I became more and more aware that this suffering man’s illness was due not to any shortcomings in his nature, but on the contrary only to his great wealth of gifts and powers which had not been brought into harmony. I recognized that Haller was a genius of suffering, that he, in the spirit of some of Nietzsche’s sayings, had cultivated within himself an ingenious, limitless, terrible capacity for suffering. At the same time, I realized that the basis of his pessimism was not contempt for the world, but contempt for himself, for however unsparingly and devastatingly he could speak of institutions or persons, he never excluded himself, he himself was always the first target of his own arrows, he himself was the first person he hated and rejected…
— Hermann Hesse; Steppenwolf; kurt Beals (trans.)
بلاگ
-
یادداشت
-
یادداشت
I remember one such remark, which was not even a remark but merely a look, from near the end of his time here. A famous philosopher of history and cultural critic, a man whose name is known throughout Europe, had announced that he would give a lecture in the university auditorium, and I had succeeded in persuading the Steppenwolf, who initially had no desire to attend the lecture, to come along with me. We went together and sat side by side in the lecture hall. When the speaker mounted the rostrum and began his address, some listeners who had imagined him to be a sort of prophet were disappointed by his rather preening and vain demeanor. When he began to speak, starting with a few words of flattery for the audience and thanking them for attending in such great numbers, the Steppenwolf cast a very brief glance in my direction, a glance that was critical of these words and of the speaker’s whole person, oh, an unforgettable and terrible glance, a whole book could be written about its meaning! His glance did not merely criticize the speaker and annihilate that famous man with its compelling, though gentle irony—that was the least of it. His glance was much more sad than ironic, it was even abysmally, hopelessly sad; this glance contained within it a silent despair that had already become certainty, become a habit and a form, so to speak. It not only penetrated the vain speaker with its light, revealing him with despairing clarity, not only ironized and dismissed the situation of that moment, the expectation and the mood of the audience, the somewhat pretentious title of the promised speech—no, the Steppenwolf’s glance pierced through our entire age, all the bustling fuss, all the striving, all the vanity, the whole superficial display of imaginary, shallow intellectualism—ah, and sadly, the glance went even deeper, went much further, than merely to the shortcomings and hopelessness of our time, of our intellectual life, of our culture. It went to the heart of all humanity, it eloquently expressed in a single second all the doubts of a thinker, perhaps a knower, about the dignity, the meaning of human life as such. That glance said, “Look, this is the kind of monkey we are! Look, this is what man is like!” and all fame, all cleverness, all feats of intellect, all human attempts at sublimity, greatness, and perseverance fell flat and were nothing but a monkey’s game!
— Hermann Hesse; Steppenwolf; Kurt Beals (trans.) -
یادداشت
در باب نوشته پیشین:
