مزه و طعم بستنی شکلاتی رو کشف کرده!‌ این ذوق و اشتیاق با همراهی تو دوچندان هم می‌شه و بسیار بابتش خوشحال و سپاس‌گزارم.
    با تمام حرف‌هات همدلی دارم. نوشتن در چنین بستری ــ‌ حضور همراه و هم‌فکر ــ خیلی برای من بامزه و بانمکه. و خیلی قبول دارم که بخش بزرگی از لذت نوشتن در چنین بسترهایی، اون تعامل‌ها، به‌اشتراک‌گذاری‌ها و زیستیه که با دوستانت و همراهانت داری.
    هرچند که هیچ ایده‌ای ندارم که دقیقا قراره چه‌‌ها بنویسم و به چه شکلی بنویسم. می‌‌خوام بسپرمش به کنجکاوی و سرک‌کشی‌های رها و آزادانه‌م1. همچنان هیچ‌کس با هیچ جمله و واژه‌ای نتونسته به‌اندازهٔ عطار این بخش از زندگی من ــ‌ و خودت! ــ رو توصیف کنه:
    «تو پای به رَه دَر نِه و هیچ مپرس | خود راه بگویدت چون باید رفت»
    بنابراین دست در دوست، سرمستانه، سبک‌سرانه و با خنده‌ای رندانه در برابر جدیت‌ها، پا به این راه جدید می‌ذارم تا ببینم این جهان و این روزگار چه‌ها برامون درنظر داره و به کجاها باید برم. مطمئنم که تجربه لذت‌بخش و پرباری2 می‌شه. دوستت دارم رفیق عزیز.

    هاها! بارنی افسانه‌ای!‌ اتفاقا چند وقت پیش‌ها بود که یاد این سکانس و این حرف بارنی رو کردم و غم زیادی به دلم نشست. واقعا در جوار دوست هر کاری افسانه‌ای و لجندری می‌شه. رفاقت و دوستی برای من هم همون موسیقی جذاب فرانک نازنینه، «وات‌اِور هپنز ویو گات آس!»


    1. Carefree wandering ↩︎
    2. Fruitful ↩︎

  • درود به روت گریپ‌فروت!

    خب خب خب. اینم از یه مدیوم دیگه. اول از همه بوس به تو که انقدر مهربون و قشنگ می‌نویسی و کلی هم لطف داری. خوشحالم که همراه خودم دارمت. همیشه خدا دوست داشتم یه بلاگ داشته باشم. بیشتر از اون دوست داشتم همراه یک یا چند دوست دیگه یه بلاگ داشته باشم. خب اینم از این. به‌نظرم باهم نوشتن باحال‌تره. خوبه که آدم تنها نباشه و حقیقتا مدت زیادیه که نمی‌تونم انکار کنم که منم دوستانی دارم. که تنها نیستم. این تنها نبودن برای من ارتباط خوبی با صراحت داره. نه صرفا خود صراحت بی‌حدوحصر. خوبه که آدما مرزهایی رو هم داشته باشن. اما چی بهتر از اینه که بتونی کم‌هزینه مرزها رو زیرپا بذاری؟ که دقیقا امکانش رو داشته باشی. که همون‌طور که به زیبایی نوشتی از اون بی‌حیاها باشیم. که بگیم چیزهایی رو که می‌خوایم بگیم رو.

    راجع‌به این‌جا دوست دارم نقش‌های دیگه‌ای رو هم بازی کنه. این مدت یادداشت‌های ارزشمندی برام فرستادی. چندتاییشون رو خوندم. چندتایی رو هنوز نه. به‌نظرم هنوز واکنش مناسبی ندادم بهشون. به‌نظرم خیلی باحال می‌شه اگه این‌جور چیزها تو چنین جایی بذاریم. خب نمی‌شه انکار کرد که با توجه به پابلیک بودن اینجا که البته می‌شه خصوصیشم کرد،‌یه وجه پررنگ ماجرا اینه که یه اثری بمونه. به عبارتی این پروژه می‌شه یه جور ثبت و انتقال تجربه. از تفریحاتم خوندن چنین بلاگ‌هایی بود. از طرفی دسترسی به نوشته‌ها هم برامون راحت‌تر می‌شه به‌نظرم. پتانسیل این‌که یه آرشیو بامزه بشه از تجربه‌های روزمره. هر چیزی. از کتاب‌هایی که می‌خونیم و یادداشت‌هایی بر اون‌ها. تا کارهای فنی و پیش بردن درس‌ها. به اشتراک گذاشتن عواطف. نمی‌دونم. راستش خیلی هم تئوریزه کردن ماجرا مثل سابق برام رنگ و بو نداره. به‌نظرم باحاله و خب بعد این‌که باهات به اشتراک گذاشتم ایده‌اش رو این‌طور فهمیدم که به‌نظر تو هم.

    توی آشنایی با مادر یه بخشی هست که بارنی به دوتا جوون می‌گه هیچ کاری افسانه‌ای و معرکه نیست مگراین‌که دوستانتون اونجا باشن که ببینش. البته شاید این لزوما به یه بلاگ دونفره ربطی نداشته باشه. به‌نظرم یه چنین چیزی حس بیشتری از دیده شدن و همراهی داره تا یه کانال یه نفره که با تعدادی بازدیدکننده. حتی اون‌جا هم اتفاق جذاب‌تر وقتی می‌افته که با کانال دوستانت در رفت‌وآمدی. از هم چیزمیز فروارد می‌کنید و این‌ها. به هر حال من عاشق پروژه‌های مشترکم و این‌که کسی پا به پام بنویسه و نوشته‌هاش کنار نوشته‌هام باشه، حس و حال بهتری داره و البته که اون آدم نمی‌تونه هر کسی باشه.

    قسمت ۱۷ فصل ۹ «آشنایی با مادر»

    به زیبایی پستت رو با مرلوپونتی دوست‌داشتنی تموم کردی. من دوست دارم یادی کنم از تصورات رمانتیکم از مسئله رفاقت. چه‌طور؟ هم‌خوانی با موسیقی جذاب «من و سایه من» از فرانک سیناترا و سمی دیویس. وات اور هپنز، ویو گات آس. امروز هر چند خیلی کم‌تر از گذشته چنین نگاهی رو دارم اما شاید بیشتر از هر موقعی تجربه نزدیک بهش رو از سر می‌گذرونم.

    «من و سایه من» از فرانک سیناترا و سمی دیویس
  • درود و صد درود! [بِنِدیکْت]

    نمی‌دانم چه بنویسم.

    اول از همه از تو دوست نازنین، عزیز، خوش‌ذوق و خلاقم تشکر می‌کنم که همواره من را در رویارویی با تجربه‌های جدید و فرا رفتن از مرزها همراهی کرده‌ای و همواره در کنارم بر عرشه‌ی زندگی ایستاده‌‌ای و با هم کشتی به آب‌های ناشناخته انداخته‌ایم.

    نمی‌دانم چرا، اما دوست دارم نوشتن در این‌جا را با این جمله از موریس مرلو‌ــ‌پونتی دوست‌داشتنی آغاز کنم: «من در بازتاب چهره‌ی دیگری زندگی می‌کنم و احساسم این است که او هم در بازتاب چهره‌ی من زندگی می‌کند.»

  • سلام دنیا!

    به وردپرس خوش آمدید. این اولین نوشتهٔ شماست. این را ویرایش یا حذف کنید، سپس نوشتن را شروع نمایید!