آدم انگشتش را در خاک زیر پایش فرومیکند تا بفهمد کجا ایستاده. انگشتم را در خاک هستی فرو میکنم. در خاک زندگی ـــ هیچ چیز حس نمیکنم. من کجایم؟ «جهان» چیست؟ اصلاً معنای این کلمه چیست؟ چه کسی مرا اغفال کرده و در این دام انداخته است، و اینک مرا وانهاده و رفته است؟ من کیستم؟ چگونه پای در این جهان نهادم؛ چرا از من سوال نکردند، چرا مرا از قواعد و مقررات مطلع نکردند؟ […] آخر من چگونه درگیر این کسبوکار بیدروپیکری شدم که نامش را گذاشتهاند واقعیت بالفعل؟ اصلاً چرا باید میبایستی درگیرش میشدم؟ اختیاری برای تصمیم گرفتن ندارم؟ آیا مجبورم جزئی از آن باشم؟ مدیر کجاست؟ دلم میخواهد شکایت کنم! مدیری در کار نیست؟ پس شکایتم را کجا ببرم؟
ـــ کیرکگور؛ تکرار -
در اتاق؛ تنها و گریان
دنبال هر چیزی میگردم تا چیزی احساس کنم. به همهچی چنگ میندازم تا چیزی احساس کنم. غم، خشم، شادی، حسرت، حسادت، تنفر؛ هر چیزی؛ فقط میخوام یه چیزی احساس کنم. دیروز خودم رو نکشتم چون باید امروز به دوستام هدیه تولدم رو میدادم. هفته پیش خودم رو نکشتم چون باید با دوستام میرفتم شمال. و هزاران بار دیگه خودم رو نکشتم بابت فلان دلیل کوچیک و بهمان کار کوچیکی که باید انجام میدادم. این رو نمینویسم که بگم دائم در خطر خودکشی قرار دارم. هر چقدر هم از ته وجودم نبودن و نیستی رو بخوام، و هر چقدر بهنظرم تنها راه باقی مونده مرگ باشه، بازم انگار جرئتش رو ندارم. به خودکشی زیاد فکر میکنم چون تنها چیزیه که باعث میشه یه احساسی داشته باشم. این کرختی و بیحسی رو کلیشهای میدونم ولی افسردگی همینه. غمت غم نیست. شادیت شادی نیست. خشم و عصبانیتت بیمعنیه. تنفرت تنفر نیست. عشقت عشق نیست. همهچی بیمعنیه. همهچی وزن خودش رو از دست داده. معلق تو یه دنیایی که نمیفهمیش. یه دنیایی که نمیتونی برای هیشکی توصیف کنی. اصلا بهتره بگم معلقی. هیچ هدف و ارزشی نیست که طبقش زندگی کنی. میخندی ولی ته دلت برات عجیبه که میخندی. نه از اون حرفهای «داداش نگا نکن میخندم ولی ته دلم خونه»! نه. این یه چیز دیگهست. خنده هست ولی خندهٔ تو نیست. زندگی هست ولی زندگی تو نیست. از زندگی جدایی. از زنده بودن جدایی. از بدنت جدایی. از ذهنت جدایی. از روحت جدایی. از همهچی بند بریدی و یه دنیای دیگه، دنیایی که نمیتونی درکش کنی، دنیایی که همهچیش ناآشناست، دنیایی که تو توش یه بیگانه محضی، به بند بستهت و زنجیرت کرده. از زمان جدایی، زمان کندتره، انگار نمیگذره، انگار زمان چیزی جز اون عقربههای ساعت نیست. میترسی، ولی از خودت. میترسی از چیزی که شدی، از مسیری که درش قرار گرفتی، ولی حتی همین ترس رو هم نمیتونی احساس کنی. از همین ترس هم جدایی. من خیلی اشتباه میکنم، من خیلی گند میزنم، من خیلیها رو ناامید میکنم و خیلیها ازم متنفر میشن، دوستام رو از دست میدم، عاشق میشم و چیزی جز یه عشق یهطرفه و غیرواقعی نیست، من حتی به رابطهم به بهترین دوستم و قهرمانم که داداشم باشه گند زدم و ناامیدش کردم و وقتی بهم نیاز داشت پی حماقتها و دیوونهبازیهای خودم بودم؛ و چیزی که هیچوقت قرار نیست بفهمن اینه که بخشی از دیوونه و خلوچل بودنم، بخشی از عجیبوغریب بودنم، بخشی از این شخصیت نادوستداشتنی و بدم، بهخاطر اینه که هر ثانیه دارم تقلا میکنم تا یه چیزی احساس کنم. فقط یه چیزی احساس کنم تا بتونم خودم رو در عرصهٔ زندگی ببینم. و نمیتونم. این چیزیه که هست، و قصد رفتن هم نداره. هفت ساله مثل بختک افتاده روم و ذرهذره از وجودم تغذیه کرده و قویتر شده و من هیچجوره زورم بهش نمیرسه. از اینکه اینجوریام متنفرم. از اینکه حتی نمیتونم به کسی نشون بدم اینجا چه خبره متنفرم. ولی خب؛ اینا چیزی جز غرغر و زِرزِر نیست. چیزی جز اراجیفبافی نیست. حتی از نوشتن این و اینجا قرار دادنش متنفرم. اما چیز دیگهای برای نوشتن ندارم. و نمیتونم ننویسم. تموم این سالها نوشتن آخرین راه نجات برای من بوده. و دیگه انگار توانایی کوچکترین نوشتنها رو هم ندارم. خب بسه دیگه مفتگویی. بهتره همینجا تمومش کنم.
-

بزرگ، جسورانه و زیبا
سلام. خاطرمه که جایی همیشه پیامهامو با سلام شروع میکردم و احتمالا بهخاطر بحثهای سئو یا اموری مشابه، ویراستاران اون فضا، طی یک ادیت دقیق، سلام ابتدای کار رو حذف میکردن. خوشبختانه اینجا از این خبرها نیست.
اما حالا که این رو مینویسم، به تازگی فیلم «سفر بزرگ جسورانهی زیبا» رو تموم کردم. مرادم از اون «ی» اینه که مکث نکنیم. حالا هم دارم به پلیلیست اثر گوش میکنم. کارگردان؟ کوگونادا و با بازی مارگو رابی، کالین فارل و حضور کوتاه فوبی والر بریج دوستداشتنی از سریال مشهور خدای من اسمش چی بود؟ یه تئاتر هم داشت. آها! فلیبگ. بله. اینها اونهایی بودن که برام آشنا میاومدن. البته کالین فارل کمتر و اون دو بانو بیشتر. به هر نحو، ماجرا، ماجرای جالبیه. دیوید میخواد به بهونه عروسی دوستش یه سفر کوتاه بره. گویا عادت داره که تنها سفر کنه. در اثر تصمیم نویسنده، ماشینش از دسترس خارج کردن. یه چیزی به لاستیکش بسته بودن. گویا بهش قفل چرخ میگن. همونجا یه آگهی میبینه از یه آژانس اجاره خودرو و میره سراغش. جایی که چیزها یکم عجیب میگذرن. به هر حال ماشین رو میگیره و شروع میکنه. GPS همراه ماشین نقش راهنما رو داره. القصه خانم رو میبینه و خوشش میاد و گویا خانم هم خوشش میاد ولی آقا جلوی خودش رو میگیره و همراهیش نمیکنه و صد البته شب پشیمون میشه ازش. من اینطوری بودم که فرست تایم؟ البته نه راستش. اینجور لحظات منقلب میشم. دلم میگیره. اصلا همینه که هنوز به فکر واداشتتم. البته نه صرفا اینجا که کل قصه. جلوتر میریم و GPS فردای اون روز ازش میپرسه که میخوای یه ماجرایی بزرگ جسورانهی زیبا رو شروع کنی؟ و بله. از خدا خواسته. چه فانتزیای. حالا این جیپیاسه که آقا رو هدایت میکنه و میبره پیش خانومی. البته که بانو هم از همون آژانس اجاره خودرو ماشین و GPS گرفته و با توجه این علاقه مشترکش با آقا که تنهایی سفر میره اهل ماجراجوییه بله رو گفته و ماشین اینارو هممسیر میکنه. تو این مسیر، نوبت به نوبت، این دو رو به درهای مختلفی از زندگی میبره. هر در رو که باز میکنن، وارد یه خاطره میشن و وقت زیست دوباره. فرصتی که هم خودشونو بهتر بشناسن و همدیگری رو. گاهی کسلکننده میشه ماجرا اما خب من دوستش داشتم. چند اثر دیگه مشابه این که شاید رئالیسم جادویی عنوان مناسبی براش باشه هم همین حسوحال رو بهم میدادن. این همه رو نوشتم که اشاره کنم بنده مرشد و مارگاریتا رو خوندم. هرچند که عملا تاحدودی فصلهای مربوط به تایملاین مسیح رو اسکیپ میکردم. فیلمش رو هم دیدم حتی. بد نبود ولی خب خیلی خوب هم نه. تو این مسیر به گذشتههاشون نگاه میکنن. بهنظر من ماجرا همون همیشگیه که چیزی رو نمیشه تغییر داد و اینها. البته بد دارم میگم. میدونی؟ اینکه همهچی، هر چیزی که اتفاق افتاده، تموم گذشتهها باید اتفاق میافتادن. که چهقدر خواستهای ما مبهمن. چهقدر همهچیز میتونه درهم و برهم باشه. این من کیه اصلا؟ دقیقا چی میخواد؟ چه وضعیت پیچیدهایه این وضع خواستن. آره. من اینطور فکر میکنم. بعد برچسبهایی که از قبال اون انتخابهای گذشته به خودمون میزنیم و هویتی که میسازیم. هویتی که میتونه تغییر کنه. شایدم نه. شاید تغییر سخت و تقریبا ناممکن باشه اما شاید هویت ما چیزی نیست که فکر میکنیم. شاید اگه گذشته اونقدر بد پیش رفته، حتی اگه اون همه آدمو اذیت کردیم و اون همه آدم ما رو آزار دادن، باز هم قرار نیست لزوما همهچیز مثل قبل پیش بره. و حتی اگه پیش بره، این زندگیه. باید یه انتخابی باشه که ارزش ریسک کردن رو داشته باشه. باید پیدا بشه. یا چه میدونم؟ بسازیمش. گناهانمون چی؟ دختر قصه ما مادرش که همیشه و با آغوشی باز همراهش بوده رو هنگام مرگ تنها میذاره. مردی که عاشق بوده رو به خاطر بیش از حد عاشق بودنش ترک میکنه. از ترس اینکه بعدتر ناامید بشه، روابطش رو نیمهکاره رها میکنه. آقا پسرمون چی؟ خب اینجا با یه بچهای طرفیم که گویا نارس به دنیا میاد و یه مشکلی قلبی تو بدو ماجرا داشته و خطر مرگ. به علاوه پدر و مادر دلسوزی که وقتی بزرگ میشه حسابی بهش توجه میکنن و میقبولونن که خیلی خاصه. خب پسرک قصه با خودش میگه من این کار رو نمیکنم با خودم اما بعد که تو یه خاطره در جایگاه پدرش قرار میگیره و اون شب نسخه دبیرستانیش، ابراز عشق کرده و دست رد خورده، میره با خودش بازی میکنه و موقع خداحافظی چیزی که به خودش میگه همینه که اون خاصی. نمیدونم. چیز همیشه بهم زنجیرن. اصلا چه ربطی داره؟ همهچیز همان چیز است هست. هان؟ آممم… خب بله خاطره دبیرستانش رو هم زنده میکنه و باز هم به دختری که میدونه قراره ردش کنه درخواست میده. حتی موقع نوشتن اینها بدنم مور مور میشه. فکر کنم کاری که دوست دارم یه اثر هنری باهام بکنه همین مور مور شدنه. همین که اشک تو چشام جمع بشه و بغض کنم بخوام زار بزنم. آره. نفس عمیق. این سوال که اگه برگردی چی کار میکنی؟ همون همیشگی؟ آقا پسر قصه ما جلوتر که میرن تو یه خاطره تو یه رستوران، با همسرش بهم میزنه. همسری که میگه فقط بگو و میتونیم همه اینا رو فراموش کنیم و دوباره حلقه رو بذاری تو دستم اما دیوید مصممه که باهاش خداحافظی کنه. همسرش میپرسه چرا وقتی اون همه دنبالم میکردی و دیوید میگه وقتی به دستت آوردم فهمیدم که این وضعیتی نیست که خوشحالم کنه. دیوید نه از ترس مواجهه با ناامیدی که از پس از مواجهه و پس از دستیابی به چیزی که میخواست میفهمه که دیگه راضی نیست. میفهمه که هنوز هم تنهاست. خودش. تک و تنها و اینبار خستهتر.
فیلم خودش شبیه یه سفره. کلی صحنه کارتپستالی خوشگل داره. ریلکس و آرومه. کاش میشد تو سینما ببینمش. صبوری میطلبه. فکر کنم چنین چیزی باعث شده انقدر نمراتش کم باشه. شاید بیربط و عجیب بودن ماجرا. خب من به طوری که نمیتونم توضیحش بدم انگار که تصویر زندگی رو درش دیدم. موسیقیش خوبه واقعا. همچنان دارم به پلیلیستش گوش میدم. ساندترکش درواقع شاید.
جایی که یکم ناامید شدم اونجا بود که بازم ابراز عشق کرد این دیوید جان. بله. به سارا گفت که عاشقتم و سارا هم ردش کرد. به همون بهونههایی که میتونید تا اینجا حدسشون بزنید. هرچند آخر روز و پس از سفر، پس اون مقصد آخر که سارا میره پیش مامانش و مامانشم میگه باید سعی کنی از زندگی راضی باشی و بهره ببری و اینها، سارا تصمیم میگیره که برگرده پیش دیوید و زندگیشون رو شروع کنن. تو اون صحنه، میبینیم که بله. مامان سارا هم با مردها مثل سارا کمی مشکل داشته و البته تو ابتدا هم میتونستیم حدس بزنیم وقتی سارا از نبودن پدرش یا چنین چیزی حرف میزد که خاطرم نیست. به هرحال هرچند از ابراز عشق دیوید ناراحت شدم اما خب به یک معنا همین انتظار هم ازش میرفت دیگه. دیوید هنوز یه کورسوی امید میبینه و باز بودن به اتفاقات جدید رو قدر مینهه. وای. ارزشمند میدونه. اما باور بفرمایید خیلی باحالتر میشد اگه این دوتا هر کدوم میرفتن پی کارشون کل این سفر مثل یه خاطره جادویی تو ذهنشون جا خوش میکرد. اینجور لحظات، چنین بداومدنهایی برام خیلی اینطوریه که پارساجان، داری خودتو میبینی انگار. بله بله. بنده شاید مثل سارا باشم بیشتر اوقات اما اصلا بعید نیست که تو یه لحظاتی همچون دیوید دل رو به دریا بزنم. نمیدونم. دیوید هم میگفت مدتهاست کسی رو دنبال نمیکنه و سارا هم اینطوری بود یه وقت منو دنبال نکنیا. منم پدرت رو درمیارم و اینا. شاید منم اینطوریم که تابهحال از آدما اجتناب میکردم و البته که منم میدونستم تو اون موقعیتهای مطلوبم هیچ شانسی ندارم، اما میترسم از اون لحظه که اجتناب نکنم و بعد پس زده بشم. مزخرفه عزیز من. خیلی مزخرفه. شاید برای همینه که ازش بدم میاد. شاید همینقدر خودم رو شبیهش میبینم. منم فکر میکردم آدم خاصیم. روزگاری دورتر و اطراف ابتدایی و راهنمایی و بعد دیوار سخت واقعیت اینجا بود. اینجا که بهم بگه حقیقتا چیز زیادی برای ارائه ندارم و قرار نیست دنیا رو تکون بدم. یعنی هنوزم گاهی خودمو تو این توهم پیدا میکنم اما خیلی زود میفهمم که نه. اونطور پیش نمیره و سختتر از این حرفاست.
به هر حال در آخر روز، امیدوارم آژانس اجاره خودرو و به دنبالش سارای بنده هم پیدا بشه و عاقبتی خودش برای خودم و شما خواننده عزیز. همونطور که میبینید راستین هم از بس چیزی ننوشتم بنده رو اینجا رها کرده و مختصر فعالیتی رو تو کانال تلگرامیش ادامه میده.
-
یادداشت
در بخش پنجم کتاب «تسلیبخشیهای فلسفه» به قلم دوباتن و ترجمه عرفان ثابتی، با عنوان «تسلیبخشی قلب شکسته»، که به شوپنهاور اختصاص دارد، چندین تکه از متون شوپنهاور را میخوانیم که چندتایی برای من بسیار جالب بودند:
«در هفده سالگی، بدون هیچگونه تحصیلات رسمی مناسب، توجهم به فلاکت زندگی جلب شد، درست مثل بودا که در جوانی به بیماری، پیری و مرگ پی برد. حقیقت… این بود که امکان نداشته این جهان کار موجودی رحیم بوده باشد، بلکه کار شیطانی بوده که موجودات را آفریده تا از مشاهدهٔ رنجهای آنها لذت ببرد؛ دادهها به این نکته اشاره میکردند، و من به این امر عقیده پیدا کردم.»
«گاهی اوقات درست همانطور که دختربچهای با عروسکش صحبت میکند، با مردان و زنان صحبت میکنم. البته دختربچه میداند که عروسک حرفش را نمیفهمد ولی با خودفریبی لذتبخش و خودآگاهانهای برای خودش شادی حاصل از ارتباط را میآفریند.»
«همواره باید به این واقعیت توجه داشته باشیم که هیچ انسانی هرگز چندان دور نیست از حالتی که بخواهد به سرعت شمشیر یا زهری بهدست آورد تا به حیات خود خاتمه دهد؛ یک تصادف، یک بیماری، یک تغییر ناگوار سرنوشت ــ یا تغییر ناگوار آب و هوا ــ ممکن است به آسانی مخالفان جدی این عقیده را به موافقان آن تبدیل کند.»
شوپنهاور فلسفه هگل را ارزیابی میکند: «آرای بنیادین آن، بیهودهترین توهمات هستند، جهانی واژگون شده، لودگی فلسفی… مضامینش توخالیترین و بیمعناترین نمایش کلماتی هستند که تا کنون ابلهان با ولع به آن گوش سپردهاند، و نحوه ارائه آن… که نفرت انگیزترین و بیمعناترین نوع پرت و پلا گفتن است، داد و هوار تیمارستانیها را به یاد میآورد.»
همچنین، آغاز دلزدگی شوپنهاور از دنیای آکادمیک: «علیالقاعده هیچکس کمتر از مدرّس فلسفه، فلسفه را جدی نگرفته، درست همانطور که علیالقاعده هیچ کسی کمتر از پاپ به مسیحیت عقیده ندارد.»
۱۸۲۱؛ شوپنهاور عاشق کارولین مدون، خوانندهٔ نوزده ساله، میشود. این رابطه، بهطور متناوب، ده سال به طول میانجامد، ولی شوپنهاور نمیخواهد ازدواج کند: «ازدواج کردن یعنی انجام دادن هر کار ممکنی برای متنفر شدن از یکدیگر.»
۱۸۶۰؛ بیماری روزافزون نشان میدهد که پایان کار او نزدیک است: «میتوانم این فکر را تحمل کنم که به زودی کرمها بدنم را خواهند خورد؛ ولی این فکر که اساتید فلسفه به فلسفهام ناخنک میزنند بدنم را به رعشه میاندازد.»
«عشق… در هر ساعتی جدیترین اشتغالات را بر هم میزند، و گاهی برای لحظهای حتی بزرگترین اذهان را فلج میکند. عشق بدون هیچ درنگی… در مذاکرات دولتمردان و تحقیقات فضلا اختلال ایجاد میکند. عشق میداند چگونه یادداشتهای عشقی و گیسوان خود را حتی به داخل مجموعه اسناد وزارتی و دستنوشتههای فلسفی بلغزاند… عشق گاهی نیازمند قربان کردن… سلامت، ثروت، مقام و خوشبختی است.»
«چرا این همه سر و صدا و هیاهو؟ چرا این همه اضطرار، داد و قال، دلشوره و تقلا؟… چرا چنان چیز بیاهمیتی باید چنین نقش مهمی بازی کند؟… اینجا هیچ چیز بیاهمیتی وجود ندارد؛ برعکس، اهمیت این موضوع با جدی بودن و شور و شوق این کار کاملاً متناسب است. هدف غایی تمام روابط عشقی… واقعاً مهمتر از تمامی دیگر اهداف زندگی انسان است؛ و، بنابراین، کاملاً سزاوار همان جدیت شدیدی است که همگان در مورد عشق از خود نشان میدهند.»
او [شوپنهاور] نسبت به موش کور همدردی خاصی احساس میکرد، موجود زشت و بدقوارهای که در دالانهای باریک مرطوب زندگی میکند، به ندرت رنگ آفتاب را به خود میبیند و بچههایش شبیه کرمهای ژلهمانند هستند ــ ولی با وجود اینها، تمام توانش را برای بقا و تداوم نسل خود به کار میگیرد: «کل کسب و کار سراسر زندگی او حفاری سرسختانه با چنگالهای بیلمانند بزرگش است؛ اطراف او همواره شب است؛ چشمهای بسیار کوچکش فقط به درد اجتناب از نور میخورند… با این زندگی سراسر مشکل و بیلذت به چه چیزی میرسد؟… مصائب و مشکلات زندگی با ثمرات و منافع آن قابل مقایسه نیستند.»
به نظر شوپنهاور، هر موجودی بر روی زمین همان قدر به زندگیِ به همان اندازه بیمعنایی متعهد است: «در سختکوشی مداوم مورچههای کوچک بدبخت تأمل کنید… زندگی اکثر حشرات چیزی نیست مگر کاری بیوقفه به منظور تأمین غذا و مسکن برای نسل بعدیای که از تخمهای آنها به وجود میآیند. پس از اینکه نسل بعدی غذا را مصرف کرد و به مرحلهٔ شفیرهای وارد شد، آنها هم پا به عرصهٔ حیات میگذارند، صرفاً برای اینکه همان کار را دوباره از سر گیرند… غیر از اینکه بپرسیم این کارها چه فایدهای دارد، هیچ کمکی نمیتوانیم بکنیم… چیزی نمیبینیم مگر ارضای گرسنگی و شور جنسی، و… خرسندی موقتی ناچیزی… گاه و بیگاه میان… نیازها و تقلاهای بیپایان.» -
یادداشت
آخرالزمان آلن دوباتن ادبیات در جستجوی زمان از دست رفته روزنامه زندگی فرانسه لانترانسیژان مارسل پروست«یکی از دانشمندان آمریکایی اعلام کرده که جهان به پایان میرسد، یا دستکم بخش عظیمی از کرهٔ زمین منهدم میشود، که، در نتیجه، مرگ، سرنوشت محتوم میلیونها انسان خواهد بود. چنانچه این پیشبینی متحقق شود، به نظر شما واکنش مردم به این خبر، از لحظهای که خبر فوق را میشنوند تا زمانی که مصیبت اتفاق بیوفتد، چه خواهد بود؟ و سرانجام اینکه اگر شما در چنین موقعیتی قرار بگیرید، در آخرین ساعات زندگی چه خواهید کرد؟»
ــ روزنامه لانترانسیژان (L’Intransigeant)، فرانسه، تابستان ۱۹۲۲«به عقیدهٔ من، اگر قرار باشد آنگونه که شما پیشبینی کردهاید بمیریم، زندگی بهناگهان در نظرمان فوقالعاده عالی جلوه خواهد کرد. فقط در نظر بگیرید زندگی چه بسیار برنامهها، سفرها، روابط عاشقانه، پژوهشها را از ما دریغ میدارد، که به سبب تنبلی و اعتمادمان به به آینده آنها را نمیبینیم و به تعویق میاندازیم.
حال اگر خطر این تهدید بریا همیشه رفع شود، زندگی بار دیگر چه زیبا مینماید! آه! اگر این فاجعه رخ ندهد، بازدید از موزهٔ لوور را به تعویق نمیاندازیم، خودمان را در پای مادموازل ایکس میاندازیم و سفری به هند خواهیم کرد.
اگر این فاجعه رخ ندهد، هیچیک از کارهای فوق را انجام نمیدهیم، چون بار دیگر خودمان را در مسیر زندگی سابقمان مییابیم، جایی که بیتوجهی بر نیازها فایق میشود. ولی ما به فاجعهای از این دست نیاز نداریم که از امروز عاشق زندگی شویم. کافیست بیندیشیم که ما انسانیم، و چهبسا دست اجل همین امشب ما را برباید.»
ــ مارسل پروست در جواب به پرسش روزنامه لانتراسیژن
هر دو تکه از کتاب «پروست چگونه میتواند زندگی شما را دگرگون کند» به نویسندگی آلن دوباتن و ترجمهٔ گلی امامی برداشته شده.
در کتاب به قلم دوباتن از شخصیت پروست و ماجرایش در جریان پاسخش به پرسش این روزنامه، که در آن زمان محبوب دلهای اشخاص برجسته و اینتلکچوال فرانسه بود، میخوانیم:
«آخرین شخصیت برجستهای که نظرش دربارهٔ آن اعمال آخرالزمانی پرسیده شد، رماننویس سیبیلو و مردم گریزی بود، که علاقهای به بازی بریج، تنیس یا گلف نداشت [البته یک بار مهره بازی کرده بود و دوبار هم به هواکردن بادبادکی کمک کرده بود]، مردی که چهارده سالِ گذشتهٔ عمرش را در تختخوابی باریک زیر انبوه پتوهای پشمی نازک دراز کشیده بود و بدون داشتن نور کافی، وقتاش را صرف نوشتن رمانی بیش از حدِ معمول طولانی کرده بود. در جستجوی زمان از دست رفته، از زمان انتشارش نخستین مجلدش در ۱۹۱۳، همچون شاهکاری قلمداد شده بود، یکی از منتقدان ادبی فرانسه نویسندهٔ آن را با شکسپیر مقایسه کرده بود، منتقدی ایتالیایی او را تالی استندال برشمرده بود و یک شاهزادهخانم اتریشی به او پیشنهاد ازدواج داده بود. هرچند او هرگز شأن خود را اَجل نمیدانست (‘ای کاش میتوانستم برای خودم بیش از اینها ارزش ارزش قائل شوم! هیهات که امکان ندارد’)، و یکبار خودش را شپش و نوشتههایش را شیرینیای غیرقابل هضم خوانده بود، اما، دلایل کافی برای رضایت خاطر داشت. حتی سفیر دربار بریتانیا در فرانسه، مردی با طیف وسیعی از آشنایان و داوریهای هوشمندانه، جایز دانسته بود که افتخاری بزرگ، هرچند نه ادبی، نصیب او کند، و در مورش گفته بود، ‘جالب توجهترین مردی است که تا به حال دیدهام ــ چون پالتویش را سر میز شام هم در نمیآورد.’
پروست که مشتاق نوشتن در روزنامهها بود و به هرحال اسباب تفریح و سرگرمیاش را هم فراهم میکرد، پاسخ زیر را در جواب پیشگویی مصیبتبار آن دانشمند آمریکایی برای روزنامهٔ لانترانسیژان فرستاد.»
پ.ن. پاسخ پروست برخلاف متنِ کتاب، در بالا قرار گرفته :)) -
یادداشت
«برای حصول تعریفی از دقیقتر برای آگاهی، یک راه این است که سراغ موارد آسیبشناختی برویم. در بیماران مبتلا به صرع، که دچار حملات شدید میشوند، گاه متخصصان برای تخفیف رنج بیمار اقدام به دو نیم کردن مغز میکنند. میدانیم که دو نیمکرهٔ مغز را جسم پینهای،که بافتیست از رشتههای عصبی، به بکدیگر مرتبط میکند. با بریدن جسم پینهای میتوان از انتقال تحریکات عصبی از نیمکرهٔ مغزی به نیمکرهٔ دیگر جلوگیری کرد و در نتیجه بیمار را از حملات شدید صرع رها ساخت. درحالی که در افراد سالم آگاهی به صورت ‘حوزهای یکپارچه و واحد’ عرضه میشود در این بیماران با آگاهی دوپاره مواجهایم. آنان گاه چنان رفتار میکنند که گویی دارای دو مرکز آگاهی مستقلاند. ‘یکی از اولین مطالبی که این بیماران پس از عمل دو نیم کردن مغز میگویند، آن است که به نظر میرسد دست چپشان “ذهنی از آن خودش” دارد. برای نمونه، بیمار ممکن است کتابی را که در دست چپ دارد کنار بگذارد، اگرچه علاقهٔ بسیاری به مطالعهٔ آن دارد. این تعارض به آن دلیل روی میدهد که نمیکرهٔ راست، که کنترل طرف چپ بدن را بر عهده دارد، نمیتواند بخواند و بنابراین کتاب را خستهکننده مییابد. در موارد دیگر، این بیماران از حرکات زشتی که بدون اراده و قصد خاصی (با طرف چپ بدن) انجام میدهند، دچار شگفتی و حیرت میشوند. دکتری روانشناس، وضعیت مردی را گزارش داده است که که مغزش دونیمه شده بود و قصد داشت همسرش را با یک دست بزند، ولی در همان حال، با دست دیگر از او مراقبت میکرد. آیا این مرد واقعا قصد آسیب زدن به همسرش را داشته است؟’»
ــ جان سرل، درآمدی کوتاه به ذهن (از مقدمه مترجم به ترجمهٔ محمد یوسفی) -
یادداشت
«صبحگاهان که از خواب برمیخیزی، با خود بگو: امروز با فضولی، ناسپاسی، گستاخی، بیوفایی، سوءنیت و خودخواهی روبرو خواهم شد ــ تمام اینها ناشی از آن است که خطاکاران نمیتوانند خوب را از بد تمیز دهند. ولی من مدتهاست که به طبیعت خوبی و شرافتش، طبیعت بدی و رذالتش، و طبیعت شخص خطاکار پی بردهام، خطاکاری که برادرم است (نه به این معنی که از یک گوشت و خون هستیم، بلکه از اینرو که هر دو از موهبت عقل1 برخورداریم و امر الهی بهره و نصیب بردهایم)؛ بنابراین، هیچ یک از این چیزها نمیتوانند به من آسیب رسانند، زیرا کسی نمیتواند مرا در زشتی و تباهی شریک و سهیم سازد. من هم نمیتوانم یه برادرم غضب کنم یا از او متنفر باشم؛ زیرا ما آفریده شدیم تا همچون پاها، دستها، چشمها و دو ردیف دندانهای بالا و پایین با یکدیگر همکاری کنیم. ایجاد مانع در برابر یکدیگر خلاف قانون طبیعت است ــ و مگر غضب و نفرت نوعی ایجاد مانع نیست؟»
ــ مارکوس اورلیوس، تأملات، کتاب دوم، بند ۱«اگر قرار باشد که سه هزار سال، یا حتی سی هزار سال، زندگی کنی، به یاد داشته باش که تنها زندگیای که انسان میتواند از دست بدهد همان زندگیای است که در حال حاضر دارد؛ و افزون بر آن، اینکه انسان نمیتواند غیر از زندگیای که از دست میدهد زندگی دیگری داشته باشد. این امر بدین معناست که طولانیترین و کوتاهترین زندگی با یکدیگر فرقی ندارند، زیرا زمان حال به یک اندازه به همه تعلق دارد، ولی زمان گذشته دیگر در اختیار ما نیست. بنابراین، چیزی جز همان لحظه گذرا را از دست نمیدهیم، چون هیچکس نمیتواند گذشته یا آینده را از دست بدهد ــ زیرا چگونه میتوان کسی را از چیزی که به او تعلق ندارد محروم کرد؟ پس باید دو نکته را به خاطر داشته باشیم. اول اینکه تمام ادوار خلقت از ازل شکل تکراری یکسانی داشتهاند؛ بنابراین، تماشای منظرهای یکسان به مدت صد سال، یا دویست سال، یا تا ابد هیچ فرقی ندارد. دوم اینکه چون مرگ فرا رسد، زیان کسانی که طولانیترین و کوتاهترین عمر را داشتهاند دقیقاً به یک اندازه است، زیرا انسان نمیتواند چیزی جز زمان حال را از دست بدهد، چون این تنها چیزی است که دارد، و کسی نمیتواند چیزی را که ندارد از دست بدهد.»
ــ مارکوس اورلیوس، تأملات، کتاب دوم، بند ۱۴«’چیزی جز نظر ما دربارهٔ چیزها وجود ندارد’، این حرف مونیموس کلبیمسلک ایرادهای روشنی دارد؛ ولی ارزش حرفش هم به همان اندازه آشکار است، اگر جان کلامش را تا جایی که درست است بپذیریم.»
ــ مارکوس اورلیوس، تأملات، کتاب دوم، بند ۱۵«عمر آدمی لحظهای بیش نیست، وجودش جریانی گذرا، احساساتش مبهم، جسمش طعمهٔ کرمها، نفسش گردبادی ناآرام، سرنوشتش نامعلوم و شهرتش ناپایدار است. مختصر اینکه آدمی از لحاظ جسمانی همچون آب جاری، و از لحاظ نفسانی همچون خواب و خیال و بخار است؛ زندگی چیزی نیست جز نبرد، اقامتی کوتاه در سرزمینی بیگانه؛ و پس از شهرت، گمنامی فرا میرسد. پس چه چیزی میتواند راهنما و پاسدار آدمی باشد؟ فقط و فقط یک چیز: فلسفه. فیلسوف بودن یعنی پاک و سالم نگه داشتن روح الهی خود، یعنی روحی فارغ از لذت و درد داشتن، یعنی هدف داشتن و از کذب و ریا مبرّا بودن، یعنی در قید کردهها و نکردههای دیگران نبودن، یعنی تن به قضا دادن و خدایان را منشأ امور دانستن ــ و از همه مهمتر یعنی با متانت در انتظار مرگ بودن و مرگ را جز انحلال و انفکاک سادهٔ عناصر سازندهٔ موجودات زنده ندانستن. اگر این عناصر بنفسه از ترکیب و بازترکیب بیپایان خود آسیب نمیبینند، چرا باید به تغییر و انحلال کل ظنین باشیم؟ تغییر جزئی از راه و رسم طبیعت است؛ و در راه و رسم طبیعت هیچ شرّی وجود ندارد.»
ــ مارکوس اورلیوس، تأملات، کتاب دوم، بند ۱۷
یادداشتهای من:
ــ بند ۱:
این تفکر اورلیوس در باب بهدور بودن از نفرت و غضب را مقایسه کن با مفهوم کینتوزی در بودیسم و بینش بوداییها در باب بهدور بودن از آن. همچنین میتوانی در برابر تفکر اسپینوزا قرارش دهی. همچنین مقایسه کن با amor fati در فلسفهٔ نیچه و تفسیر دلوز از آن.
به چه اندازه بودیسم و ادیان و آیینهای شرقی بر فلسفه یونایی تأثیر داشته و بالعکس؟
نیچه با بودیسم آشنا بود و همچنین با متون رواقیان یونانی و سپس رومی. چقدر این دو بر نیچه تأثیر داشتهاند؟ــ بند ۱۴:
دوباره مقایسه کن با تفکرات و بینش بودیسم.
دوم اینکه در برابر ‘تکرار رو به عقب’ و ‘تکرار رو به جلو’ کیرکگور قرارش بده.ــ بند ۱۵:
مقایسه کن با این دو تفکر:Nietzsche: “Against that positivism which stops before phenomena, saying ‘there are only facts,’ I should say: no, it is precisely facts that do not exist, only interpretations.”
Rorty: “Truth cannot be out there—cannot exist independently of the human mind—because sentences cannot so exist, or be out there. The world is out there, but descriptions of the world are not. Only descriptions of the world can be true or false. The world on its own unaided by the describing activities of humans cannot.”ــ بند ۱۷: فقط و فقط از خواندنش لذت ببر.
- Logos ↩︎